چرا کار میکنیم؟
چرا بدیهی است که همه باید یک کاری داشته باشند؟ آیا اصل بر این است که افراد باید از کاری که مشغول به انجامش هستند، لذت ببرند؟آیا اگر هرچه زمانهای بیشتری از زندگیمان در طول یک روز مصروف کارکردن شود، این امر باعث خواهد شد تا معنای واقعی زندگی را نفهمیم؟ تفاوت کار کسی که باید در معدن، سنگ از روی سنگ بردارد با کسی که در یک آموزشگاه موسیقی، تار تدریس میکند، چیست؟ آن لحظههایی که صبح از خواب برمیخیزید و با خود میگویید «کاش بشود امروز سرکار نروم!» یا بالعکس «آیا کاری نیست که من بتوانم انجام دهم؟» آن لحظهها، لحظههای بازاندیشی زندگی روزمره است. لحظههای قرارگرفتن در آستانه کارهایی شاید عظیم.
ارسال دیدگاه




