مسافرانی که در هیچ ایستگاهی پیاده نمی‌شوند

چند روایت از فروشندگان مترو

مسافرانی که در هیچ ایستگاهی پیاده نمی‌شوند

مترو تهران هر روز حدود ۴ هزار مسافر دارد که در هیچ ایستگاهی پیاده نمی‌شوند. آنان از ‏صبح تا شب مسافر مترو هستند، اما هیچ‌وقت به مقصد نمی‌رسند. زنان، کودکان و ‏مردان دستفروشی که بساط سیارشان را در واگن‌های زیر‌زمینی برپا می‌کنند تا چرخ ‏زندگی‌شان بچرخد. از جوراب،‌ لوازم آرایش، شال و روسری، تی‌شرت و شلوار، گل‌‌‌سر تا کفش ورزشی و ظرف و ظروف آشپزخانه و شارژر و هندزفری و انواع ادویه ‏و زیور‌آلات در بساط‌شان پیدا می‌شود. بازار خوراکی‌ها هم تا قبل از همه‌گیری ‌کرونا ‏داغ ‌‌‌داغ بود؛ دونات‌های ارزان، ساندویچ‌های کالباس و چیپس و مانند آنها. دستفروشی در ‏مترو سن و سال نمی‌شناسد، از دختربچه چهار ساله تا پیرمرد و پیرزن سالمند یک ساک ‏یا به قول خودشان بساط دارند و در واگن‌ها دنبال مشتری می‌گردند؛ دستفروش‌هایی ‏که حالا مسافران همیشگی مترو هستند و برای خودشان یک بازارچه سیار دارند.‏

اکرم احمدی روزنامه نگار

 دخترک کبریت‌فروش
سن و سال زیادی ندارد. خودش می‌گوید هفت ساله است. موهای بورش زیر روسری آبی ‏می‌درخشد. صورت‌اش مثل خورشید است در وسط آسمان. یک کیف بزرگ روی دوش‌اش ‏انداخته و کبریت می‌فروشد. کبریت‌های فانتزی در جعبه‌های زیبا و گوگردهای ‏رنگارنگ. نرگس می‌گوید: «روزهای اول چسب زخم و فال می‌فروختم، اما الان چند ‏وقت است که کبریت رنگی می‌فروشم. دخترها عاشق این کبریت‌ها هستند.» نرگس با ‏خواهر ۱۴ ساله‌اش در مترو دستفروشی می‌کند. البته خواهرش همیشه همراه‌اش ‏نیست: «صبح با هم هستیم، اما در مترو از هم جدا می‌شویم. خواهرم جوراب می‌‏فروشد.» نرگس یک برادر هم دارد که در بازار تهران و در یک مغازه کار می‌کند. ‏پدرش چند سال قبل فوت کرده و او با مادرش در خانه پدربزرگ‌شان زندگی می‌کند. ‏نرگس در سن و سالی نیست که از مشکلات زندگی خیلی بداند و از دردهایش بگوید؛ ‏اما می‌گوید: «خیلی خسته می‌شوم. شب‌ها دست‌هایم درد می‌گیرد.» او به کیف بزرگ‌اش ‏اشاره می‌کند و می‌گوید: «کیف‌ام خیلی سنگین است.» نرگس یک کبریت می‌فروشد ‏و اسکناس ۱۰ هزار تومانی را می‌اندازد توی جیب کیف بزرگ‌اش و کیف را روی دوش‌اش ‏جا‌‌به‌‌جا می‌کند و از واگن خارج می‌شود.‏
 
