روایت زندگی و کار علیآقا کارگر آشپزخانه
کارگرانبهسختی مشغول کارند
منیره یحیایی
«من یک کمکآشپزم. هر روز ساعت ۵ از خانه بیرون میآیم و تقریبا ده شب به خانه برمیگردم. حدود 950 هزار تومان حقوق میگیرم. آشپزخانهای که در آن کار میکنم، به صورت پیمانکاری، طرف قرارداد شهرداری است و به کارگران غذا میدهد. ما باید هر روز، 3هزار پرس غذا را برای ظهر و شب آماده کنیم.»
اینها حرفهای علیآقا، کارگر قدیمی یک آشپزخانه است. او درباره کارهایی که هر روز باید انجام دهد، میگوید: «هر روز، باید کوهی از برنج را پاک کنیم و بپزیم. مقدار زیادی هم مرغ و گوشت را برای خورشت آماده کنیم. روزهایی که چلوکباب کوبیده داریم، اوضاع از همیشه سختتر است.
روزی چند کیلو مواد مختلف را پاک میکنیم، میشوریم، خرد میکنیم، سرخ میکنیم و میپزیم. همه این کارها را پنجنفره انجام میدهیم. به علاوه شستن دیگهای بزرگ و چرب.
نه عاشورا داریم و نه عید. یک نفس، فقط کار میکنیم و کار. فقط بعضی مواقع که کارگران به مرخصی میروند، مقداری از حجم و شدت کار، کم میشود. ساعت ۱۱ صبحانه و ساعت ۴ ناهار میخوریم و شام را به خانه میبریم.» مینشیند و مدام گلایه میکند. از زندگی و وضعیت کاریاش. میگوید: «هر ماه، از بهداشت برای بازرسی آشپزخانه میآیند. دستها، ناخنها، لباسها، موها و ظرفها را کنترل میکنند. از وضع آب گرم و دستشویی، مرتب سوال میپرسند و آنجا را مورد بازرسی قرار میدهند. به ما سفارش میکنند که حداقل روزی یکبار، به حمام برویم و لباسهای کار و خودمان را هر روز بشوییم و عوض کنیم. از صابون و سایر لوازم بهداشتی و شستوشو و … میپرسند، ولی به حقوق و ساعات کار و این چیزهایی که شما میگویید، کاری ندارند. چندماه قبل که همگی از این وضع خسته شده بودیم، دست از کار کشیدیم و یک وعده شام درست نکردیم. زود رفتیم فردا صاحبکار پیش ما آمد و گفت میدانید چقدر من را جریمه کردهاند؟ گفت اگر مشکلی دارید، با خودم مطرح کنید. بعد از اینکه حرفهای ما را شنید، نفری ۵۰ هزار تومان به حقوقمان اضافه کرد و قرار شده به تعداد افراد خانواده، غذا ببریم، ماهی یک روز مرخصی با حقوق داشته باشیم و چند کارگر هم برای کمک به ما اضافه شوند. ولی این کار، دو روز بیشتر نشد. گفتند کارگر نباید برود برای پیمانکار خدمت کند؛ اگر میخواهید کارگر بگیرید. که پیمانکار گفت صرفه ندارد و منصرف شد. بهخاطر کمبود کارگر هم مرخصی نمیدهد.»
علیآقا، یک پسر 14 ساله در خانه دارد که مدتی است ترکتحصیل کرده و حاضر نیست به مدرسه برود. دلش خون است. معلمها گفتهاند باید پسرش را پیش مشاور ببرد، اما مشاور هم پول میخواهد که نمیتواند آن را بپردازد. میگوید: «چندبار خواستم بروم در رستوران کار کنم، اما آنجا هم وضعیت همینطور است. از ساعت 9 صبح تا 9 سب باید کار کنی و آخر سر هم یک میلیون تومان حقوق میدهند. اینجا حداقل ساعت کاریمان کمتر است. کار توی همه آشپزخانهها سخت است. خیلی سخت و طاقت فرسا. جای تنگ و خیلی گرم. بوی چربی و پیاز و دود و روغنسوخته؛ بعضیوقتها تهویه هم از کار میافتد. اگر یک صاحبکار بیوجدان هم داشته باشی که خلاص. باز اینجا ما فقط خودمانیم و سرپرستمان، کاری به کار ما ندارد. او فقط چک میکند که ما مشغول کار خودمان باشیم و کسی از زیر کار در نرود، بعد هم میرود دنبال کار خودش.»علیآقا حتی چندبار با همکاری بقیه کارگران، برای شکایت از اوضاع کاری، پیش صاحبکارش رفته، اما نتیجهای نگرفته. میگوید: «کاش یکی هم به فکر ما باشد.»
ارسال دیدگاه
تیتر خبرها




