چرا یک نظافتچی را کسی نمی‌بیند؟!

مشکلات زنانی که نیروی خدماتی آرایشگاه‌های زنانه هستند

چرا یک نظافتچی را کسی نمی‌بیند؟!

هدیه کیمیایی

به قول خودشان سوزن را از آن بالا بیندازی، پایین نمی‌رود. یکی از سربازی پسرش صحبت می‌کند و دیگری از دستپخت مادرشوهرش. دور تا دور سالن، پر از میزهای کاشت ناخن، کوتاهی و رنگ مو است. هر کدام از این میزها را به یکی از آرایشگرها اجاره داده‌اند. صاحب آرایشگاه را مهتاب‌خانم صدا می‌کنند که زنی قدکوتاه است که روپوشی سفیدرنگ پوشیده و به کار آرایشگرها نظارت می‌کند. آرایشگاه، آنقدر بزرگ است که پنج کارگر زن در آن وظیفه نظافت‌کردن را برعهده دارند. موهای رنگی را تندتند از زمین آرایشگاه جارو و از مهمان‌ها  پذیرایی می‌کنند. سمیه‌خانم، یکی از زنانی است که در این آرایشگاه کار می‌کند. زنی 40 ساله که حقوق ماهیانه‌اش، 700 هزارتومان است. از ساعت 9 صبح به آرایشگاه می‌آید و تا ساعت 7 بعدازظهر، مشغول نظافت است. می‌گوید: «دوسال است که در این آرایشگاه کار می‌کنم. قبلا خودم در نازی‌آباد، یک آرایشگاه کوچک داشتم. اما چشم‌هایم ضعیف شده بود و نمی‌توانستم کار کنم. به‌خاطر همین، تصمیم گرفتم میزی در آرایشگاه اجاره کنم. باید ماهیانه پنج میلیون برای اجازه یک میز کوچک و رنگ‌کردن مو می‌دادم که اصلا برایم به‌صرفه نبود و همان را هم پس دادم و حالا اینجا کار نظافت انجام می‌دهم.» اوج کار و درآمد سمیه‌خانم، روزهای آخر سال و نزدیک عید است که بازار انعام‌دادن خوب می‌شود. اینجا هم یک آرایشگاه در شمال‌شهر تهران است که مشتری زیادی هم دارد. نزدیک عید، همه خوشحال هستند و دست‌شان به جیب‌شان می‌رود. سمیه‌خانم، سه تا دختر دارد، که یکی‌شان را فرستاده خانه بخت و دوتای دیگر هم در خانه هستند. هر دو دانشگاه می‌روند و بیرون هم کار می‌کنند تا خرج زندگی خودشان را تامین کنند. اما سمیه‌خانم، دلش برای دخترهایش شور می‌زند؛ از اینکه نمی‌داند چه سرنوشتی در انتظارشان است. می‌گوید: «یکی از دخترهایم، رشته حسابداری می‌خواند و دیگری، تازگی دانشگاه قبول شده. بعضی شب‌ها که دیروقت به خانه می‌آیند، خیلی نگران می‌شوم، اما نمی‌توانم کاری انجام دهم.» شوهر سمیه‌خانم، کارگر بنایی بود. دوسال سر یک ساختمان که مال شهرداری تهران بود، کار می‌کرد. اما یک روز از بالای ساختمان افتاد پایین و خونریزی مغزی کرد و بعد از یک هفته بودن در کما، فوت کرد. بعد از یک‌سال، با رفت‌وآمدهای فراوان و دوندگی‌های طولانی، بخشی از دیه‌اش را توانستند بگیرند و حالا با همان دیه، خانه‌ای را در جنوب شهر، رهن کرده‌اند. سمیه‌خانم وقتی زن‌های بالاشهری را می‌بیند که می‌آیند و به اندازه حقوق چندماه او، رنگ روی موهای‌شان می‌گذارند و بعد هم چادر یا مانتوشان را می‌پوشند و می‌روند، ناراحت نمی‌شود، اما با خودش می‌گوید: «کاشکی زندگی به ما هم وفا می‌کرد. کاشکی یک کاری می‌کردند که ما هم به حق و حقوق‌مان برسیم.» در این دوسال، پای سمیه‌خانم، بیماری واریس گرفته و او نمی‌تواند بیشتر از حد ممکن، روی پاهایش بایستد. مسکن می‌خورد تا دردش آرام بگیرد و دکتر رفتنش را هر روز به فردا می‌اندازد. وقتی همکارهایش مجبورش می‌کنند که دکتر برود، عصبانی می‌شود و روی صندلی همیشگی‌اش، گوشه آرایشگاه می‌نشیند و با خودش به هزار مشکل توی خانه فکر می‌کند. بعضی‌وقت‌ها بوی موادشیمیایی رنگ‌ها، ریه‌هایش را اذیت می‌کند و به سرفه می‌افتد؛ سرفه‌هایی چنان سخت که نمی‌تواند حتی نفس بکشد و همه پرسنل را درگیر می‌کند و مدتی طول می‌کشد تا حالش سر جایش بیاید. صاحب آرایشگاه، وقتی این حال سمیه‌خانم را می‌بیند، به او تذکر می‌دهد که وقتی بدحال است، از ایستادن جلوی مشتری‌ها خودداری کند، تا جو آرایشگاه و آرامش مشتری‌ها به هم نریزد. 
 
