روایت زندگی و معیشت عکاسانی که وضعیت حرفهشان چندان روبهراه نیست
قاب خاکستری عکاسباشیهای شهر!
هدیه کیمیایی
«میخواستم عکاسی بخوانم و نه هیچ رشته دیگری. 15 نفر دانشگاه تهران میخواست و 15 نفر دانشگاه هنر.» باید اسمش بین این 30 نفر میبود وگرنه نه پولی برای دانشگاه آزاد داشت و نه برای دانشگاه غیرانتفاعی. عزمش را جزم کرده بود که حتما عکاسی بخواند. سالهای اول دانشگاه نه دوربین داشت و نه پول خریدن دوربین. روزها در دانشگاه درس میخواند و یکی در میان شبها را در شرکتی نگهبانی میداد تا پول خریدن کاغذهای عکاسی و دوربینی که سالها انتظارش را میکشید جور کند. پول دوربین جور شد و سالهای سخت کار و درس در دانشگاه تمام شد. حالا فارغالتحصیل رشته عکاسی از دانشگاه هنر تهران بود، بیآنکه آینده شغلی را مقابلش ببیند. پادویی کردن در آتلیههای عکاسی را انتخاب کرد تا هم عشقش به عکاسی را داشته باشد و هم درآمدی از این راه کسب کند. اما کار کردن با سلیقه مردم فرسنگها با عکاسی هنری که او دنبالش بود فرق داشت. اگر در آتلیه میماند و به سلیقه مردم کار میکرد باید هرچه در دانشگاه خوانده بود را رها میکرد و همان کاری را انجام میداد که یک کارآموز یکماهه هم میتوانست آن را انجام دهد. کار کردن در آتلیه را رها کرد و رفت سراغ عکاسی تبلیغاتی برای شرکتها. کار پشت کار و پروژه پشت پروژه. سرش شلوغ بود و تندتند همه را انجام میداد. بعد از چند ماه کار کردن، از 10 شرکت تبلیغاتی که با آنها کار کرده بود تنها نیمی از آنها دستمزدش را دادند. یک ماه پول اجارهخانهاش را میداد و ماه دیگر حتی پولی برای خوردوخوراک هم نداشت. روزهای دانشگاه و آرزوهایش را به یاد آورد. وقتهایی که برای خریدن دوربین عکاسی شبها را تا صبح نگهبانی میداد و این روزها را به خواب هم نمیدید. سراغ یکی از همکلاسیهای قدیمش را گرفت، او هم بیکار بود. قرار شد پولهایشان را روی هم بگذارند و پرینتری رنگی بخرند. در پارکهای شهر راه بیفتند و از بچهها و خانوادههایشان عکس بگیرند، همان جا چاپ کنند و هر عکس را به قیمت 2 تا 4 هزار تومان بفروشند. بدون بیمه و بدون حقوق ثابت.
این داستان زندگی بابک است. پسر 35سالهای که عصرهای گرم و سرد تابستان و زمستان در پارکها میچرخد و از بچهها عکس و فیلم میگیرد. محمد قد نسبتا کوتاهی دارد و جثهاش کوچک است. آرزویش این است که روزی آنقدر پول داشته باشد که یک آتلیه عکاسی برای خودش راه بیندازد. نتیجه سالها تلاش او برای عکاسی، فریمهای چاپشدهای است که قرار است دو سال دیگر در گالری گلستان به نمایش دربیاید. داستان زندگی محمد داستان تعداد زیادی از فارغالتحصیلان رشته عکاسی است. به قول محمد «آنها که پولوپله دارند میروند برای خودشان آتلیه میزنند و هرطور بخواهند عکاسی میکنند یا حداقل چند نفری با هم خانهای اجاره و عکاسی میکنند. اما من نه پدر و مادرم میتوانند حمایت مالی کنند و نه پولی دارم که با کسی شریک شوم. هنوز خیلی راه مانده تا آن چیزی بشوم که فکرش را میکردم. یکی از دوستانم دقیقا وضعیت من را دارد. چهار سال دانشگاه را با هزینههای کمرشکن عکاسی تمام کرد و حالا دیگر علاقهای به عکاسی ندارد. چند سال در یک مغازه قنادی پادویی کرد و حالا شیرینی میپزد. چه شیرینیهایی!» محمد به این جای ماجرا که میرسد میخندد و اشک در چشمهایش میدود. میان سرمای هوا بینیاش سرختر میشود و طوری دست به صورتش میکشد که اشکهای دیده نشود.