 مریم 35 ساله، دم‌کنی برنج می‌فروشد
مریم پنج سال است که در مترو فروشندگی می‌کند. او دم‌کنی و وسایل پارچه‌ای ‏آشپزخانه می‌فروشد. خودش حدود سه سال در یک کارگاه تولیدی کار می‌کرد، اما بعد ‏از تعطیلی کارگاه مجبور شد در مترو فروشندگی کند: «از کارگاهی که کار می‌کردم، ‏طلب داشتم. دلم برای صاحبکارم سوخت. پول نداشت حقوق‌های ما را بدهد و به جای ‏حقوق به ما دم‌کنی داد. من هم تصمیم گرفتم دم‌کنی‌ها را در مترو بفروشم. خدا را ‏شکر خوب هم از کارم استقبال شد. کم‌کم وارد بازار کار شدم و حالا دیگر بیشتر ‏مسافران ثابت مترو مرا می‌شناسند. دیگر خودم می‌روم از بازار جنس می‌خرم و با ‏سود خیلی کم در مترو می‌فروشم.» مریم به اجاره مغازه هم فکر کرده، اما رهن ‏و اجاره‌ها او را از این کار پشیمان کرده است: «خیلی دوست داشتم برای خودم یک مغازه ‏کوچک اجاره کنم، اما صاحب ملک کلی پول رهن و اجاره می‌خواهد. برای همین ‏فعلاً پول‌هایم را جمع می‌کنم. در حال حاضر پول برق و گاز و اجاره نمی‌دهم، اما تا ‏دل‌تان بخواهد پول دکتر و دوا و فیزیوتراپی می‌دهم.» مریم هر روز حدود ۲۵ کیلو بار ‏با خودش حمل می‌کند. همین موضوع باعث شده مهره‌های کمرش آسیب ببیند: «‏سه ماه پیش یک روز که داشتم از پله‌ها بالا می‌رفتم، کمرم گرفت. خیلی حالم بد ‏شد. یک ماه در خانه استراحت کردم. دکتر گفت دیگر نمی‌توانی بار سنگین بلند کنی، ‏اما چه کسی خرج مرا می‌دهد؟ من سرپرست خانواده هستم. یک دختر پنج ساله دارم. ‏خرج من از زیر این بار سنگین بیرون می‌آید. چاره‌ای ندارم.» مریم رؤیا‌پرداز خوبی ‏است. می‌گوید مادربزرگم همیشه می‌گفت تصور کن تا پیدا کنی. مریم هر روز تصور ‏می‌کند یک فروشگاه بزرگ دم‌کنی‌فروشی دارد.‏
 
 سمیرا 28 ساله، ریمل خرده‌مژه‌دار می‌فروشد
درب مترو که بسته می‌شود،‌ با صدای بلند می‌گوید: «ریمل خرده‌مژه‌‌دار دارم. روی مژه‌‌های خودم‌ام هم هست. به هیچ‌‌‌وجه نمی‌ریزد و زیر چشم‌ها را سیاه نمی‌کند.» یک ‏دور سر و ته واگن بانوان را قدم می‌زند و با صدای بلند ریمل‌هایش را تبلیغ می‌کند. ‏سمیرا دختری سرحال و شاد است. سه سالی می‌شود که در مترو لوازم آرایش می‌‏فروشد: «هر چند وقت یک‌بار یک جنس خاص رو می‌کنم. جنس‌های من با همه فرق ‏می‌کند. من برای خودم استراتژی خاصی دارم. باید جنس خاص بفروشی تا مشتری خوب ‏داشته باشی. من شماره تلفن‌ام را به همه مشتریان‌ام نیز داده‌ام. هیچ‌کس تا حالا از ‏جنس‌های من ناراضی نبوده است.» سمیرا از درآمدش راضی است. یک سال به عنوان ‏منشی در یک شرکت کار کرده، اما به اعتقاد او، درآمد مترو خیلی بهتر از منشی‌گری است: «یک سال از هشت صبح تا غروب در یک شرکت کار می‌کردم و در ماه ‏یک میلیون و ۸۰۰ هزار تومان حقوق می‌گرفتم، اما حالا چند برابر آن کار در آمد ‏دارم. خودم ارباب خودم هستم.» سمیرا از کارش راضی است، اما فقط چند سال دیگر ‏می‌خواهد دستفروشی کند: «کارم راحت نیست و سختی‌های خودش را دارد. الان ‏روزهای خوب ما است. یک روزهایی باید از دست مأمورها فرار می‌کردیم، اما الان با ‏ما کاری ندارند. اما من فقط یکی دو سال دیگر کار می‌کنم. می‌خواهم پولم را جمع ‏کنم و برای خودم یک کاری راه بیندازم؛ یک کار ثابت که روی زمین باشد نه زیر‌ ‏زمین. به من نگاه نکنید که می‌گویم و می‌خندم. شب‌ها از دست درد و کمر درد خوابم ‏نمی‌برد، اما باید تحمل کنم. این کار هم یک روز تمام می‌شود.»‏
 
