سیر تطور مفهوم کار

سیر تطور مفهوم کار

یاشار دارالشفاء

در نظر مسیحیان نخستین، «مکافات گناه نخستین» مرگ نبود، بلکه آدم ابوالبشر از بهشت «رانده شد» تا روی «خاک»ی که از آن آفریده شده بود، «زحمت» کشد. این تفسیر اما شاید ریشه در پیش از ظهور مسیح داشت؛ یونان باستان. هسیود، شاعر برجسته‏ یونانی، سراینده‏ «منظومه‏ نسب‏نامه‏ خدایان» نقل می‏کند که «خدایان برای مجازات انسان، زندگی را از او نهان کردند به‌گونه‏ای که انسان مجبور بود آن را بجوید، حال آنکه پیشتر تنها لازم بود به چیدن ثمرات زمین از مزارع و درختان بپردازد». چنین است که هگل، فیلسوف برجسته‏ آلمانی معنای اصیل «جامعه‏ مدنی» را «عرصه‏ ضرورت» می‏داند که در آن «نظام نیازها» موتور محرک تحولات اجتماعی است و اعضای جامعه‏ انسانی به منظور«بقا» با یکدیگر تشریک مساعی می‏کنند.
در نظر ارسطو کاش می‏شد «هر ابزاری بتواند هنگامی که دستور یافت... مثل مجسمه‏های دایدالوس یا سه پایه‏های هفایستوس، که به قول شاعر، به میل خود وارد مجمع خدایان می‏شدند، کار خود را انجام دهند... (آنگاه) ماسوره خواهد بافت و زخمه،‏ ساز خود را به سیم‏های آن خواهد زد بی‏آنکه نیاز باشد دستی آن را هدایت کند.»
احتمالا به اعتبار چنین تلقی زجرآوری از «کار» بود که درنظر یونانیان «برده‏ها» نه «نوعی از انسان» بلکه در معنای دقیق و عمیق کلمه «ابزار سخنگو» بودند! تا هنگامی که سامان دادن «عرصه ضرورت» بر دوش این «اشیای سخنگو» بود، شهروندان یونانی می‏توانستند «شعر» بسرایند و «فسلفه» تدوین و «هنر» خلق کنند. پس «زحمت کشیدن» آن فعلی ا‏ست که انسان آگاه از فانی‌بودن خویش، به منظور تقلا (دست و پازدن) برای به تعویق انداختن «مرگ»ی که نمی‏داند چه «زمان»ی او را دربر خواهد گرفت، انجامش می‏دهد. در این معنا، «زحمت» تجلی «مرگ‏اندیشی» انسان است. آنچه در این صورت‌بندی حائز اهمیت است، وجود «عنصر اندیشه» در پس فعلی ا‏ست که «زحمت» می‏خوانیمش. کارل مارکس، فیلسوف و اقتصاددان آلمانی، در جلد یک کتاب دوران‏ساز خود، «سرمایه» اهمیت این نکته را به این شکل برای ما توضیح می‌دهد:
«عنکبوت اعمالی را انجام می‏دهد که به کار نساج شباهت دارد و زنبورعسل با ساختمان حجره‏های مومی خود، موجب حیرت برخی از استادان معمار می‏شود. ولی آنچه از پیش بدترین معمار را از بهترین زنبورعسل متمایز می‏کند، این است که معمار پیش از این، آنکه حجره را درست کند و بنا سازد، آن را در سر خود می‏کند.» این فعالیت ویژه‏ انسان است که عنصر «زمان» را به جنبه‏ مهم دیگر زندگی بشر تبدیل می‏کند. دنی دیدرو، فیلسوف عصر روشنگری اهمیت این موضوع را به صورت زیر بیان می‏دارد:«حیوان فقط «در لحظه» وجود دارد و از فراسوی آن بی‏خبر است. انسان اما در «گذشته»، «حال» و «آینده» می‏زید.» متأثر از این مفهوم‏پردازی، این رویکرد تفسیری به مسئله‏ «مرگ‏اندیشی» انسان وجود دارد که با مبادرت به «زحمت کشیدن» و پدیدارشدن «زمان» چونان سه لحظه‏ «گذشته»، «حال»، «آینده» بشر پی می‏برد «مرگ» در «آینده» در انتظارش خواهد بود. به عبارت دیگر، پیش از مجبوربودن به «کار» و «زحمت» ممکن نیست تلقی‏ از مفهوم «مرگ» در اندیشه‏ بشر وارد شود.
