روایت زندگی فروشندگانی که شب عید در مغازههای پوشاکفروشی کار میکنند
زندگی خاکستری در بوتیکهای رنگارنگ
هدیه کیمیایی
روزهای آخر سال است و بوتیکهای لباسفروشی، به تعداد فروشندگان خود اضافه میکنند تا شب عید را با دست پرتری به خانه بروند. اما آیا سود لباسها به جیب فروشندگانی که ساعتهایی طولانی در مغازهها میایستند و کار میکنند هم میرود؟ این را باید از دختران و پسران جوانی پرسید که در بوتیکهای میدان هفتتیر و خیابان ولیعصر میایستند و به مشتریها پاسخ میدهند. محبوبه، یکی از دخترانی است که در این بوتیکها کار میکند. شغل اصلیاش، مترجمی زبان انگلیسی است اما هر سال اسفندماه که میشود، به عنوان فروشنده، به مانتوفروشیهای میدان هفتتیر سرمیزند تا شب عید را با دستخالی طی نکند. میگوید: «صبحها از 9 صبح تا 2 بعدازظهر و عصرها از ساعت 4 تا 9 شب، در مغازه هستم. البته روزهای جمعه هم سر کار میآیم.» محبوبه، 34 ساله است و تا دو سال پیش، به طور ثابت در یکی از بوتیکهای ولیعصر کار میکرد. اما بعد از چندسال کار بدون بیمه و حقوقهای عقبافتاده، تصمیم گرفت در خانه بماند و در همان رشته تحصیلیای که درس خوانده، کار کند. اما برای همان هم کاری وجود ندارد. میگوید: «حتی کار به جایی رسید که زیرنویس فیلم ترجمه میکردم. اما برای آن هم به من حقوقی نمیدادند. درنهایت به این نتیجه رسیدم برای چنین کارهایی، اصلا درآمدی وجود ندارد. در خانه پدرم هم موقعیت خوبی ندارم. اما فقط روزها را میگذرانم، بدون اینکه امیدی به پیداکردن کار مناسب یا زندگی بهتر داشته باشم.» سولماز -یکی از دوستان محبوبه- چند سال است در بوتیکهای هفتتیر کار میکند. تقریبا هر 6 ماه، باید مغازهای را که در آن کار میکند، تغییر دهد. چون بیمه نمیشود و درنهایت، کار به جروبحث و داد و بیداد با فروشنده میرسد. در کنارش، حقوق آخرین ماهی را که کار کرده هم نمیگیرد. میگوید: «راستش من اگر در خانه بنشینم، افسردگی میگیرم و باید هر روز و هر شب، قرص بخورم. از طرفی، پدرم یک کارگر ساختمانی است و حتی هزینه خورد و خوراکمان را به زور تامین میکند؛ چه برسد به اینکه بخواهد پول توجیبی به ما بدهد. هیچوقت از مشکلات محل کارم، در خانه صحبت نمیکنم، چون پدرم با اینکه درآمد کافی برای تامین خرج و مخارج من و سه خواهرم ندارد، اما دلش نمیخواهد ما در مغازه کار کنیم.» سولماز، هر روز از قرچک ورامین به تهران میآید و غروبها به خانه میرود. البته شبهای نزدیک عید، به خانه یکی از اقوامش میرود، چون تا نیمهشب، مشغول کار است. میگوید: «ما حتی عیدی آخر سال هم نداریم. حقوقمان هم از حقوق مصوب وزارت کار، پایینتر است. بارها بازرس بیمه به مغازه آمده و صاحبمغازه، به دروغ گفته که ما را بیمه کرده؛ درحالی که بهجای پنجنفر کارگری که در لیست بیمه به او دادهاند، اسم دختر و پسرانش را نوشته است.» مجتبی هم در این مغازه مانتوفروشی کار میکند. ناگهان از وسط مغازه، صدای فریاد میآید. زنی که برای انتخاب مانتو به مغازه آمده، از اینکه مجتبی مدام پشتسرش راه رفته تا برای انتخاب لباس کمکش کند، عصبی شده. زن با فریاد میگوید: «کی به فروشندههای شما گفته دنبال مشتری راه بیفتند تا انتخاب کنه؟ این آقا بیشتر مزاحمه.» ناگهان صاحبمغازه به سمت مجتبی میرود، تا او را از آنجا دور کند و مشتری ناراضی، راضی شود. مجتبی با چشمهای گردشده میگوید: «من قصد کمککردن داشتم.» زن ادامه میدهد: «از کجا این روش مشتریمداری رو یاد گرفتید؟ توی هیچجای دنیا، مشتریمداری، دنبال مشتری راهرفتن نیست.» زن، باعجله از مغازه بیرون میرود و صاحب فروشگاه، به مجتبی پرخاش میکند: «تو کار یاد نمیگیری؟!» دخترهای فروشنده، همین که رفتار صاحبمغازه را میبینند، فورا سرجایشان میروند تا مبادا عصبانیت فروشنده، دامن آنها را هم بگیرد. سولماز، درباره حقوق ماهیانهاش میگوید: «حقوق ما دو صورت دارد؛ یا پورسانتی است و یا ثابت. اگر ثابت باشد، ماهی 800 هزارتومان میدهند که معمولا دویست هزارتومانش را به بهانههای مختلف کم میکنند و میشود ششصدهزار تومان. اما اگر پورسانتی باشد، به ازای هر مشتری که لباس میخرد، درصدی هم به ما میدهند. اکثر فروشندهها پورسانتی هستند و کسی ثابت نمیماند. اما برای حقوق پورسانتی هم باید با مشتری سر و کله زد. همین رفتاری که مشتری با مجتبی کرد، برای ما هم پیش آمده. اما مجبوریم برای اینکه حقوقمان بالاتر برود، این کار را بکنیم.» مهرنوش، در یکی از فروشگاههای برند کار میکند. اینجا وضعیت درآمد کارکنانش، بهتر است. و فروشندهها هم حرفهایتر هستند. مریم، یکی دیگر از فروشندههاست. میگوید: «بهطور دقیق نمیشود درآمد اینجا را محاسبه کرد؛ اینجا بعضی روزها بعد از کلی چانهزنی با خریدار، فقط یکدست لباس گرانقیمت میفروشیم و بعضی روزها آنقدر سرمان شلوغ است که افراد را به شعبههای دیگر پاساژ ارجاع میدهیم؛ اما در کل، حقوق من، درصد خیلی پایینی از فروشی است که خودم دارم.»
میترا، ساکن تهرانپارس است و از طریق آگهی روزنامه، فروشنده این مغازه شده. صبحها برای اینکه راس ساعت 9 مغازه را باز کند، 7:30 از خانه بیرون میزند و تا ساعت 10 یا 10:30 آنجا میایستد. با یک میلیون تومان حقوق، حتی پنجشنبه و جمعهها هم خانه نمیرود و دوتا پسرش را به خانه مادرش میبرد. بچهها، یکی 4 ساله و دیگری، یکساله هستند. شاید ماهها میشود که فقط شبها مادرشان را دیده باشند و پدری که به جرم حمل مواد، در زندان است. میترا میگوید: «روزها تا شب، فقط جان میکنم تا اجارهخانه را بدهم. صورت صاحبخانه که جلوی چشمهایم میآید، از خود بیخود میشوم و میترسم این ماه نتوانم اجاره را بدهم. از خرجی شکم بچهها میزنم تا اجاره بدهم.» شوهرش، در زندان رجاییشهر است و از 10 سال حبسش، فقط یک سال گذشته. میترا تا جان دارد، کار میکند که زندگی را نبازد. محمد، لیسانس مهندسی معدن دارد و 5 سال است که فارغالتحصیل شده. همان سال اول را برای کار به معدن رفت و وقتی حقوقش را ندادند، حاضر نشد سختی کار را به جان بخرد و آمد در مغازه، فروشنده شد. میگوید: «هیچکاری به اندازه کار فروشندگی در مغازه، انسان را دچار روزمرگی و پوچی نمیکند. وقتی تمام ماه را مجبور به کارکردن باشی و برای لحظهای اوقات فراغت و بیکاری، لهله بزنی، دیگر زندگی رنگ و بویش را از دست میدهد.» تازه او باید نظافت مغازهای را که در آن کار میکند هم انجام دهد؛ چون تنها فروشنده مرد داخل بوتیک است. صبحهای زود از راه میرسد و بعد از خوردن صبحانه، تا ساعت 10 تمام مغازه را تی میکشد تا فروشندهها و صاحبمغازه، از راه برسند. او برای 12 ساعت کار روزانه، 800 هزارتومان حقوق میگیرد و مانند فروشندههای دیگر، بیمه، برایش موضوع غریبی است؛ البته میگوید بیمه برایش اهمیتی ندارد و با خنده میگوید: «کدام مغازهداری است که فروشنده خود را بیمه کند؟» تجربه محمد از فروشندگی، زیاد است؛ تجربههایی که شاید برای او به خاطرهای تلخ تبدیل شده، ولی برای بسیاری از فروشندگان، شرایط روزمره کاری است. تحقیر، توهین، بددهنی، توبیخ، کسر حقوقهای بهجا و بیجا، تنها بخشی از این تجربههاست که او از سالهای قبل و از دوران کاری خود، به یاد دارد. میگوید: «من، دو سال در یک فروشگاه برند لوازم ورزشی کار کردم. اما یکی از همکارانم، از مغازه سرقتی کرد و صاحبمغازه، همه ما را بیرون کرد و فامیلهایش را سر کار آورد. حالا به آنها دوبرابر حقوق میدهد و از همهشان، راضی است. ساعت کاری مناسب، دستمزد بالا، پاداش و مساعدتهای مالی و بیمه، بخشی از شرایطی است که برایشان فراهم کرده است.»
ارسال دیدگاه
تیتر خبرها




