در دوران متاخر، پزشکی به همه ساحتهای زندگی آدمها نفوذ کرده و بالطبع حرفه پزشکی در بسیاری از ردهبندیهای شغلی از منظر منزلت اجتماعی در سطوح بالا قرار گرفته است، بهطوریکه برای شخص پزشک و حتی خانواده او پرستیژ اجتماعی و سرمایههای اقتصادی و فرهنگی بالایی را رقم زده است. ریشه این موضوع را در چه عواملی میدانید؟
پزشکی بهعنوان یک گفتمان، نهاد، علم و حرفه این قابلیت را دارد که موقعیت خود را در سطوح بالای جامعه بازتولید کند. در عصر فراروایتها و نسبیاندیشی، حرفه پزشکی خصلتی سهامی به خود گرفته است، بهگونهای که قدرت این حوزه میان مدیران بیمارستانها، ماماها، پرستاران، فعالان عرصه بهداشت محیط و بهداشت عمومی و بهورزان تقسیم شده است. پزشکان شرکای جدیدی پیدا کردهاند و دیگر معجزهگران سفیدپوشی نیستند که دستشان طلا باشد و در واقع تنها درمانگر نیستند. طبق گفته تامس سسز، روانشناس و روانکاو آمریکایی- مجاری، نهاد پزشکی در بسیاری از نقاط دنیا قادر است با نهاد سیاست ارتباطی قدرتمند برقرار کند و تقرب به قدرت منجر شده که پزشکی قدرت چانهزنی، مطالبهگری و حرفهای خود را تا حد زیادی حفظ و بازتولید کند. کشور ما هم در سالهای اخیر به نحوی پزشکیشدن مضاعف جامعه را تجربه کرده و همین موضوع به قدرت بیشتر و پرستیژ اجتماعی بالاتر حرفه پزشکی انجامیده است. پذیرش در شاخههای پزشکی توان مالی نسبتا بالایی میطلبد و بسیاری از افراد استطاعت مالی شرکت در کلاسهای تقویتی را ندارند، بنابراین عمدتا آدمهای خاصی میتوانند به پزشکی راه یابند و مسیر پیشرفت در این حرفه را طی کنند، پس منظومهای از توانمندیهاست که این موقعیت را برای پزشکان رقم میزند و عموم مردم، حکومتها و گروههای ذیربط و ذینفع، این قدرت را بازتولید میکنند.
با توجه به موقعیت ویژه این حرفه از منظر سیاسی و اجتماعی، بالطبع مسئولیت اجتماعی بالایی بر دوش پزشکان است، چراکه عملکرد آنها بهدلیل حساسیت حوزه سلامت و درمان بیشتر زیر ذرهبین عموم مردم و دولتمردان قرار دارد. نقش پزشک در رفاه و مصلحت اجتماعی را چطور میبینید؟
برای علم اهداف گوناگونی قائل شدهاند؛ برداشت کلاسیک. علم برای علم است، اما هدف دیگر علم برای جامعه است و پزشکی هم جزء علومی است که در خدمت به جامعه تعریف میشود. وقتی رابطه نهاد پزشکی و جامعه خدشهدار میشود که پزشکی این هدف را به نحو احسن ایفا نمیکند و حتی بهدنبال اهداف دیگری چون دستیابی به قدرت، ثروت و شهرت میرود. اینجاست که مناسبات پزشک و جامعه مسئلهدار میشود؛ شکلی آمرانه به خود میگیرد و اخلاق گفتمانی، عدالت و پاسخگویی را زیر سوال میبرد. رابطه پزشک و بیمار در فاصله سالهای 1850 تا 1950 آمرانه و یکطرفه بود، اما در دهههای اخیر ماهیتی دوطرفه به خود گرفته است. بخش عمده مشکلات ایران به این موضوع برمیگردد که هنوز نظام پزشکی ما نتوانسته است آنچنان که باید و شاید به آنچه مردم میگویند گوش فرا دهد. البته اخیرا تلاشهایی در جهت اجتماعیکردن نظام سلامت در حال انجام است که کافی نیست و مسیری طولانی در پیش است. اجتماعیکردن نظام سلامت اصولا فرایندی از پایین به بالاست و ادغام و تلفیق خواستههای مردم در این نظام کار سادهای نیست. بنابراین رفاه و مصلحت اجتماعی در گرو ایجاد رابطهای شفاف، تحریف نشده، مشارکتی و دوطرفه میان نظام پزشکی و مردم در فرایند مدیریت، پیشگیری و درمان است.
همانطور که اشاره کردید، اجتماعیکردن نظام سلامت در برنامههای دولت در حوزه بهداشت و درمان قرارگرفته است، اما برای موفقیت این طرح، مطالبهگری مردم اصل اساسی ماجراست؛ اینکه مراجعهکننده این حق را برای خود قائل باشد که در فرایند تشخیص و درمان بیماری خود مشارکت کند و از تصمیمات پزشک در رابطه با وضعیت جسمی و روحیاش مطلع باشد.