از دو هفته بعد از زایمان، سر کار آمدم
مهتاب، یکی دیگر از زنانی است که در این آرایشگاه معروف کار می‌کند. در طول 10 ساعت کاری‌اش، شاید نزدیک به 10 بار با مادرش تماس می‌گیرد و حال بچه‌های کوچکش را می‌پرسد. شوهرش در یک کارگاه بلور و شیشه کار می‌کند. مهتاب می‌گوید: «من دو تا بچه کوچک دارم؛ یکی سه سالش است و دیگری، یک سال. نمی‌توانم آنها را به مهدکودک بفرستم، چون هزینه‌اش خیلی بالاست. من و شوهرم می‌خواهیم همه تلاش‌مان را انجام دهیم تا بتوانیم پول پیش خانه‌ای را جور کنیم و از آپارتمان کوچکی که مادرم دارد، به جای دیگری برویم.» مهتاب، در هر تماس تلفنی با بچه‌هایش، نگران غذای‌شان است و اینکه نکند در خانه باز باشد و پسر کوچکش بیرون برود یا از پله‌ها پایین بیفتد. هیچ‌وقت حواس مهتاب، سرجایش نیست و به‌خاطر همین، گاهی موقع جاروکردن یا جابه‌جایی وسایل آرایشگرها، خرابکاری راه می‌اندازد. چندباری ظرف رنگ مو را روی لباس‌های مشتری‌ها خالی کرده و تا آستانه اخراج پیش رفته، اما با التماس سعی کرده تا کارش را ادامه دهد. صاحب آرایشگاه به او گفته اگر یک‌بار دیگر از این اتفاق‌ها بیفتد، دیگر باید وسایلش را جمع کند و برود.
مهتاب می‌گوید: «من هم وقتی مجرد بودم، دوره‌های آموزش آرایشگری را دیده‌ام. اما هیچ‌وقت نتوانستم برای خودم حتی یک آرایشگاه کوچک داشته باشم. مجبور بودم دستیار کسانی شوم که چیزی از آرایشگری نمی‌دانند. این اعصابم را خرد می‌کرد؛ تا اینکه تصمیم گرفتم تکلیفم را روشن کنم و اینجا خدمه باشم. البته ما اینجا بیمه نداریم و حتی بعضی‌وقت‌ها اگر اتفاقی برای مشتری بیفتد و خسارتی ببیند، باید خسارتش را بدهیم. یک‌بار می‌خواستم دستگاه سشوار را جابه‌جا کنم که از دستم افتاد و دیگر روشن نشد. مجبور شدم یک سشوار مثل آن را بخرم، که اندازه یک ماه حقوقم بود. حالا اگر ما برای نداشتن بیمه اعتراض کنیم، می‌گویند برو یک جای دیگر کار کن.» مهتاب، از دو هفته بعد از زایمان پسرش، به آرایشگاه آمده تا کارش را از دست ندهد. چون نزدیک عید بوده و سر آرایشگرها هم شلوغ. می‌گوید: «ما اینجا نیروی خدماتی هستیم؛ نه آرایشگریم و نه کارگر. اصلا نمی‌دانیم اگر شکایتی داشته باشیم، باید به کجا مراجعه کنیم. البته اتحادیه آرایشگران زن، برای آرایشگرها هم کار خاصی نمی‌کند. حتی پیگیر بیمه‌شان هم نیست. تنها کاری که انجام می‌دهد، این است که هر ماه، یک لیست بفرستد که آیا در این آرایشگاه، شئونات اسلامی رعایت می‌شود یا نه؟ البته من مخالف این نیستم، اما اگر بحث حقوق صنفی و انسانی هم مطرح شود، خوب است.» او از اینکه چرا آرایشگری و مخصوصا نیروهای خدماتی را بیمه نمی‌کنند و حتی جزء مشاغل سخت به حساب نمی‌آورند هم ناراحت است و می‌گوید: «چرا آرایشگری با وجود این همه سختی، در لیست مشاغل سخت و زیان‌آور قرار ندارد؟ اکثر کسانی که مدتی طولانی به این کار اشتغال داشته‌اند، از دردهای مفصلی و آرتروزهای شدید گردن و پا رنج می‌برند که در اثر طولانی ایستادن و بد نشستن و ... به وجود می‌آید و همه اینها در صورتی است که آرایشگر، نکات اولیه بهداشتی را رعایت کند وگرنه هیچ معلوم نیست با حجم زیاد آدم‌هایی که هر روز با آنها ارتباط دارد، در معرض چه بیماری‌های دیگری قرار بگیرد.»
ارسال دیدگاه
ضمیمه
ضمیمه