سلیقه هنری درآمد ندارد
آقای محبی آتلیه عکاسی بزرگی در آریاشهر دارد. مشتری پشت مشتری و سفارش پشت سفارش. یک پرینتر بزرگ رنگی گوشه آتلیه است که فریمهای عکس را در آن چاپ میکنند و به مشتری میدهند. حسین سالهاست در این مغازه کار میکند و بهزودی آتلیه عکاسی خودش را افتتاح میکند. 32 سال دارد و هنوز ازدواج نکرده. در یک سال گذشته آنقدر برای راه انداختن آتلیهاش اینطرف و آنطرف رفته که میتواند شرکت مشاوره راهاندازی آتلیه عکاسی راه بیندازد. میگوید: «درآمد آتلیه عکاسی بستگی به سطح سواد عکاسی و بازاریابی کسی دارد که میخواهد آن را راه بیندازد. این کار میتواند از ماهی ۲ میلیون تا ۵۰ میلیون درآمد داشته باشد. معمولا کسانی که میخواهند آتلیه عکاسی داشته باشند به کلاسهای فنیوحرفهای میروند و از آنجا مدرکشان را برای افتتاح آتلیه میگیرند. روی دیوارهای آتلیه پر از عکس هنرپیشههایی است که لبخندزنان یا دستهایشان را زیر چانه زدهاند یا دستبهسینه نشستهاند تا عکاسباشی عکسشان را بگیرد. آقای محبی خودش هم دستکمی از هنرپیشههای میانسال ندارد. با سبیلهای تابیدهاش نشسته گوشه مغازه و هرازگاهی برای سرکشی به اینطرف و آنطرف آتلیه میرود و به بچهها سر میزند. میگوید: «این آتلیه عکاسی مال پدرم بود.» یک دوربین عتیقه را نشان میدهد و میگوید: «پدرم این را میگذاشت در تاریکخانه و از مردم عکس میگرفت. بعد از فوت پدرم مغازه کناری را خریدم و آن را بزرگتر کردم.» آقای محبی درباره کسبوکار آتلیههای عکاسی در ایران میگوید: «معمولا در ماههایی از سال کار نداریم. یعنی بیشتر درآمد ما که از عروسیهاست در سه ماه از سال تعطیل است. ۹۹ درصد آتلیههای عروس ایران همیشه روندی معمولی را دنبال میکنند و هیچ خلاقیتی در کارشان ندارند. اگر عکسها و فیلمهای عروسیها را ببینید متوجه میشوید که همه آنها روند یکنواختی دارند. اگر برآیند کاری یک سال گذشته را با سال قبل از آن مقایسه کنید متوجه میشوید که کوچکترین تغییری نداشتهاند. همین افراد هستند که همیشه از نبود مشتری مینالند. اغلب صاحبان آتلیه جزو افرادی هستند که ترجیح میدهند کار نکنند تا کاری که با سلیقهشان جور نیست را انجام دهند. به همین دلیل ترجیح میدهند فقط در آتلیهشان بنشینند و منتظر بمانند مردم پیش آنها بیایند و کار سفارش بدهند. اما شما اگر پیتزافروشی هم بزنید باید ابتدای کار خیلی بامهارت گام بردارید تا اطمینان مردم را جلب کنید. بازار جای عرضه و تقاضاست. آتلیههای موفق همیشه به دنبال کسب تازهترین اطلاعات عکاسی و یا فیلمبرداری هستند و همیشه سعی میکنند خودشان را بهروز نگه دارند.»
کارگرهای جدید فاقد بیمه
بهروز 24 سال دارد و در آتلیه آقای محبی سالهاست کار میکند. از پنجسالی که در آتلیه گذرانده تنها دو سالش را بیمه بوده است. میگوید: «در این آتلیه ده نفر کار میکنند اما تنها دو نفرمان بیمه هستیم. بچهها هم وقتی میبینند برای کار از جان مایه میگذارند، ولی بیمه نمیشوند، از اینجا میروند. به خاطر همین ما هرماه دو نیروی جدید داریم. دودش به چشم من میرود چون کارم بیشتر میشود و باید بهشان کار یاد بدهم. عدهای از آنها حتی یکبار دوربین دست نگرفتهاند اما میخواهند بیایند اینجا کار کنند و درآمد بالایی داشته باشند. من با 5 سال سابقه هنوز خرج خوردوخوراکم را بهزور جور میکنم آنوقت اینها میخواهند یکشبه آتلیه بزنند.» حرفهای بهروز تمام نشده که آقای محبی سر میرسد. اخمهایش در هم است و با دست نوک سبیلهایش را تاب میدهد. از بهروز میخواهد سر کارش برود و خودش هم عذرخواهی میکند. مغازه پر از مشتری است؛ از دانشجوهای عکاسی که برای چاپ عکسهایشان آمدهاند کاغذ عکاسی بخرند تا زنها و مردهایی که در صف چاپ عکسهای موبایلیشان ایستادهاند.
ارسال دیدگاه
تیتر خبرها




