زهرا خانم صدای زیبایی دارد. یکی از مسافرها میگوید کاش این زن دوبلور میشد. صدایش یک بم خاصی دارد. یک بسته زردچوبه دستاش میگیرد و با آن صدای زیبا خیلی رسا میگوید: «زردچوبه اعلا دارم. فقط بستهای ۱۰ تومان.» زهرا خانم کمی میلنگد. حدود هشت سال است که در مترو دستفروشی میکند. او در این هشت سال فقط ادویه فروخته: «من از خدا میترسم.
برای همین جنس پاک دست مردم میدهم. کار من به سلامتی مردم مربوط است. برای همین ادویهها را خودم درست میکنم که خیالم راحت باشد. زردچوبه و دارچین را خودم پودر میکنم و میفروشم. میخواهم نان پاک دربیاورم.» زهرا خانم و همسرش حدود ۱۰ سال قبل از ایلام به تهران آمدهاند. او فرزندی ندارد :«هیچ وقت بچهدار نشدم. با همسرم در یک خانه اجارهای زندگی میکنیم. شوهرم چند سال پیش مریض شد. ناراحتی قلبی داشت. عمل قلب باز کرد. کلی خرج دوا و درماناش شد. ما یک حقوق بازنشستگی داریم، اما فقط برای اجاره خانه کافی است. بقیه خرجام را باید از فروشندگی در مترو دربیاورم. من قانعام. در ماه 3-2 میلیون درمیآورم. بیشتر از این هم توان ندارم.»
زهرا خانم دستی روی زانواناش میکشد سپس میایستد:
«زانوهایم خیلی درد میکند. دو سال پیش که میخواستند فروشندهها را از مترو جمع کنند، وقتی داشتم در پلهها میدویدم زمین خوردم و زانوی پای راستام آسیب دید. اما چه کار کنم. مجبورم. فعلاً میتوانم راه بروم. بعد هم خدا بزرگ است.» صدای زیبای زهرا خانم در واگن میپیچد:«دارچین چربیسوز ببر فقط بستهای ۱۵ تومان.»
میمنت ۶۵ ساله، لیف و اسکاچ میفروشد
میمنت خانم یکی از مسنترین فروشندگان مترو است. به قول خودش یک پا پیشکسوت است. او در ایستگاه صادقیه روی صندلی مینشیند و گاهی هم به ایستگاههای بینشهری میرود: «دلم در زیر زمین میگیرد. نفسام هم میگیرد. اینجا خیلی بهتر است. پاهایم دیگر توان پله ندارند. من از پله برقی میترسم. نمیتوانم با پله برقی بالا و پایین بروم. برای همین از هشت صبح تا سه بعدازظهر اینجا مینشینم و اسکاچ، لیف و خرتوپرت میفروشم.» میمنت خانم دستگاه کارتخوان هم ندارد. میگوید: «من قدیمیام. فقط پول نقد میگیرم. دستگاه کارتخوان چی هست اصلاً ؟ مردم عجله دارند تا میآیند جنس بخرند قطار میرسد، یا جنس را میبرند یا از خرید منصرف میشوند. این شکلی برای من بهتر است.» میمنت خانم یک پسر معلول دارد، دو دختر و یک پسرش هم ازدواج کردهاند و در شهرستان زندگی میکنند: «خدا را شکر یک خانه نقلی دارم و اجاره خانه نمیدهم. اما خرج و مخارج زندگی خیلی گران است. پسرم معلول است و به دلیل مشکل تنفسی که دارد هر ماه باید کلی پول دوا و درمان بدهم. من محتاج کسی نیستم. زندگی خوبی دارم، اما کار هم میکنم. این همه آدم در دنیا کار میکنند، من هم یکی از آنها. کار که عار نیست.» میمنت خانم با خنده بازوهایش را نشان میدهد و میگوید: «من نان بازوی خودم را میخورم. حالا کمی هم خسته میشوم. این خرتوپرتها را هم خود میبافم. لیف و اسکاچ بافتنی است. از ساعت هشت صبح تا سه بعدازظهر کار میکنم و بعد سوار مترو میشوم و میروم خانه. خانهام در نواب و نزدیک است. باید بروم برای پسرم غذا درست کنم. پسرم از پس کارهای خودش برمیآید اما دلم نمیآید خیلی تنهایش بگذارم. برای همین وقتی 60 – 50 هزار تومان جنس میفروشم، بساطم را جمع میکنم و برمیگردم خانه.»