طعم خوش استقلال

روایت زندگی زنی که با خوداشتغالی می‌خواهد زندگی‌اش را بسازد

طعم خوش استقلال

منیره یحیایی

همه تلخی‌های زندگی مهرناز از صبحی شروع شد که خبر مرگ همسرش کیوان را دادند.
کیوان، در یکی از اتاق‌های خانه پدری‌اش، بی‌خبر از اینکه لوله گاز، نشتی دارد، خوابیده بود و صبح، پیکر بی‌جانش را بیرون آوردند. مهرناز ماند و سه بچه قد و نیم‌قد که باید بزرگ‌شان می‌کرد. روزهای اول، حتی فکرش را هم نمی‌کرد که بچه‌ها قد بکشند و بزرگ شوند.
خیال می‌کرد زندگی، همین‌طور می‌ماند؛ اما کم‌کم روی پایش ایستاد و با تمام توانش، زندگی را چرخاند. حالا گوشه کارگاه تولیدی‌اش نشسته و وقتی به آن روزهای اول فکر می‌کند، چشم‌هایش مات و مبهوت، تنها چرخ‌خیاطی‌های داخل کارگاه را تماشا می‌کند. می‌گوید: «روزهای اول، کسی باورش نمی‌شد، اما من می‌خواستم تولیدی پیراهن مردانه راه بیندازم. می‌گفتند کسی نمی‌خرد و بازار ندارد، اما این‌طور نبود.
از بانک، وام گرفتم و مغازه‌ای را اجاره کردم و خودم تنها شروع به کار کردم.»
مهرناز، زنی است که بعد از فوت همسرش، یک‌تنه بار مشکلات زندگی را بر دوش کشید و برای ماندن و به‌دست‌آوردن روزی حلال، جنگید. او که هر روز از ساعت 8 تا 6 بعدازظهر در این کارگاه تولیدی، کار می‌کند و به قول خودش، کار در این تولیدی برای او یک نوع تفریح است؛ می‌گوید: «اینکه توانستم بعد از فوت شوهرم، طعم استقلال را تجربه کنم، برایم ارزش زیادی داشت. چون همه می‌گفتند باید ازدواج کنی و من نمی‌خواستم بالای سر بچه‌هایم، ناپدری باشد. به هر حال، آنها پدرشان را دیده بودند و این، درست نبود.» حالا مهرناز می‌خواهد یک تولیدی مانتو، کنار تولید بلوز مردانه‌اش راه بیندازد و این فکری است که از سال‌ها قبل، دوست داشته عملی‌اش کند و حالا از اینکه توانسته پیروز شود، خوشحال است. او از وضعیت بد اقتصادی، شکایت دارد اما معتقد است اگر کسی بخواهد کار کند، می‌تواند؛ و این را می‌شود از چهره شاد و مصممش خواند. حالا آرزویش، خرید چهار عدد چرخ کامپیوتری است که هر کدام از آنها، 10 میلیون تومان قیمت دارد. می‌خواهد وام بگیرد تا این هزینه را تامین کند.
او می‌گوید: «درحال حاضر، پیراهن‌های دوخته‌شده را در نمایشگاه‌ها و برخی از فروشگاه‌های لباس عرضه می‌کنم؛ هرچند که تعدادی از فروشگاه‌ها به محض اینکه مشاهده می‌کنند طرف‌ معامله، یک خانم است، پیراهن را به قیمت واقعی آن خریداری نمی‌کنند و آن را با قیمت کمتری می‌خواهند و البته بعد، خودشان با قیمت‌های نجومی به مشتریان می‌فروشند. در روزهایی که کارم را به تازگی شروع کرده بودم، بسیاری از مردان -که همانند خودم در تولیدی پوشاک مشغول بودند- به محض اینکه متوجه می‌شدند من مشغول تولید پیراهن مردانه هستم، شروع به تزریق انرژی منفی می‌کردند که تو از پسش برنمی‌آیی.» حالا دو دختر مهرناز، دبیرستانی هستند و پسرش، برای دامادی آماده می‌شود. وقتی به روزهای آینده و نوه‌هایش فکر می‌کند، می‌خندد و راضی است؛ از اینکه توانست با همه سختی‌ها در روزگار رکود اقتصادی، خودش و کارش را جلو ببرد.‌می‌گوید در بعضی از شب‌هایی که سخت کار می‌کردم، از شدت خستگی و درد، چشم‌هایم سرخ می‌شدند و قفسه سینه‌ام، بالا و پایین می‌رفت، اما برای زندگی شرافتمندانه و تهیه لوازم زندگی بچه‌هایم، می‌جنگیدم.» کسی نمی‌داند عصرهای پنج‌شنبه، وقتی مهرناز بر سر مزار همسرش می‌رود، به او چه می‌گوید؟ اما او حالا می‌تواند به‌خاطر این‌که توانست در بدترین شرایط زندگی، سرپا بایستد و بهترین‌ها را برای خانواده‌اش بسازد، به خودش افتخار کند.
ارسال دیدگاه
ضمیمه
ضمیمه