علامت‌های‌ارادت

علامت‌های‌ارادت

نسرین ظهیری

گنجشک‌ها، بازار آهنگرها را دوست ندارند. صدای آهن، پرنده‌ها را پر می‌دهد. این بازار، از همان دورترها هوار هوار می‌کند. لازم به نشانی‌گرفتن نیست، وقتی صدای چکش و آهن، آشنایی می‌دهد. راسته علامت‌سازان تهرانی، حرمتی دارد انگار. استاد آهنگر، وقتی می‌خواهد نشانی علامت‌سازها را بدهد، انگشت سبابه‌اش را می‌بوسد، به پیشانی می‌زند و بعد، سمت علامت‌های آماده کنار درب دکان‌ها، دراز می‌کند. کنار درب چوبی پیر دکان فرسوده‌ای، علامت هفت‌تیغه‌ای برای تحویل‌دادن آماده می‌شود. پنج مرد چهارشانه بلندبالا، تمام زورشان را جمع می‌کنند و یاعلی‌گویان و عرق‌ریزان، علامت را روی وانت می‌نشانند. حالا شاه‌تیغ علامت، چشم در چشم  آفتاب  برق می‌زند. حاج‌یوسف علامت‌ساز، با مشتری‌ها چانه نمی‌زند، می‌گوید: «همان که اول گفتم. شما هم چانه نزنید، چانه‌زدن، برای اسباب عزای امام حسین (ع) خوبیت ندارد. این، یک‌جور هدیه است؛ ارزش کاری که رویش شده، خیلی بیشتر از این‌هاست. وگرنه دوره‌اش گذشته که با علامت‌سازی پولدار شد و ماشین و خانه آنچنانی خرید.» مشتری‌ها روی حرف حاج‌یوسف، حرف نمی‌زنند. مشتری‌ها، چک می‌کشند. چند لحظه بعد، وانت از بازار آهنگرها می‌پیچد در چهار راه سیروس. تیغ‌ها و رخ‌ها و شیرها، زیر آفتاب، خم‌وراست می‌شوند.
دکان علامت‌سازی، پر از دبه اسید و روغن است. انبوه خرده‌آهن و فولاد، بازار شام آهنی، دیوارهای روزگار گذشته و البته دو علمی که همچنان بر دیوار و شاسی‌اش تکیه داده‌اند. آفتاب اما، دل نمی‌کند از طوقی و تیغه‌ها. 
حاج‌یوسف، چندان راضی به حرف‌زدن نیست؛ مِن‌مِن می‌کند. کلماتش را کش می‌دهد. سلام و صلوات می‌فرستد و شیطان را بی‌دلیل، لعنت می‌کند. اما معرفت به خرج می‌دهد و تعارف می‌زند. همجوار علامت‌ها می‌شوم. یکی‌دو علامت، در مغازه باقی مانده‌اند. کبوترهای آهنی غمگین، طاووس‌های رنگ‌رنگ، شیرهایی که روی تیغه اصلی نشسته‌اند، ذکرهای صلوات و دعا با طنین زیبای کلمات. علامت‌ها انگار منتظرند. می‌گویم: «انگار خلوت است مغازه استاد، لابد مشتری‌ها  جنس‌شان را برده‌اند.» می‌گوید: «چند وقت پیش، خانمی مثل شما آمد اینجا، عکس هم گرفتند. برای ما دردسر شد. هنوز ملت و رییس‌روسا، تکلیف‌شان با علامت‌سازی، معلوم نیست. گاهی روی منبر می‌گویند که این‌ها وهن است و خرافات و هیئت‌های عزاداری را منع می‌کنند که مثلا کتل و علامت و این‌ها نیاورید توی حسینیه‌ها. خب ولله تا آنجایی که من می‌دانم، خانواده‌های زیادی، از این کار، نان می‌خورند. این کبوتر و شیر و طاووس را ببین، اینها که اینجا درست نمی‌شوند. برای درست‌کردن بعضی‌های‌شان، کلی خانواده جمع شده‌اند تا مثلا این شیر و کبوتر را بسازند و نان‌شان دربیاید. نمی‌شود به همین راحتی، کاری را غلط حساب کرد. محرم، اگر ماندنی شده، به خاطر همین علامت‌ها و اسباب است. جوان‌هایی هستند که با عشق بلندکردن اینها، هیئتی و نمازخوان می‌شوند؛ و سر سفره امام حسین (ع) می‌نشینند. علامت، خرافه محرم نیست؛ اسباب آن است.»
حاج‌یوسف، مردد حرف می‌زند؛ اما نمی‌تواند جلوی درددل‌هایش را بگیرد. آن‌قدر عجله دارد که هنوز وقت نکرده‌ام به صورتش نگاه کنم.
چشم‌هایش خسته است و نگاهش، بال‌بال می‌زند در حوضچه دائمی چشم‌هایش. شیار دست‌ها و گونه‌هایش، عمیق‌اند. یک عمر زندگی با آهن و فولاد، دست‌های آهنین، گونه‌های فولادی. می‌گوید: «این علامتی که برده‌اند، 10 میلیون شد. دسترنج چندین‌ماه کارکردن. رویم نشد برای کار عزای امام حسین(ع) چانه بزنم. خودش روزیِ ما را می‌رساند. تا حالا که رسانده؛ بقیه را هم حتما جایی حساب و کتاب می‌کند.» 
