دخترک کبریتفروش
سن و سال زیادی ندارد. خودش میگوید هفت ساله است. موهای بورش زیر روسری آبی میدرخشد. صورتاش مثل خورشید است در وسط آسمان. یک کیف بزرگ روی دوشاش انداخته و کبریت میفروشد. کبریتهای فانتزی در جعبههای زیبا و گوگردهای رنگارنگ. نرگس میگوید: «روزهای اول چسب زخم و فال میفروختم، اما الان چند وقت است که کبریت رنگی میفروشم. دخترها عاشق این کبریتها هستند.» نرگس با خواهر ۱۴ سالهاش در مترو دستفروشی میکند. البته خواهرش همیشه همراهاش نیست: «صبح با هم هستیم، اما در مترو از هم جدا میشویم. خواهرم جوراب میفروشد.» نرگس یک برادر هم دارد که در بازار تهران و در یک مغازه کار میکند. پدرش چند سال قبل فوت کرده و او با مادرش در خانه پدربزرگشان زندگی میکند. نرگس در سن و سالی نیست که از مشکلات زندگی خیلی بداند و از دردهایش بگوید؛ اما میگوید: «خیلی خسته میشوم. شبها دستهایم درد میگیرد.» او به کیف بزرگاش اشاره میکند و میگوید: «کیفام خیلی سنگین است.» نرگس یک کبریت میفروشد و اسکناس ۱۰ هزار تومانی را میاندازد توی جیب کیف بزرگاش و کیف را روی دوشاش جابهجا میکند و از واگن خارج میشود.
مریم 35 ساله، دمکنی برنج میفروشد
مریم پنج سال است که در مترو فروشندگی میکند. او دمکنی و وسایل پارچهای آشپزخانه میفروشد. خودش حدود سه سال در یک کارگاه تولیدی کار میکرد، اما بعد از تعطیلی کارگاه مجبور شد در مترو فروشندگی کند: «از کارگاهی که کار میکردم، طلب داشتم. دلم برای صاحبکارم سوخت. پول نداشت حقوقهای ما را بدهد و به جای حقوق به ما دمکنی داد. من هم تصمیم گرفتم دمکنیها را در مترو بفروشم. خدا را شکر خوب هم از کارم استقبال شد. کمکم وارد بازار کار شدم و حالا دیگر بیشتر مسافران ثابت مترو مرا میشناسند. دیگر خودم میروم از بازار جنس میخرم و با سود خیلی کم در مترو میفروشم.» مریم به اجاره مغازه هم فکر کرده، اما رهن و اجارهها او را از این کار پشیمان کرده است: «خیلی دوست داشتم برای خودم یک مغازه کوچک اجاره کنم، اما صاحب ملک کلی پول رهن و اجاره میخواهد. برای همین فعلاً پولهایم را جمع میکنم. در حال حاضر پول برق و گاز و اجاره نمیدهم، اما تا دلتان بخواهد پول دکتر و دوا و فیزیوتراپی میدهم.» مریم هر روز حدود ۲۵ کیلو بار با خودش حمل میکند. همین موضوع باعث شده مهرههای کمرش آسیب ببیند: «سه ماه پیش یک روز که داشتم از پلهها بالا میرفتم، کمرم گرفت. خیلی حالم بد شد. یک ماه در خانه استراحت کردم. دکتر گفت دیگر نمیتوانی بار سنگین بلند کنی، اما چه کسی خرج مرا میدهد؟ من سرپرست خانواده هستم. یک دختر پنج ساله دارم. خرج من از زیر این بار سنگین بیرون میآید. چارهای ندارم.» مریم رؤیاپرداز خوبی است. میگوید مادربزرگم همیشه میگفت تصور کن تا پیدا کنی. مریم هر روز تصور میکند یک فروشگاه بزرگ دمکنیفروشی دارد.
سمیرا 28 ساله، ریمل خردهمژهدار میفروشد
درب مترو که بسته میشود، با صدای بلند میگوید: «ریمل خردهمژهدار دارم. روی مژههای خودمام هم هست. به هیچوجه نمیریزد و زیر چشمها را سیاه نمیکند.» یک دور سر و ته واگن بانوان را قدم میزند و با صدای بلند ریملهایش را تبلیغ میکند. سمیرا دختری سرحال و شاد است. سه سالی میشود که در مترو لوازم آرایش میفروشد: «هر چند وقت یکبار یک جنس خاص رو میکنم. جنسهای من با همه فرق میکند. من برای خودم استراتژی خاصی دارم. باید جنس خاص بفروشی تا مشتری خوب داشته باشی. من شماره تلفنام را به همه مشتریانام نیز دادهام. هیچکس تا حالا از جنسهای من ناراضی نبوده است.» سمیرا از درآمدش راضی است. یک سال به عنوان منشی در یک شرکت کار کرده، اما به اعتقاد او، درآمد مترو خیلی بهتر از منشیگری است: «یک سال از هشت صبح تا غروب در یک شرکت کار میکردم و در ماه یک میلیون و ۸۰۰ هزار تومان حقوق میگرفتم، اما حالا چند برابر آن کار در آمد دارم. خودم ارباب خودم هستم.» سمیرا از کارش راضی است، اما فقط چند سال دیگر میخواهد دستفروشی کند: «کارم راحت نیست و سختیهای خودش را دارد. الان روزهای خوب ما است. یک روزهایی باید از دست مأمورها فرار میکردیم، اما الان با ما کاری ندارند. اما من فقط یکی دو سال دیگر کار میکنم. میخواهم پولم را جمع کنم و برای خودم یک کاری راه بیندازم؛ یک کار ثابت که روی زمین باشد نه زیر زمین. به من نگاه نکنید که میگویم و میخندم. شبها از دست درد و کمر درد خوابم نمیبرد، اما باید تحمل کنم. این کار هم یک روز تمام میشود.»
