پرنسس بابا
پریسا مهندس کامپیوتر است و در یک شرکت خصوصی کار میکند. پریسا در ۲۴ سالگی ازدواج کرد و وقتی ۲۵ ساله بود از همسرش جدا شد. او دو سال بعد دوباره ازدواج کرد، اما بعد از شش ماه از همسر دوماش هم جدا شد: «من خودم متوجه نمیشدم، اما هم همسر اول و هم همسر دوم من به من میگفتند تو با ما مثل آدم زیردستات رفتار میکنی و انگار نه انگار که ما زن و شوهریم. من اصلاً درک نمیکردم آنها چه میگفتند. شخصیت من همان شکلی بود. شخصیتی که روانشناسم به من گفت غیرواقعی است و مال خودت نیست. اما من که آن شخصیت را نمیخواستم. من با آن افکار بزرگ شده بودم.» پریسا نوه اول یک خانواده متمول است. پدرش رستوران دارد و پریسا تنها دختر اوست: «من فرزند اول هستم و سه برادر کوچکتر از خودم دارم. از وقتی که یادم میآید در خانه با من مثل پرنسسها رفتار میکردند. پدرم همیشه میگفت تو جواهر درخشان خانه من هستی. طوری با من رفتار میکرد و طوری به من لقبهای عجیب و غریب میداد که کمکم فکر میکردم من تافته جدا بافته هستم. مادرم هم همینطور بود. یعنی هنوز هم رفتارش تغییری نکرده است. هر وقت به خانه پدرم میروم کلی به من پول و هدیه میدهد. مادرم برایم غذاهای مختلف میپزد و از من پذیرایی میکند. وقتی ازدواج کردم هم او برایم غذا میپخت و میفرستاد یا اینکه پدرم از رستوراناش کلی غذا برایم میآورد. هیچ وقت آشپزی نمیکردم. ظرف نمیشستم و هر وقت همسرم اعتراض میکرد، میگفتم من برای این کارها ساخته نشدهام و من پرنسسام و باید برایم خدمتکار بگیری. همسرم مجبور بود از سر کار که برمیگردد خانه را تمیز کند و...» شاید جرقه مشکلات از همین جا شروع شد، از اینجا که من یک پرنسس هستم و باید برایم خدمتکار بگیری: «من متوجه رفتارم نبودم. یعنی چطور بگویم فکر نمیکردم کار عجیبی انجام میدهم. شخصیت من اینطوری شکل گرفته بود، اما همسر اولم اصلاً زیر بار نمیرفت. مرد خوبی بود، اما مدام با من میجنگید. من درباره هیچ کاری با او مشورت نمیکردم. فکر میکردم خودم از پس کارهایم برمیآیم. مثلاً بدون اطلاع او مهمانی میگرفتم یا برنامه سفر میچیدم. میگفتم باید برنامههایت را با من هماهنگ کنی. آن زمان فکر نمیکردم توقع بیجایی دارم. فکر میکردم او باید به کارهای من احترام بگذارد و از من حمایت کند. همسرم همیشه به من میگفت تو من را آدم حساب نمیکنی اما من میخواستم او را خوشحال کنم؛ فقط راهش را بلد نبودم.» پریسا بعد از جدایی دوباره ازدواج میکند؛ ازدواجی که بازهم با مُهر طلاق تمام میشود: «مشاورم میگوید رفتار من با آدمها خوب نیست. میگوید نگاهی از بالا به پایین به آدمها دارم. میگوید همه اینها ریشه در کودکی و نوجوانیات دارد. وقتی هویتات شکل میگرفت شخصیت واقعیات را از دست دادی و به آدمی تبدیل شدی که نبودی؛ اما مگر من این شخصیت را میخواستم؟ از روزی که به یاد دارم من را شاهزاده خانم و لوس بابا و والی خانه و رئیس زندگی و... خطاب کردهاند. مگر تقصیر من است؟»
من اصلاً نابغه نبودم
داستان زندگی پوریا خیلی کوتاه است. یعنی خودش میگوید کوتاه چون دلش نمیخواهد درباره روزهای عجیب زندگیاش حرف بزند: «من یک بچه معمولی بودم. اما مادرم طوری با من رفتار میکرد که همه فامیل و همسایهها فکر میکردند من یا ادیسون هستم یا یک نسبتی با گالیله و نیوتن دارم؛ از بس که من را باهوش و تیزهوش و نابغه خطاب میکردند. من هم یک بچه معمولی بودم. فقط خیلی سؤال میپرسیدم و کنجکاو بودم، مادرم اما میگفت این بچه خیلی سرش میشود. اصلاً با همه بچهها فرق میکند. میگفت سؤالهایی میپرسد که خیلی عجیب است؛ در صورتی که اصلاً عجیب نبود، فقط برای مادر من که سواد کمی داشت این سؤالها عجیب به نظر میرسید.» پوریا سالها در کودکی و نوجوانی با القاب نابغه، باهوش فامیل، خرگوش و... بزرگ شد، اما در واقعیت زندگی او هیچ نشانی از تیزهوش بودناش نداشت: «من که گفتم اینها همهاش تلقین بود. فقط من را باد کرده بودند. اما باد من بعد از کنکور خوابید. چون فکر میکردم خیلی تیزهوش هستم، درس نخواندم و به خودم اعتماد کردم. سال اول که قبول نشدم. سال دوم هم دانشگاه سراسری قبول نشدم و دانشگاه آزاد هم در یک شهرستان دور قبول شدم. سال سوم بالاخره دانشگاه آزاد تهران رشته روانشناسی قبول شدم که هنوز بعد از این همه سال چند ترم مانده تا لیسانس بگیرم. من کجا و نابغه کجا. من فقط یک طبل تو خالی بودم که با صداهای مادرم پُر شده بود. من یک بچه معمولی بودم.»