با این تفاسیر دیگر نمی‏توان تعریف‏های کلیشه‏ای و رایجی از «کار» همچون مورد زیر را پذیرفت: «کار عبارت است از: تمامی افعالی که انسان روی مصالح به کمک مغز، دست، ابزار و ماشین انجام می‏دهد، عملیاتی که به نوبه‏ خود بر انسان اثر می‏گذارد و او را تغییر می‏دهد.» بلکه شاید تعریف درست این باشد: «کار آن کنشی است که وحدت زمان و مکان را به‌عنوان ابعاد بنیادی هستی انسان شکل می‏دهد.» برای مارکس «سراسر به اصطلاح تاریخ جهان چیزی جز به‏وجود آمدن انسان از طریق کارِ انسانی و شدن طبیعت برای انسان نیست.» برای هانا آرنت، فیلسوف معاصر آلمانی اما تفاوتی بود مابین فعالیت‏هایی چون «شعر سراییدن» و «فلسفه تدوین کردن» و «خلق هنر» با فعالیتی که «برده‏ها» ناگزیر از انجامش بودند. او برای مشخص کردن این تفاوت، فعالیت‏های غیربردگی را «کار» می‏نامید و فعالیت‏های نوعِ بردگان را «زحمت». در هر دو آن، عنصر «اندیشیدن»ی که مارکس در منفک‌کردن فعالیت معمار از زنبور قائل بود قابل رؤیت است، اما به نظر آرنت در «زحمت» عنصر اندیشیدن به پایین‏ترین سطح خود نزول کرده و به سبب آنکه نوعِ فعالیت در یک چرخه‏ تکرار و روزمر‏گی زنده‌ماندن  گیر کرده است، در بیانی استعاری فعالیتی ا‏ست «شبه‌انسانی». با گذشت زمان و از بین رفتن «نظام برده‏داری» و به دنبال آن «نظام سرف‏داری» (دهقانانِ رعیتِ اربابان که در ازای زحمتی که می‏کشیدند اجازه داشتند زندگی ناچیزی برای خود داشته باشند)، «صاحبانِ نیروی کار» به نحوی «آزاد» شدند. اینک آنان نه تحت اجبار و زور سیاسی برده‏داران یا اربابان، بلکه به اختیار خویش می‏توانستند تحت قراردادی (در ازای مبلغی پول) نیروی کارشان را در اختیار خریداری قرار دهند تا کاری انجام شود و به واسطه‏اش شیئی تولید  یا خدمتی ارائه شود. این «آزادی» اما در این شرایط اجتماعی جدید که «نظام سرمایه‏داری» خوانده می‏شد، برای «صاحبان نیروی کار» کنایه‏آمیز بود: «شما آزادید که نیروی کارتان را نفروشید و از گرسنگی بمیرید یا اینکه در جریان قراردادی که می‏خواهید ببندید شرایط خریدار را بپذیرید.»  بنیادی‏ترین منطقی که بر شرایط این خریدوفروش سایه افکنده بود (و هنوز هم افکنده است) «منطق سود» بود. برای خریداراین مهم بود که در ازای مبلغی که به صاحبان نیروی کار می‏پرداخت بتواند صاحب چیزی شود که نه‏ تنها هزینه‏های پرداخته‏اش را جبران کند، بلکه دست آخر، چیز بیشتری را هم عاید او بکند تا بتواند ضمن سرمایه‏گذاری مجدد، زندگی راحتی را برای خویش بسازد. این در حالی بود که تحت این منطق، معنای «سودکردن» برای فروشندگان نیروی کار فقط می‏توانست عبارت از: «زنده ماندن» باشد، اما چرا؟ ارزشی که محصولات کار داشتند، باید به اعتبار زمانی که برای تولیدشان صرف شده بود، اندازه‌گیری می‏شد. در وهله‏ اول کالا عبارت از هر آن شیء/خدمتی بود که برای مبادله تولید می‌شد. طبق قاعده عقل سلیم، چیزی می‌بایست در هر کالا وجود می‏داشت که مبادله میان همه‏ کالاهایی را که با یکدیگر مبادله می‏شدند، امکان‏پذیر کند. پس این چیز نمی‏توانست ارتباطی به خواص مادی یا طبیعی کالاها داشته باشد. پاسخ این چیز مشترک «کار» بود. برای تولید هر کالایی، کاری انجام شده بود. این «کار» که اینک «عام» همه کالاها بود، کار مجرد بود. یعنی کار این شخص یا آن شخص که بسته به انجام دهنده، ویژگی‏های خاصی می‏تواند داشته باشد نه یا کار برای تولید فلان کالا با بهمان کالا نه. برای امکان‏پذیر شدن اصل مبادله در شرایط جدید، باید ارزش کالاهای دوسوی یک مبادله با هم برابر باشند. این برابری معنایش این است که کار برابری هم برای تولید هر یک‏شان انجام شده است. برابر بودن یا نبودن کارها باهم چطور باید اندازه‏گیری می‏شد؟ پاسخ این بود که «زمان». این زمان باید در هیئت کالایی بیان شود که با دیگر «زمان‏ها» (یعنی کالا/خدمتی که برای تولید/ارائه‏اش زمانی کار انجام گرفته) قابل مبادله باشد. آن کالای هم‏ارزکننده‏، همه‏ زمان‏ها نامش «پول» بود. به این ترتیب ارزشی که به اعتبار مدت زمان کاری در کالایی متبلور است، در هیئت مفهومی به نام «قیمت» باید بیان شود. اینکه چه مبلغی بیانگر چه مقدار زمان کار باشد، تابع هزینه-فایده‏هایی است که جملگی تحت امر منطق سودِ سرمایه تعیین می‏شود.  اما چگونه است که در جریان «تورم» و «رکود»، ارزش کالایی مثل یک «چکش» که مشخص است برای تولیدش چند ساعت باید کار صورت بگیرد (یعنی مطابق با منطق عقل سلیم ارزش‏اش باید همیشه ثابت باشد، مگر آنکه بشود با تکنیک‏هایی زمانِ تولید این وسیله کاهش بیابد یا به سبب بروز بحرانی بالا برود) به یک‏باره تغییراتی می‏کند؟ برای مثال، در یک وضعیت ثابت برای تولید هر عدد از این محصول به یک ساعت زمان کار احتیاج است و مطابق با منطق سود، مبلغش می‏شود 1000تومان. اما بی‏آنکه تغییری در مدت زمانِ این تولید داده شود، مشاهده می‏کنیم که در یک وضعیتی که «تورم» خوانده می‏شود، این رقم تغییر می‏کند و مثلا می‏شود 1300تومان یا بالعکس در یک وضعیت «رکود» این رقم می‏شود 800تومان. به ما گفته می‏شود که این ناشی از «مکانیزم‏های عرضه-تقاضا در بازار» است. فارغ از هر قضاوتی که بخواهیم درباره این «مکانیزم» داشته باشیم، به‌نظر می‏رسد مجازیم یک نتیجه‏گیری بسیار مهم انجام دهیم:
«ارزش یک محصول/خدمت مساوی با قیمتش نیست.»
این عدم تساوی نتایجی را به بار خواهد آورد که در مقالات بعدی به آن خواهیم پرداخت.
ارسال دیدگاه
ضمیمه
ضمیمه