printlogo


مشکلات رسوخ القاب در ذهن و جان کودکان
من را به نام کوچک‌ام صدا کن!‏
یکی از آنها نام‌اش پریساست. اما از بچگی او را پرنسس و شاهزاده خانم یا گربه ملوس ‏بابا صدا کرده‌اند. یکی از آنها را نابغه کوچک صدا می‌زدند، اما نام او پوریا است. یکی از ‏آنها نام‌اش مسعود است، ‌اما او را از بچگی فرانکی یا شیپورچی- شخصیت‌های کارتونی ‏که خیلی زورگو بودند- صدا می‌زنند. پریسا تاکنون دوبار ازدواج کرده است. دلیل ‏طلاق از همسر اول بی‌احترامی به خواسته‌های او و دلیل جدایی از همسر دوم علاوه ‏بر بی‌احترامی‌‌‌ و نادیده گرفتن او در زندگی است. پوریا هنوز ازدواج نکرده، چند ترم ‏مانده تا لیسانس بگیرد و تاکنون چند شغل را امتحان کرده اما هنوز تصمیم نگرفته کدام را ادامه دهد. مسعود از همسرش جدا شده، یک پسر‌بچه سه ساله دارد و هر ‏روز کنار دست‌اش روی صندلی مغازه‌اش ‌‌‌می‌نشیند. پریسا، پوریا و مسعود در نوجوانی با ‏القابی آشنا شدند که کم‌کم بخشی از هویت آنها شد؛ هویتی که خودشان هیچ نقشی ‏در شکل گرفتن آن نداشتن و فقط دوست داشتن نام کوچک خودشان را بشنوند، نه ‏لقبی گول زننده و مخرب.‏

پرنسس بابا
پریسا مهندس کامپیوتر است و در یک شرکت خصوصی کار می‌کند. پریسا در ۲۴ ‏سالگی ازدواج کرد و وقتی ۲۵ ساله بود از همسرش جدا شد. او دو سال بعد دوباره ‏ازدواج کرد، اما بعد از شش ماه از همسر دوم‌اش هم جدا شد: «من خودم متوجه ‏نمی‌شدم، اما هم همسر اول و هم همسر دوم‌ من به من می‌گفتند تو با ما مثل آدم زیردست‌ات رفتار می‌کنی و انگار‌ نه‌ انگار که ما زن و شوهریم. من اصلاً درک نمی‌کردم آنها ‏چه می‌گفتند. شخصیت من همان شکلی بود. شخصیتی که روانشناسم به من گفت غیر‌واقعی است و مال خودت نیست. اما من که آن شخصیت را نمی‌خواستم. من با آن ‏افکار بزرگ شده بودم.»‏ پریسا نوه اول یک خانواده متمول است. پدرش رستوران دارد و پریسا تنها دختر ‏اوست: «من فرزند اول هستم و سه برادر کوچکتر از خودم دارم. از وقتی که یادم ‏می‌آید در خانه با من مثل پرنسس‌ها رفتار می‌کردند. پدرم همیشه می‌گفت تو جواهر ‏درخشان خانه من هستی. طوری با من رفتار می‌کرد و طوری به من لقب‌های عجیب و ‏غریب می‌داد که کم‌کم فکر می‌کردم من تافته جدا بافته هستم. مادرم هم همین‌طور ‏بود. یعنی هنوز هم رفتارش تغییری نکرده است. هر وقت به خانه پدرم می‌روم کلی به ‏من پول و هدیه می‌دهد. مادرم برایم غذاهای مختلف می‌پزد و از من پذیرایی می‌کند. ‏وقتی ازدواج کردم هم او برایم غذا می‌پخت و می‌فرستاد یا اینکه پدرم از ‏رستوران‌اش کلی غذا برایم می‌آورد. هیچ وقت آشپزی نمی‌کردم. ظرف نمی‌شستم و هر ‏وقت همسرم اعتراض می‌کرد، می‌گفتم من برای این کارها ساخته نشده‌ام و من ‏پرنسس‌ام و باید برایم خدمتکار بگیری. همسرم مجبور بود از سر کار که بر‌می‌گردد ‏خانه را تمیز کند و...» شاید جرقه مشکلات از همین جا شروع شد، از اینجا که من ‏یک پرنسس هستم و باید برایم خدمتکار بگیری: «من متوجه رفتارم نبودم. یعنی ‏چطور بگویم فکر نمی‌کردم کار عجیبی انجام