 زهرا ۵۰ ساله، ادویه می‌فروشد
زهرا خانم صدای زیبایی دارد. یکی از مسافرها می‌گوید کاش این زن دوبلور می‌شد. ‏صدایش یک بم خاصی دارد. یک بسته زرد‌چوبه دست‌اش می‌گیرد و با آن صدای زیبا ‏خیلی رسا می‌گوید: «زردچوبه اعلا دارم. فقط بسته‌ای ۱۰ تومان.» زهرا خانم کمی ‌‏می‌لنگد. حدود هشت سال است که در مترو دستفروشی می‌کند. او در این هشت سال فقط ‏ادویه فروخته: «من از خدا می‌ترسم.
 برای همین جنس پاک دست مردم می‌دهم. کار ‏من به سلامتی مردم مربوط است. برای همین ادویه‌ها را خودم درست می‌کنم که ‏خیالم راحت باشد. زردچوبه و دارچین را خودم پودر می‌کنم و می‌فروشم. می‌خواهم ‏نان پاک در‌بیاورم.» زهرا خانم و همسرش حدود ۱۰ سال قبل از ایلام به تهران آمده‌‏اند. او فرزندی ندارد :«هیچ وقت بچه‌دار نشدم. با همسرم در یک خانه اجاره‌ای ‏زندگی می‌کنیم. شوهرم چند سال پیش مریض شد. ناراحتی قلبی داشت. عمل قلب ‏باز کرد. کلی خرج دوا و درمان‌اش شد. ما یک حقوق بازنشستگی داریم، اما فقط برای اجاره ‏خانه کافی است. بقیه خرج‌ام را باید از فروشندگی در مترو در‌بیاورم. من قانع‌ام. در ماه 3-2 میلیون در‌می‌آورم. بیشتر از این هم توان ندارم.» 
زهرا خانم دستی روی ‏زانوان‌اش می‌کشد سپس می‌ایستد: 
«زانوهایم خیلی درد می‌کند. دو سال پیش که می‌‏خواستند فروشنده‌ها را از مترو جمع کنند، وقتی داشتم در پله‌ها می‌دویدم زمین ‏خوردم و زانوی پای راست‌ام آسیب دید. اما چه کار کنم. مجبورم. فعلاً می‌توانم راه ‏بروم. بعد هم خدا بزرگ است.» صدای زیبای زهرا خانم در واگن می‌پیچد:«دارچین ‏چربی‌سوز ببر فقط بسته‌ای ۱۵ تومان.»
 
 میمنت ۶۵ ساله، لیف و اسکاچ می‌فروشد
میمنت خانم یکی از مسن‌ترین فروشندگان مترو است. به قول خودش یک پا ‏پیشکسوت است. او در ایستگاه صادقیه روی صندلی می‌نشیند و گاهی هم به ‏ایستگاه‌های بین‌‌شهری می‌رود: «دلم در زیر زمین می‌گیرد. نفس‌ام هم می‌گیرد. ‏اینجا خیلی بهتر است. پاهایم دیگر توان پله ندارند. من از پله برقی می‌ترسم. نمی‌توانم با پله برقی بالا و پایین بروم. برای همین از هشت صبح تا سه بعدازظهر اینجا می‌‏نشینم و اسکاچ، لیف و خرت‌‌‌و‌‌‌پرت می‌فروشم.» ‏ میمنت خانم دستگاه کارتخوان هم ندارد. می‌گوید: «من قدیمی‌ام. فقط پول نقد ‏می‌گیرم. دستگاه کارتخوان چی هست اصلاً ؟ مردم عجله دارند تا می‌آیند جنس ‏بخرند قطار می‌رسد، یا جنس را می‌برند یا از خرید منصرف می‌شوند. این شکلی ‏برای من بهتر است.» ‏ میمنت خانم یک پسر معلول دارد، دو دختر و یک پسرش هم ازدواج کرده‌اند و در ‏شهرستان زندگی می‌کنند: «خدا را شکر یک خانه نقلی دارم و اجاره خانه نمی‌دهم. ‏اما خرج و مخارج زندگی خیلی گران است. پسرم معلول است و به دلیل مشکل تنفسی ‏که دارد هر ماه باید کلی پول دوا و درمان بدهم. من محتاج کسی نیستم. زندگی ‏خوبی دارم، اما کار هم می‌کنم. این همه آدم در دنیا کار می‌کنند، من هم یکی از ‏آنها. کار که عار نیست.» میمنت خانم با خنده بازوهایش را نشان می‌دهد و می‌‏گوید: «من نان بازوی خودم را می‌خورم. حالا کمی‌ هم خسته می‌شوم. این خرت‌‌‌و‌‌‌پرت‌ها را هم خود می‌بافم. لیف و اسکاچ بافتنی است. از ساعت هشت صبح تا سه بعد‌ازظهر ‏کار می‌کنم و بعد سوار مترو می‌شوم و می‌روم خانه. خانه‌ام در نواب و نزدیک ‏است. باید بروم برای پسرم غذا درست کنم. پسرم از پس کارهای خودش برمی‌آید اما ‏دلم نمی‌آید خیلی تنهایش بگذارم. برای همین وقتی 60 – 50 هزار تومان جنس می‌‏فروشم، بساطم را جمع می‌کنم و بر‌می‌گردم خانه.»‏

 

ارسال دیدگاه
ضمیمه
ضمیمه