زیر پوست شهر-150
یک روز غروب...
نسرین ظهیری
درخت پیر و مبل پیر و مرد پیر. غروب یواشی بود و زندگی آهسته میزیست در روستای آینهورزان. پیرمرد با دمپاییهای آبی آسمانی، زیر درخت تنومند و پُرشکوهی، روی مبلی قدیمی لَم داده و پا گردانده بود روی پا. پیرمرد با غروب معاشرت میکرد.
جوی آب، زیر درخت هام هام میکرد و آوازخوان میرفت. صدای آب میآمد. صدای آبی که مخلصانه میرفت. صدایی که حالا کمکم باید جزء حسرتهای روزگارمان حسابش کنیم .
گفتم عکس بگیرم. پیرمرد خندید و هیچ نگفت و پا روی پا، همچنان نگاه کرد. نگاهش گفت، بگیر. گرفتم. وقت رفتن گفت: «از غروب عکس بگیر من که آفتاب لب بومم. غروب همیشه هست.» جوری از غروب حرف زد که انگار غروب، زنی است زیبا و غمگین که روبهرویش نشسته و دوست ندارد ندیده گرفته شود. انگار ندیدنش گناه بزرگی بود. رو کردم سمت زن زیبای غمگین و عکس گرفتم. زن زیبای غمگین، رفت پشت کوه. شب، این مرد خسته تنها، سرش را گذاشت روی شانه درخت پیر. گفتم چیزی بگو. پیرمرد نگاه کرد به آن سوی درختهایی که در افق ردیف شده بودند، گفت: «این مبل را با زنم خریده بودیم. خیلی دوستش داشت، خیلی. تا زنده بود رویش مینشست، پادرد داشت و زانودرد امانش را بریده بود، روی این مبل لم میداد. میگفت راحتترم. چند سال است که حبیبه، عمرش را داده به شما. توی همین قبرستان خاکش کردم. راحت شد از دردکشیدن. این مبل کهنهشده و قدیمی، بچهها آنقدر گفتن و گفتن بالاخره مبل تازه خریدم، اما این یکی را گذاشتهام زیر این درخت، عصرها میآیم رویش مینشینم، یاد حبیبه میافتم، انگار نشسته باشد همین جا، پهلوی من، زیر این درخت پُر سنوسال. اینجوری احساس تنهایی نمیکنم .»
پرندهای زو میکشد، انگار نقطه پایان میگذارد به حرفهای مرد. حرف پیرمرد ناگهان تمام میشود. شبِ این مرد سیاه تنهای غمگین را، پیرمرد را، روح خوشحال حبیبهخانم را و درخت باشکوه کهنه را تنها میگذارم. من مهمان ناخوانده بودم. من هارمونی لحظه را به هم میریختم.
ارسال دیدگاه
تیتر خبرها