می‌دهم. شخصیت‌ من این‎طوری شکل ‏گرفته بود، اما همسر اولم اصلاً زیر بار نمی‌رفت. مرد خوبی بود، اما مدام با من ‏می‌جنگید. من درباره هیچ کاری با او مشورت نمی‌کردم. فکر ‌‌‌می‌کردم خودم از پس ‏کارهایم بر‌می‌آیم. مثلاً بدون اطلاع او مهمانی می‌گرفتم یا برنامه سفر می‌چیدم. ‏می‌گفتم باید برنامه‌هایت را با من هماهنگ کنی. آن زمان فکر نمی‌کردم توقع بی‌جایی ‏دارم. فکر می‌کردم او باید به کارهای من احترام بگذارد و از من حمایت کند. همسرم ‏همیشه به من می‌گفت تو من را آدم حساب نمی‌کنی اما من می‌خواستم او را خوشحال ‏کنم؛ فقط راهش را بلد نبودم.» پریسا بعد از جدایی دوباره ازدواج می‌کند؛ ازدواجی که ‏بازهم با مُهر طلاق تمام می‌شود: «مشاورم می‌گوید رفتار من با آدم‌ها خوب نیست. ‏می‌گوید نگاهی از بالا به پایین به آدم‌ها دارم. می‌گوید همه اینها ریشه در کودکی و ‏نوجوانی‌ات دارد. وقتی هویت‌ات شکل می‌گرفت شخصیت واقعی‌ات را از دست دادی و به ‏آدمی تبدیل شدی که نبودی؛ اما مگر من این شخصیت را می‌خواستم؟ از روزی که به ‏یاد دارم من را شاهزاده خانم و لوس بابا و والی خانه و رئیس زندگی و... خطاب کرده‌اند.‏ مگر تقصیر من است؟»‏
من اصلاً نابغه نبودم
داستان زندگی پوریا خیلی کوتاه است. یعنی خودش می‌گوید کوتاه چون دلش ‏نمی‌خواهد درباره روزهای عجیب زندگی‌اش حرف بزند: «من یک بچه معمولی بودم. ‏اما مادرم طوری با من رفتار می‌کرد که همه فامیل و همسایه‌ها فکر می‌کردند من یا ‏ادیسون هستم یا یک نسبتی با گالیله و نیوتن دارم؛ از بس که من را باهوش و تیزهوش ‏و نابغه خطاب می‌کردند. من هم یک بچه معمولی بودم. فقط خیلی سؤال می‌پرسیدم و ‏کنجکاو بودم، مادرم اما می‌گفت این بچه خیلی سرش می‌شود. اصلاً با همه بچه‌ها فرق ‏می‌کند. می‌گفت سؤال‌هایی می‌پرسد که خیلی عجیب است؛ در صورتی که اصلاً عجیب ‏نبود، فقط برای مادر من که سواد کمی داشت این سؤال‌ها عجیب به نظر می‌رسید.» ‏پوریا سال‌ها در کودکی و نوجوانی با القاب نابغه، ‌باهوش فامیل، خرگوش و... بزرگ شد، ‏اما در واقعیت زندگی او هیچ نشانی از تیز‌هوش بودن‌اش نداشت: «من که گفتم اینها ‏همه‌اش تلقین بود. فقط من را باد کرده بودند. اما باد من بعد از کنکور خوابید. چون فکر ‏می‌کردم خیلی تیزهوش‌ هستم، درس نخواندم و به خودم اعتماد کردم. سال اول که قبول ‏نشدم. سال دوم هم دانشگاه سراسری قبول نشدم و دانشگاه آزاد هم در یک شهرستان ‏دور قبول شدم. سال سوم بالاخره دانشگاه آزاد تهران رشته روانشناسی قبول شدم که هنوز ‏بعد از این همه سال چند ترم مانده تا لیسانس بگیرم. من کجا و نابغه کجا. من فقط ‏یک طبل تو خالی بودم که با صداهای مادرم پُر شده بود. من یک بچه معمولی بودم.»‏
 
من قلدر محل نبودم
