دختر نوازنده و آرزوهایش

پیاده‌رو

دختر نوازنده و آرزوهایش

منیره یحیایی

دستش را روی کلاویه‌های (دکمه) آکاردئون آویزان از شانه‌اش گذاشت و با چشم‌های بسته شروع کرد به نواختن. انگشت‌های ظریفش لرزان و بی‌قرار بر دکمه‌ها می‌نشست و پلک‌های بسته‌اش در فواصل زمانی معین اندکی باز و بسته می‌شد. رهگذرانی که در آن ظهر سوزان مردادماه 94 از مقابل پارک اندیشه و آبمیوه‌فروشی‌های میدان پالیزی عبور می‌کردند در پیاده‌روی خیابان دختری سبزه‌رو با موهای جوگندمی را دیدند که روسری قرمزرنگی سر کرده بود و قطعات موسیقی کلاسیک خارجی را با آکاردئونش می‌نواخت. هیجان‌زدگی و شعف عابران پیاده‌ای که در آن ساعت شلوغی و گرما شاهد این اجرا بودند باعث شد تا یکی‌یکی دست ‌به ‌جیب‌هایشان ببرند و اسکناس‌ها را داخل روکش سیاهرنگ آکاردئونی که مقابل دختر نوازنده بود، بگذارند. 
«صبرا صدوقی» کوله‌پشتی مشکی کوچکی داشت که کاغذها و پایه نتش را داخل آن می‌گذاشت و وقت‌هایی که خیابان خلوت‌تر بود قطعاتش را از روی نت‌ها می‌نواخت. صبرا آن روزها 26ساله بود و حالا 28 ساله. در دانشگاه پلی‌تکنیک تهران رشته کشتی‌سازی خوانده بود و بعد از تمام شدن درسش، دو سال با انجام دادن پروژه‌های پژوهشی در رشته دانشگاهی‌اش زندگی‌اش را تامین می‌کرد. اما او عاشق موسیقی و صدای آکاردئون بود. عشقش به موسیقی باعث شد تا بعد از جدالی چندماهه با خودش، یک روز صبح از خواب بیدار شود و قید کار و زندگی هرروزه را بزند و با سرمایه اندکی که داشت یک آکاردئون درجه متوسط بخرد. صبرا قرار بود از آن روز به بعد آنطور که دلش می‌خواهد زندگی کند. او یادگیری آکاردئون را خیلی زود شروع کرد و روزی دو ساعت در پلاتوی تئاتر یکی از دوستانش می‌نواخت. اما ساعت‌های کوتاه تمرین در پلاتو برای مسلط شدن بر سازی که صدای بلندش اجازه نواختنش در خانه را نمی‌داد کافی نبود، او نیاز به فضایی روباز داشت. آن‌وقت بود که تصمیم گرفت در خیابان و مقابل چشم‌ مردم تمرین‌ کند. صبرا آرزو داشت در رشته تحصیلی خودش (کشتی‌سازی) درس بخواند. عزمش را جزم کرد و به آرزویش رسید. در اسفندماه سال 93 اقدام به پذیرش از یک دانشگاه خارجی کرد و در شهریورماه 94 یکی از مسافران پرواز هواپیمای تهران - هلسینکی بود.
حالا دو سال از آن روز می‌گذرد... صبرا دانشجوی ترم سوم کشتی‌سازی یکی از دانشگاه‌های شهر هلسینکی است و تعطیلاتش چند روزی است که شروع شده است. خیلی زود تلفنش را جواب داد و همه چیز را به یاد آورد. ریتم صحبت کردنش تندتر شده بود و صدایش شادتر. از زندگی این روزهایش گفت. از سرمای هلینسکی و اولین تجربه اجرای خیابانی‌اش در میدان مرکزی شهر: «اینجا هوا خیلی سرده، خیلی. یک ترمینال اتوبوس داره که به همه جای شهر میره. دو روز بعد از اقامتم رفتم جلوی این ترمینال که روبه‌روی یک مرکز خرید بزرگه و ساز زدم. اینقدر سرد بود که کنترل دکمه‌های آکاردئون دست خودم نبود. مثل وقتی که در ایران بودم ترس و استرس داشتم که واکنش مردم چیه؟  اینجا یک فروشگاه بزرگ موسیقی هست که پر از آکاردئون‌های حرفه‌ایه. هروقت از مقابلش رد می‌شم با خودم می‌گم پس کی وقتش می رسه که من با یکی از این سازها زندگی کنم؟» صبرا هنوز با این همه شادی علاقه زیادی به نواختن قطعات آرام و غمگین دارد. می‌گوید: «هنوز به نواختن قطعات غمگین علاقه دارم، اما غمگین نیستم.»
صبرا هرروز از ساعت 5 عصر تا 9 شب در خیابان سهروردی و هفت‌تیر برای مردم آکاردئون می‌زد تا توانست بعد از 9 ماه هزینه سفر و دانشگاهی که از آن پذیرش گرفته بود را از این راه تامین کند. حالا او یک سال و نیم است که در یکی از دانشگاه‌های شهر هلینسکی کشور فنلاند در رشته کشتی‌سازی درس می‌خواند. حالا عابران پیاده‌ای که در عصرهای سرد و زمستانی شهر هلینسکی از میدان اصلی این شهر می‌گذرند دختری ایرانی را می‌بینند که ملودی‌های شاد و غمگین کلاسیک ایرانی و خارجی را با آکاردئون قرمزرنگش می‌نوازد. صبرا صدوقی آرام صحبت می‌کند و لابه‌لای حرف‌هایش سکوت‌های چندثانیه‌ای دارد. او در آن تابستان گرم اواخر تیرماه از انگیزه‌هایش برای زندگی گفت. خسته بود اما امیدوار. وفادار به خودش و قول‌هایی که داده بود. 
ارسال دیدگاه
ضمیمه
ضمیمه