افرادی در سطوح مختلف دولت با نیتهای خیرخواهانه در حال تلاش برای اجتماعیکردن نظام سلامت ایران هستند و نمیتوان درباره نتیجه این تلاشها قضاوت کرد، اما واقعیت این است که موانعی جدی بر سر راه انجام طرح تحول نظام سلامت در ایران وجود دارد. در این میان شبکههای اجتماعی مجازی این ظرفیت را دارند که بخشی از بار ارتقای اطلاعات مردم در حوزه سلامت و پزشکی را به دوش بکشند. از طرفی ارتقای سطح سواد در جامعه و توانمندسازی زنان هم میتواند بخش مهمی از فرایند ارتقای مطالبهگری را انجام دهند. مردم دیگر افراد چشم و گوش بستهای در برابر نظام پزشکی نیستند. در مجموع من به روند اجتماعیشدن نظام سلامت در ایران خوشبین هستم.
بهتر است گریزی هم به نظام آموزش پزشکی در ایران بزنیم. چالشها و فرصتهای این نظام آموزشی را در روند اجتماعیشدن نظام سلامت در چه مواردی میبینید؟
در بحث آموزش پزشکی در ایران موانع، مشکلات و چالشهای جدی وجود دارد. از سال 1364 که آموزش پزشکی از بدنه سایر علوم تفکیک شد، بسیاری از دروس در حوزههای انسانشناسی پزشکی و سلامت، جامعهشناسی پزشکی، اقتصاد سیاسی سلامت و مطالعات فرهنگی در حوزه پزشکی در دانشکدههای پزشکی و پیراپزشکی تدریس نمیشود و دانشجویان این حوزه در فرایند علمآموزی تنها صلاحیت بالینی کسب میکنند و از صلاحیتهای فرهنگی محروم میمانند. از طرفی آموزش اخلاق پزشکی هم در دانشکدههای پزشکی کافی نیست و بهدنبال آن شاهد شکاف اخلاق نظری و عملی در این حرفه هستیم؛ موضوعی که شفافیت، پاسخگویی و عدالت در فرایند درمان را تحتالشعاع قرار میدهد. در مجموع جداشدن آموزش پزشکی از بدنه علوم در بلندمدت باعث شده پزشکان بیشتر حرفهای باشند و از کلنگری و رویکردهای فرهنگی و انسانی دور بمانند و در نتیجه سطح رضایت مردم از کیفیت خدمات پزشکی کمتر شود.
به نظر میرسد در این زمینه تجربه کشورهایی چون کوبا به کار ما بیاید. از این منظر که طرح پزشک خانواده با موفقیت زیادی انجام شده و پزشکان در برقراری رابطه فرهنگی و انسانی با بیماران خود دستاوردهای شایان توجهی داشتهاند.
بله، همینطور است. مستند «سیکو» مایکل مور (کارگردان آمریکایی) نشاندهنده این واقعیت است که ارزشهای بازاری-حرفهای بر نظام سلامت آمریکا حاکم شده است و بهترین خدمات پزشکی به طبقات بالا تعلق دارد و اقشار فقیر از بسیاری از خدمات حوزه سلامت و پزشکی محروماند. اما کوبا و کشورهای اسکاندیناوی به میزان پولی که وارد نظام سلامت خود کردهاند، بهرهبرداری بالاتر و عملکرد بهتری دارند. کشورهایی که در اجتماعیکردن نظام سلامت موفقتر عمل کردهاند به همان نسبت جامعه سالمتری را ساختهاند.
پژوهشگران در برخی تحقیقات اجتماعی در رابطه میان پزشک و بیمار به مدلی رسیدهاند که با وجود متغیرهایی چون ویزیت گروهی، محدودیت زمانی و رفتار اجتنابی پزشک بر ارتباط غیرمشارکتی و درمانمحور دلالت دارد. ماجرای مرگ کارگردان ایرانی «عباس کیارستمی» هم از اتفاقاتی بود که به اعتماد مردم به جامعه پزشکی خدشه جدی وارد کرد و حتی در مواردی منجر به این اتفاق شد که مراجعه به پزشکان مختلف و پرسیدن نظر چند پزشک درباره وضعیت بیمار حالتی وسواسگونه به خود بگیرد. به نظر شما اجتماعیکردن نظام سلامت چقدر در جلب اعتماد مردم به فعالان حوزه سلامت و برقراری رابطهای انسانی و عادلانه موثر است؟
ما در جامعه ایران پزشکانی داریم که با نگاهی انسانی و اخلاقی با بیماران خود مراوده دارند و ادامهدهنده راه دکتر «محمد قریب» هستند، اما در مقابل تعداد پزشکانی که حقوق بیمار را نادیده میگیرند نیز چشمگیر است. آنچه مانعی بزرگ بر سر راه اجتماعیکردن نظام سلامت است و مناسبات پزشک- بیمار را آمرانه کرده، به آموزش پزشکی مربوط است. ما نیازمند تجدیدنظر اساسی در آموزش پزشکی کشور هستیم، بنابراین با بازنگری در معیارهای انتخاب افراد در دانشکدههای پزشکی، واحدهای درسی و تامین نیازهای مالی آنها میتوان به اجتماعیتر کردن نظام سلامت کمک شایانی کرد. اعتماد مردم به مرور با اجتماعی و انسانیتر شدن آموزش پزشکی و پزشکی روایتمحور جلب میشود. تحقق عدالت در سلامت هم از موضوعاتی است که مرهمی بر رابطه تحریفشده مردم و نظام پزشکی میگذارد.