پیرمرد، کلامش را آب و تاب می‌دهد: «قطعات مختلفش را فعلا از چین وارد می‌کنند. این، چندان دلخواه مشتری‌ها نیست، هر چه باشد، پای دین و ایمان مردم، وسط است. خیلی‌ها اصرار دارند که همه‌چیز علامت، دست‌ساز خودمان باشد؛ دست‌ساز استاد آهنکار مسلمان ایرانی. می‌گویند دست نامسلمان نخورد به این نماد عاشورا.»
حاج‌یوسف چای می‌ریزد؛ دارچینی؛ توی استکان کمرباریک و نعلبکی طرح ناصرالدین‌شاهی. هوا بوی آهن می‌دهد؛ چای طعم قدیمی.  دست‌های آهنی حاج‌یوسف، می‌لرزد وقت خوردن چای. به روی خودش نمی‌آورد. دستمال برمی‌دارد و شروع می‌کند به گردگیری تیغه‌های آخرین علم مغازه. طوقی‌ها را برق می‌اندازد. می‌گوید: «جنس علم از فولاد است؛ قبلا از فولاد آلمانی استفاده می‌کردیم اما تحریم که شدیم، بازار خراب شد و مجبور شدیم از فولاد چینی استفاده کنیم. خب فولاد چینی، مرغوب نیست و زود ترک برمی دارد و می‌شکند. کارکردن با آن، سخت است. تیغ‌هایی که با فولاد آلمانی ساخته می‌شود، کلی توفیر دارد، خوب روی علامت می‌نشیند و خوب خم و راست می‌شود.»
مشتری آشنایی وارد می‌شود. خوش‌وبش حاج‌یوسف، به درازا نمی‌کشد. آمده تا علامت بخرد. حاج‌یوسف می‌گوید: «امروز چهارم محرم است، خیلی دیر آمده‌ای. ان‌شاالله سال دیگر.» مشتری همان‌طور ایستاده به حاج‌یوسف توضیح می‌دهد که هیئت امسال‌شان، بودجه آنچنانی ندارد، علامت قبلی را دزد برده و حالا پول ندارند که یکی دیگر بخرند، می‌گوید: «اگر نتوانیم علامت جور کنیم، هیئت، بی‌رونق می‌شود و حال‌وهوای همیشگی را ندارد. همین الان هم کم‌رونق است. تا تاسوعا و عاشورا، باید فکری بکنند.» وقت رفتن، حاج‌یوسف، مرد را صدا می‌زند: «عصر وانت بیار این علامت را ببر؛ قرضی، محرم امسال را رد کن، تا سال بعد یک فکری بکنید.»
مشتری که می‌رود، می‌نشیند: «این شیرها حتما باید روی علامت باشد. شیر، نماد امیرالمومنین(ع) است. طاووس، نشانه زیبایی حضرت مهدی(عج)، این اژدها نشانه اجنه، و رخ، نشانه اشرف مخلوقات است. نگاه کن، علامت خودش به تنهایی می‌تواند قصه امام حسین(ع) را بگوید، اگر بچه‌ای مجذوب این کبوتر و شیر و پر طاووس شود، مادرش با همین‌ها می‌تواند داستان عاشورا و ظلم و ستم یزید را بگوید.»
علم جامانده از محرم، مشبک و سوراخ‌سوراخ است. حاج‌یوسف می‌گوید شاید حدود 40هزار سوراخ در این علم درآورده‌ایم. کار سختی است.
خیلی وقت‌ها فولاد و آهن می‌پرد توی چشم. بیست‌درصد کار، تراشکاری و آهنگری است. بقیه هم همان‌طور که گفتم، توی خانه‌ها درست می‌شود؛ البته خانه‌ای که کارگاه آهنگری تویش درست کرده باشند. تعداد تیغه‌های علم، حتما باید فرد باشد تا بشود تعادل علم را حفظ کرد. از علم سه‌تیغه و پنج‌تیغه و هفت‌تیغه داریم تا پانزده‌تیغه که البته زیادی سنگین و دردسرساز می‌شود. می‌خواهم با علامت‌ها سلفی بگیرم. می‌خواهم حاج‌یوسف را میهمان صفحه مجازی کنم؛ اما نمی‌گذارد: «اینها قرار است یاد امام حسین(ع) را بیاورد توی دل مردم؛ عکس‌گرفتنی نیست. یک‌موقع می‌روند کپی می‌کنند. اینها باید همین‌جور تک باشد.» می‌گویم: «کی بازنشسته می‌شوی از این کار؟ بچه‌هایت کارت را دوست دارند؟» حاج‌یوسف، برای اولین‌بار می‌خندد. خنده‌اش ترکیب ناهمگونی دارد با چشم‌های غمگینش: «وقتی مُردم، بازنشسته می‌شوم. سه تا دختر دارم و تک‌پسری که آمریکاست.» تعجب می‌کنم. تعجبم را می‌فهمد. سکوت می‌کند و بعد می‌گوید: «بله دخترم! علامت می‌سازم و پولش را می‌فرستم آمریکا، خرج پسرم می‌کنم. درس مهندسی می‌خواند.»
 از بازار آهنگرها که دور شوی، سروکله گنجشک‌ها پیدا می‌شود. آخر آنها، پرنده‌های آهنی نیستند.
ارسال دیدگاه
ضمیمه
ضمیمه