کودکان کار از یک نوع خاص!

روایت زندگی کودکانی که در قبرستان، کار می کنند

کودکان کار از یک نوع خاص!

مرتضی و احمد، دوتایی کنار قبرستان نشسته‌اند و دبه‌های بزرگ آب را که همقد خودشان است، کشان‌کشان به سمت قبرهای قبرستان می‌برند و گوش‌های‌شان را تیز می‌کنند تا صدای مشتری‌ها را که گاهی از آن طرف قبرستان فریاد می‌زنند، بشنوند. مرتضی می‌گوید: «روی قبرها جارو هم می‌زنیم. هر چقدر که بدهند، خدا برکت می‌دهد. بعضی‌ها تراول پنجاه‌تومانی می‌دهند و بعضی‌ها هم برای‌مان صلوات می‌فرستند.»
با دست‌های پینه‌بسته، دبه‌ها را جابه‌جا می‌کند. می‌گوید: «ما باید کار کنیم، اگر کار نکنیم، خرجی‌مان را از کجا بیاوریم؟ ما از اینجا خوش‌مان نمی‌آید، اما مجبوریم؛ باید کار کنیم. اگر ما کار نکنیم، خانواده‌مان نان ندارند بخورند.» همین که یک مشتری برای‌شان دست تکان می‌دهد، دوتایی می‌دوند و می‌روند. مرتضی، روزهای دیگری که قبرستان خلوت است، در چهارراه‌ها دستمال‌کاغذی می‌فروشد و عید که می‌شود، می‌تواند بساط ماهی و سبزه بچیند. فروش هر ماهی عید، برایش در حکم یک عیدی برای خانواده است. کارش که تمام می‌شود، سنگ‌قبر، مثل آینه شده. می‌توانی چهره‌ات را در آن ببینی. قولی را که داده‌ام، عملی می‌کنم. می‌گوید: «می‌شود به آن پسر هم پول بدهی؟» انگشت اشاره‌اش، به گوشه‌ای از قبرستان کشیده شده که پسرک فلجی، روی لبه دیوار، نشسته. «رفیقم است.. چون فلج است، مادرش او را اینجا می‌آورد تا کار کند.» 
ارسال دیدگاه
ضمیمه
ضمیمه