دختری که همراه با پدرش، به بنایی میرود
اهالی خیابان، هر روز او را میبینند که همراه با پدرش، سر کار بنایی حاضر میشود و به او کمک میکند. گاهی آجرها و استانبولی را از جا بلند و جابهجا میکند. مریم وقتی به دنیا آمد، مادرش را از دست داد و حالا همراه با پدرش، هر روز سر کار حاضر میشود. پدرش میگوید: «کسی را ندارم که مریم را پیش او بگذارم و او هر روز همراه با من، سر کار میآید. چاره دیگری ندارم. چند ماه پیش، به خاطر گرد و خاک ناشی از گچ و سیمان، مریض شد و یک شب تمام، تب کرده بود و در مغازه یکی از خانمهای محل، استراحت میکرد.» پدر، مدتهاست که دنبال شغل سرایداری میگردد تا بتواند هم حقوق داشته باشد و هم در کنار دخترش بماند، اما هنوز نتوانسته چنین کاری پیدا کند؛ از طرفی هم نمیتواند کارش را رها کند. مریم میگوید: «من هر روز با بابا میآیم که در خانه، تنها نباشم. پدرم پایش درد میکند. هروقت کیسههای سیمان را بلند میکند، اذیت میشود و شبها از شدت درد، خوابش نمیبرد. من زور ندارم، اما کمکش میکنم که کمتر اذیت شود.» وضعیت مریم را تمام همسایهها میدانند و گاهی کمکش میکنند؛ از اینکه دختری ششساله باید کار کند و هر روز در این محیط به سر ببرد، ابراز ناراحتی میکنند. اما گویا هنوز نتوانستهاند کاری برایش انجام دهند.
ارسال دیدگاه
تیتر خبرها