من نه شیپورچی بودم، نه فرانکی، نه آن بدمن فیلم‌های هالیوودی؛ من یک بچه ترسو ‏بودم که می‌خواستم خودم را قوی نشان بدهم. نقشی که خودم انتخاب کردم و ‏خانواده‌ام آن را ادامه دادند و من هم پذیرفتم: «هنوز هم به من می‌گویند مسعود ‏شیپورچی. همان شخصیت قلدر کارتون پسر شجاع که عاقبت خوبی هم نداشت. حالا ‏که ۴۲ ساله هستم و یک پسر دارم هنوز به من همان لقبی را می‌دهند که در نوجوانی ‏برای اولین‌بار صدایم کردند.» مسعود کاسب است. یک سوپر‌مارکت کوچک در یکی ‏از محلات تهران دارد. یک سال است از همسرش جدا شده و سه روز در هفته پسرش ‏را می‌بیند. پسرش این سه روز را در مغازه پدر روی صندلی می‌نشیند و شب که ‏می‌شود با او به خانه می‌رود. مسعود پسرش را نشان می‌دهد و می‌گوید: «کار درستی ‏نیست، اما به جان فرزندم قسم می‌خورم که من خودم راضی نبودم. فقط چون بچه ‏ضعیف و لاغری بودم دوست داشتم بچه‌های محل من را در جمع خودشان راه بدهند. ‏برای همین هر کاری می‌گفتند انجام می‌دادم. مثلاً در نوجوانی با چوب دنبال ‏موتوری‌ها می‌افتادم چون آنها به من گفته بودند این کار را بکن؛ یا مثلاً در مدرسه ‏یک بچه‌ای را نشان می‌کردند و می‌گفتند زنگ که خورد باید در کوچه او را جلوی ‏همه بزنی. همه این کارها برای من سخت بود، اما می‌خواستم در گروه آن بچه‌های ‏محل که فکر می‌کردم خیلی جمع خوبی هستند، جا بگیرم. کم‌کم آنها به من لقب ‏دادند و لقب‌ام هم به خانه رسید و خواهر و برادر و حتی مادر و پدرم هم مرا قلدر صدا ‏می‌کردند. خواهرم به من می‌گفت شیپورچی و برادرم من را فرانکی صدا می‌زد. من هم ‏نوجوان بودم خوشم می‌آمد و کیف می‌کردم. فکر می‌کردم اینها نشانه قدرت و مردانگی ‏است.» مسعود درس را رها کرد و هیچ وقت هم سراغ‌اش نرفت. چند سالی برای کار به ‏دوبی رفت و توانست با پس‌اندازش یک مغازه بخرد و برای خودش کاسبی راه بیندازد. ‏او پنج سال پیش با دختر دایی‌اش ازدواج کرد: «از بچگی همدیگر را دوست داشتیم. ‏بالاخره قسمت شد و با هم ازدواج کردیم، اما انگار من زندگی کردن را بلد نبودم. ‏نمی‌دانم چرا اما با اینکه همسرم را خیلی دوست داشتم، اما با او خیلی بد رفتار ‏می‌کردم. انگار زورگویی در خون من رخنه کرده بود. انگار وارد جان‌ام شده بود و بیرون ‏هم نمی‌رفت. خودم از کارهایم پشیمان می‌شدم، اما مگر می‌شود دل یک نفر راه هزار بار ‏شکست و هزار بار هم طلب بخشش کرد. همسرم همیشه می‌گفت من فکر می‌کردم ‏قلدری و زورگویی تو مال بیرون از خانه است. اما من اصلاً رفتار درست را یاد نگرفته ‏بودم. یعنی کسی به من یاد نداده بود که این قلدری که به تو می‌گوییم خیلی هم چیز ‏خوبی نیست، اما دیگر فایده‌ای نداشت. همسرم زن خیلی خوبی بود. با اینکه تازه بچه‌دار شده بودیم اما او تقاضای طلاق داد و قاضی هم به دلیل ضرب و شتم و... حکم ‏طلاق را صادر کرد. قلدری من کار دستم داد و همسرم را که همه زندگی‌ام بود از دست ‏دادم.» پسر مسعود نگاه‌اش به دهان پدر است. مسعود آهسته می‌گوید: «با خودم عهد ‏کرده‌ام پسرم را فقط به نام کوچک‌اش صدا بزنم. نمی‌خواهم مثل من شود. من که ‏گناهی نداشتم. باید راهنمایی می‌شدم، اما حالا هم دیر نیست؛ جبران می‌کنم. نزد ‏مشاور می‌روم و می‌خواهم خودم را تغییر دهم. همسرم قول داده اگر تغییر کنم ‏دوباره بر‌می‌گردد. می‌خواهم فقط مسعود خالی باشم؛ مسعودی که به هیچکس زور ‏نمی‌گوید.»‏