زهرا ۵۰ ساله، ادویه میفروشد
زهرا خانم صدای زیبایی دارد. یکی از مسافرها میگوید کاش این زن دوبلور میشد. صدایش یک بم خاصی دارد. یک بسته زردچوبه دستاش میگیرد و با آن صدای زیبا خیلی رسا میگوید: «زردچوبه اعلا دارم. فقط بستهای ۱۰ تومان.» زهرا خانم کمی میلنگد. حدود هشت سال است که در مترو دستفروشی میکند. او در این هشت سال فقط ادویه فروخته: «من از خدا میترسم.
برای همین جنس پاک دست مردم میدهم. کار من به سلامتی مردم مربوط است. برای همین ادویهها را خودم درست میکنم که خیالم راحت باشد. زردچوبه و دارچین را خودم پودر میکنم و میفروشم. میخواهم نان پاک دربیاورم.» زهرا خانم و همسرش حدود ۱۰ سال قبل از ایلام به تهران آمدهاند. او فرزندی ندارد :«هیچ وقت بچهدار نشدم. با همسرم در یک خانه اجارهای زندگی میکنیم. شوهرم چند سال پیش مریض شد. ناراحتی قلبی داشت. عمل قلب باز کرد. کلی خرج دوا و درماناش شد. ما یک حقوق بازنشستگی داریم، اما فقط برای اجاره خانه کافی است. بقیه خرجام را باید از فروشندگی در مترو دربیاورم. من قانعام. در ماه 3-2 میلیون درمیآورم. بیشتر از این هم توان ندارم.»
زهرا خانم دستی روی زانواناش میکشد سپس میایستد:
«زانوهایم خیلی درد میکند. دو سال پیش که میخواستند فروشندهها را از مترو جمع کنند، وقتی داشتم در پلهها میدویدم زمین خوردم و زانوی پای راستام آسیب دید. اما چه کار کنم. مجبورم. فعلاً میتوانم راه بروم. بعد هم خدا بزرگ است.» صدای زیبای زهرا خانم در واگن میپیچد:«دارچین چربیسوز ببر فقط بستهای ۱۵ تومان.»
میمنت ۶۵ ساله، لیف و اسکاچ میفروشد
میمنت خانم یکی از مسنترین فروشندگان مترو است. به قول خودش یک پا پیشکسوت است. او در ایستگاه صادقیه روی صندلی مینشیند و گاهی هم به ایستگاههای بینشهری میرود: «دلم در زیر زمین میگیرد. نفسام هم میگیرد. اینجا خیلی بهتر است. پاهایم دیگر توان پله ندارند. من از پله برقی میترسم. نمیتوانم با پله برقی بالا و پایین بروم. برای همین از هشت صبح تا سه بعدازظهر اینجا مینشینم و اسکاچ، لیف و خرتوپرت میفروشم.» میمنت خانم دستگاه کارتخوان هم ندارد. میگوید: «من قدیمیام. فقط پول نقد میگیرم. دستگاه کارتخوان چی هست اصلاً ؟ مردم عجله دارند تا میآیند جنس بخرند قطار میرسد، یا جنس را میبرند یا از خرید منصرف میشوند. این شکلی برای من بهتر است.» میمنت خانم یک پسر معلول دارد، دو دختر و یک پسرش هم ازدواج کردهاند و در شهرستان زندگی میکنند: «خدا را شکر یک خانه نقلی دارم و اجاره خانه نمیدهم. اما خرج و مخارج زندگی خیلی گران است. پسرم معلول است و به دلیل مشکل تنفسی که دارد هر ماه باید کلی پول دوا و درمان بدهم. من محتاج کسی نیستم. زندگی خوبی دارم، اما کار هم میکنم. این همه آدم در دنیا کار میکنند، من هم یکی از آنها. کار که عار نیست.» میمنت خانم با خنده بازوهایش را نشان میدهد و میگوید: «من نان بازوی خودم را میخورم. حالا کمی هم خسته میشوم. این خرتوپرتها را هم خود میبافم. لیف و اسکاچ بافتنی است. از ساعت هشت صبح تا سه بعدازظهر کار میکنم و بعد سوار مترو میشوم و میروم خانه. خانهام در نواب و نزدیک است. باید بروم برای پسرم غذا درست کنم. پسرم از پس کارهای خودش برمیآید اما دلم نمیآید خیلی تنهایش بگذارم. برای همین وقتی 60 – 50 هزار تومان جنس میفروشم، بساطم را جمع میکنم و برمیگردم خانه.»