زندگی یک کارگر ساختمانی
کاش زندگی با ما مهربانتر بود!
منیره یحیایی
مجید، 19 سال دارد و روزهای زیادی از کودکی و نوجوانیاش را در کورهپزخانههای اطراف تهران کار کرده است. وقتی از روزهای کار در کورهپزخانه میگوید، دستش روی کمرش میرود: «دیسککمر دارم. دکتر گفته باید عمل کنم، اما هنوز هزینهاش را ندارم. از بچگی، پوکی استخوان داشتم و دارو میخوردم. اما وقتهایی که دارو نداشتم و از درد بیهوش میشدم، حالا نمیتوانم کار سخت انجام دهم. اما پول، از کار آسان، بیرون نمیآید. در کورهپزخانه، آنقدر گلها را با پاهایمان لگد میکردیم که همانجا مریض شدم.» مجید، با خانوادهاش از تربتجام به تهران آمده؛ آنها در آلونکهای کنار کورههای آجرپزی زندگی میکنند. دو سال است که مجید، کارگری ساختمان میکند تا خرج زندگیاش تامین شود. میگوید: «صاحبکارمان میدانست من کارگر دلسوزی هستم و برایم در یک ساختمان، کار پیدا کرد. دو روز اول کار، دستمزدم خیلی کم بود؛ چون باید استادکار تشخیص میداد که آیا توانایی انجام کار را دارم یا نه؟ به خاطر همین، من دوباره مجبور شدم که بیشتر از حد معمول به خودم فشار بیاورم. چون از یک طرف باید مورد تائید استادکار قرار میگرفتم و از طرف دیگر، از بیکاری و نداشتن درآمد میترسیدم. استخدام شدم و به این هم فکر نمیکردم که در چه قسمتی کار میکنم و در واقع، انتخاب با خودم هم نبود و نیست. استادکار از من خواست که با او کار کنم و آجرها را از فاصلهای نزدیک، پرت کنم؛ طوری که همیشه به دستش برسد. کار سادهای نبود. مدام باید کمرم را خم میکردم تا آجرها را بردارم و آن را برای استاد، پرت کنم. پرتابکردن آجر برای استادکار، از بقیه کارها سختتر بود. موقعی که خواستم این کار را با کار در بخشهای دیگری عوض کنم، استادکار مخالفت کرد و گفت: «کسی مثل تو نمیتواند آجر برایم پرتاب کند.» به این ترتیب، مرا مجبور به همان کاری کرد که دوست نداشتم و در واقع، برایم خیلی سخت بود. استاد میگفت که قدت، کوتاه است و برای آوردن ملات تا سطح چوببست، مناسب نیستی و کاسههای ملات را نمیتوانی برسانی. این وضعیت کاری، با توجه به سابقه کمردردی که داشتم، برایم دشوار بود. قبلا در کار سخت کورهخانه و مزارع، دچار این کمردرد شده بودم اما راهی غیر از ادامه کار نداشتم. خیلی اوقات از درد کمر، نفسم بالا نمیآمد اما پیش کارگرها به روی خودم نمیآوردم؛ چون از اخراج و بیکارشدنم میترسیدم. کمردردم طوری بود که وقتی شبها به خانه میآمدم، کمرم را با یک شال میبستم. بهخاطر درد شدید کمرم، هر روز تصمیم میگرفتم که فردا سرکار نروم اما فشار زندگی، مجال نمیداد و مدام از سوی مادرم تشویق به کار میشدم و او مرا از نرفتن به سر کار، منصرف میکرد. یادش بخیر! همیشه میگفت که اگر بزرگ شوی، این دردها را هم فراموش میکنی. حالا هر روز برای کار به ساختمان میروم و وقتی که نفسم از سختی کار میبرد، میخواهم بروم به کارفرما بگویم که دیگر نمیآیم؛ اما به فکر نانی هستم که باید برای خواهرهایم ببرم. دیسککمرم را میخواهم عمل کنم، اما هر کار میکنم، پولی برای عمل جور نمیشود. هر روز که به آینده زندگیمان فکر میکنم، دلم میخواهد چشمهایم را ببندم و ببینم که اینها همه خواب است. اما درد، قدرتش خیلی بیشتر است.» مجید، خواندن و نوشتن را در کلاسهای خانه علم جمعیت امام علی (ع) آموخته است. اما دلش میخواهد که او هم روزی به مدرسه برود و وارد دانشگاه شود و مانند بقیه، دغدغه زندگیاش کمتر باشد.
ارسال دیدگاه
تیتر خبرها




