ساختمان نیمهکاره-173
گذشته، معلم خوبی است
مسعود مشایخی
دوباره ایستاده بود وسط ساختمان و به همه کارگرها امرونهی میکرد. کارِ همیشگیاش بود. مدتی آرام گرفته بود، اما دوباره شروع کرده و صدایش از همه جا به گوش میرسد. امین پسر خوبی بود. از قدیم که با برادرشهایش کار ساختمان را شروع کرد، میشناسمش. بچه آرام و سر به زیری بود. اما همین که بزرگتر و کارها به دستش افتاد، از این رو به آن رو شد. اخلاقش عوض شد و خودش را برتر از همه میدانست. مدام از خودش تعریف میکرد و به آنها فخر میفروخت. حتی کارفرما و صاحبکارها هم از حرفها و ادعاهایش به تنگ آمده بودند و نمیتوانستند تحملش کنند. از آنجایی که در همیشه روی یک پاشنه نمیچرخد، امین تصادف شدیدی کرد. او در رانندگی هم کسی را همانند خود نمیدید و با سرعت زیاد رانندگی میکرد. در جایی کنترل ماشین از دستش خارج شد و شروع به وارو زدن کرد. امین و خانوادهاش روزهای سختی را گذراندند. چندین هفته در حالت کما بود و وقتی هم که به هوش آمد، خیلی اوضاعِ روبهراهی نداشت. اولین بار که بعد از تصادفش او را دیدم خیلی ناراحت و شوکه شدم. روی ویلچر نشسته بود و توان هیچ حرکت و اشارهای را نداشت. فقط چشمانش را به تو میدوخت و نمیتوانست حرف بزند. به لطف خدا و دعای پدر و مادرش این حالش خوب شد. بعد از ماهها مداوا و دکتر رفتن، توان راه رفتن پیدا کرد و یواش یواش سرکار آمد و کارهای قبلیاش را از سر گرفت. آن حادثه باعث شد اخلاق امین بهتر شود و خیلی به خودش غره نباشد. اما حالا که تقریبا بهبودی کامل حاصل کرده، دوباره شده همان آدم مغرور و یکدنده سابق. ای کاش آدمها عاجز بودن و افتادگیهایشان را همیشه به یاد داشته باشند. روزهایی که توان انجام کوچکترین کاری را نداشتند و هر لحظه به درگاه خداوند دست دراز میکردند و سلامتیشان را از او میخواستند، اما بعد از خوب شدن و برگشتن به حالت عادی، همه چیز را فراموش کرده و میشوند همان آدم سابق. امروز امین را به خلوت کشیدم و به او گفتم که خدا یک بار تو را از مرگ نجات داده و به زندگی برگردانده. از گذشته درس بگیر و کمی با بچهها مهربانتر باش. آدمی به لحظه و اتفاقی بند است تا ناقص و ناتوان شود. به فکر فرو رفت و امروز کمی آرامتر با بقیه برخورد میکرد. امیدوارم کسی باشد به ما تلنگر بزند که خدا همیشه و همه جا حضور دارد و به درگاهش شاکر و سپاسگزار باشیم.
ارسال دیدگاه
تیتر خبرها




