همراه با زندگی

روایت دوم

همراه با زندگی

 
 
 
 
اسد معزی-کارمند 50 ساله بازنشسته‌ای که 30 سال این سو و آن سو رفته و عادت ندارد در خانه بنشیند، این روزها معلم یکی از دبستان‌های مناطق محروم اطراف تهران شده است. او داستان زندگی در کنار بچه‌هایی را به زبان می‌آورد که به او احساس سرزندگی را هدیه می‌دهند.
بازنشسته که شدم، تقریبا تا مرز دیوانگی پیش رفتم. هر روز چیزی به نظرم اشتباه می‌آمد. یک روز آشپزخانه مشکل داشت و یک روز اتاق پذیرایی. آنقدر به زن و بچه‌ام توپیدم که عصبی و عصبانی شدند از دستم. تا اینکه یکی از دوستان گفت: «یکی از مدرسه‌های روستایی در اطراف تهران احتیاج به معلم دارد، می‌روی؟» و من رفتم. به ده بچه‌مدرسه‌ای ابتدایی سواد خواندن و نوشتن یاد می‌دهم. برایشان کتاب می‌برم. درباره اتفاق‌های روز با آن‌ها صحبت می‌کنم. از اینکه می‌توانم یک جای کار را بگیرم، خوشحال می‌شوم. فکر می‌کنم که این بچه‌ها به من زندگی بهتری هدیه داده‌اند، نه آنکه من به آن‌ها. تا قبل از آن، فکر می‌کردم در این جهان دیگر هیچ کاری از دست من برنمی‌آید و می‌خواستم در خانه خودم را ثابت کنم. اما امروز که مدرسه‌ها باز شده، حس می‌کنم به جای خانه نشستن و با اعصاب خانواده بازی کردن، می‌توانم باری از روی دوش آدم‌ها بردارم و امیدوار باشم که آن‌ها زندگی بهتری خواهند داشت. فکر می‌کنم با این شکل از زندگی، راحت‌تر می‌توانم خودم را آرام کنم و از اینکه آن‌ها هم با من همدل می‌شوند، لذت می‌برم.
 
ارسال دیدگاه
ضمیمه
ضمیمه