من قلدر محل نبودم
من نه شیپورچی بودم، نه فرانکی، نه آن بدمن فیلمهای هالیوودی؛ من یک بچه ترسو بودم که میخواستم خودم را قوی نشان بدهم. نقشی که خودم انتخاب کردم و خانوادهام آن را ادامه دادند و من هم پذیرفتم: «هنوز هم به من میگویند مسعود شیپورچی. همان شخصیت قلدر کارتون پسر شجاع که عاقبت خوبی هم نداشت. حالا که ۴۲ ساله هستم و یک پسر دارم هنوز به من همان لقبی را میدهند که در نوجوانی برای اولینبار صدایم کردند.» مسعود کاسب است. یک سوپرمارکت کوچک در یکی از محلات تهران دارد. یک سال است از همسرش جدا شده و سه روز در هفته پسرش را میبیند. پسرش این سه روز را در مغازه پدر روی صندلی مینشیند و شب که میشود با او به خانه میرود. مسعود پسرش را نشان میدهد و میگوید: «کار درستی نیست، اما به جان فرزندم قسم میخورم که من خودم راضی نبودم. فقط چون بچه ضعیف و لاغری بودم دوست داشتم بچههای محل من را در جمع خودشان راه بدهند. برای همین هر کاری میگفتند انجام میدادم. مثلاً در نوجوانی با چوب دنبال موتوریها میافتادم چون آنها به من گفته بودند این کار را بکن؛ یا مثلاً در مدرسه یک بچهای را نشان میکردند و میگفتند زنگ که خورد باید در کوچه او را جلوی همه بزنی. همه این کارها برای من سخت بود، اما میخواستم در گروه آن بچههای محل که فکر میکردم خیلی جمع خوبی هستند، جا بگیرم. کمکم آنها به من لقب دادند و لقبام هم به خانه رسید و خواهر و برادر و حتی مادر و پدرم هم مرا قلدر صدا میکردند. خواهرم به من میگفت شیپورچی و برادرم من را فرانکی صدا میزد. من هم نوجوان بودم خوشم میآمد و کیف میکردم. فکر میکردم اینها نشانه قدرت و مردانگی است.» مسعود درس را رها کرد و هیچ وقت هم سراغاش نرفت. چند سالی برای کار به دوبی رفت و توانست با پساندازش یک مغازه بخرد و برای خودش کاسبی راه بیندازد. او پنج سال پیش با دختر داییاش ازدواج کرد: «از بچگی همدیگر را دوست داشتیم. بالاخره قسمت شد و با هم ازدواج کردیم، اما انگار من زندگی کردن را بلد نبودم. نمیدانم چرا اما با اینکه همسرم را خیلی دوست داشتم، اما با او خیلی بد رفتار میکردم. انگار زورگویی در خون من رخنه کرده بود. انگار وارد جانام شده بود و بیرون هم نمیرفت. خودم از کارهایم پشیمان میشدم، اما مگر میشود دل یک نفر راه هزار بار شکست و هزار بار هم طلب بخشش کرد. همسرم همیشه میگفت من فکر میکردم قلدری و زورگویی تو مال بیرون از خانه است. اما من اصلاً رفتار درست را یاد نگرفته بودم. یعنی کسی به من یاد نداده بود که این قلدری که به تو میگوییم خیلی هم چیز خوبی نیست، اما دیگر فایدهای نداشت. همسرم زن خیلی خوبی بود. با اینکه تازه بچهدار شده بودیم اما او تقاضای طلاق داد و قاضی هم به دلیل ضرب و شتم و... حکم طلاق را صادر کرد. قلدری من کار دستم داد و همسرم را که همه زندگیام بود از دست دادم.» پسر مسعود نگاهاش به دهان پدر است. مسعود آهسته میگوید: «با خودم عهد کردهام پسرم را فقط به نام کوچکاش صدا بزنم. نمیخواهم مثل من شود. من که گناهی نداشتم. باید راهنمایی میشدم، اما حالا هم دیر نیست؛ جبران میکنم. نزد مشاور میروم و میخواهم خودم را تغییر دهم. همسرم قول داده اگر تغییر کنم دوباره برمیگردد. میخواهم فقط مسعود خالی باشم؛ مسعودی که به هیچکس زور نمیگوید.»