این کیسه بادام تلخ و شیرین

دل‌کوک

این کیسه بادام تلخ و شیرین

نازنین متین‌نیا

اعتراف می‌کنم؛ نسبتم را با خوشی و خوشحالی از دست داده‌ام. یک‌جور گیجی و منگی. حتی یادم نمی‌آید آخرین‌باری که از ته دل خندیده‌ام کی بوده و چطور خوشحال می‌شدم. اعتراف می‌کنم؛ حتی نوشتن این ستون برایم سخت شده. نه اینکه راه‌های رسیدن به خوشی را بلد نباشم، نه. اما وقتی خودم درگیر این حجم از دوری و فاصله از خوشی و شادی هستم، هرچه بنویسم به نظرم دروغ بزرگی می‌آید برای آن‌هایی که این ستون را می‌خوانند. اصلا نمی‌دانم کسی این ستون را می‌خواند یا نه؟! در هفته‌های گذشته، هربار خواستم یادداشت بنویسم، به این‌ها فکر کردم. به اینکه چطور می‌شود دستورالعمل خوشی را دانست، اما خوش نبود. یا اینکه چطور می‌شود برای مخاطبی نوشت که انگار مدت‌هاست گم شده و نشانی از او نیست. تنها چیزی که می‌دانم این است؛ همه این ندانستن‌ها، همه این سوال‌ها، همه این نرسیدن‌ها به خوشی‌ها و همه دست بستگی‌های من از آنجایی می‌آید که در اطرافم نشانه‌ای وجود ندارد و برعکس تا چشم کار می‌کند، بهانه‌های ساده برای غم خوردن و غصه خوردن هست. صبح به صبح با خودم فکر می‌کنم که اتفاق بهتری در راه هست و شب‌به‌شب می‌گویم: «دیدی نبود.» در خیابان راه می‌روم و به آدم‌ها زل می‌زنم. به همه آن‌هایی که ممکن است یادداشت‌های قبلی را خوانده باشند و به دنبال خوشی رفته باشند. فکر می‌کنم از میان این همه آدم چه کسی موفق شده، نشان طلایی خوشی و شادمانی را در دست بگیرد و ببرد در قلبش جا کند. نگاه می‌کنم، اکثر صورت‌ها به نظرم ناموفق و درگیرتر از این‌هاست که به دنبال خوشی و شادمانی باشد. اینکه چرا این اتفاق‌ها افتاده و چرا صورت‌های اطراف من غمگین‌اند، چندان مهم نیست. مهم این است که پشت این چهره‌ها لحظه‌ای خوشی و آرامش وجود ندارد و حتی دستورالعمل‌های شادی هم به درد نمی‌خورند. این جمله را سرضرب و محکم می‌گویم، چون اگر به درد می‌خوردند حداقل من نویسنده باید به نتیجه می‌رسیدم. اما به نتیجه نرسیدم و این به نتیجه نرسیدن است که باید درمان شود و نه من غمگین و نه آدم‌های غمگین دیگر. دستورالعمل‌ها همه این مشکل را دارند، چون در شرایطی عاقلانه، ثابت و بدون هیچ قضاوتی نوشته می‌شوند و در لحظه‌های خاص روزمره نیستند که بفهمند وقتی می‌گویند باید به بهانه‌های کوچک خوشبختی تن داد، چقدر سخت است این جمله و چقدر سخت است که مثلا از خوردن یک توت‌فرنگی در مواقع ناراحتی، آنقدر شاد شوی که تمام غصه نشسته در دلت را فراموش کنی. دستورالعمل‌های رسیدن به شادی و خوشبختی و اصلا تمام دستورالعمل‌هایی که به قصد تغییر در زندگی می‌خوانیم و سراغشان می‌رویم، همه همین مشکل را دارند. این دستورالعمل‌ها مثل راهنمای آشپزی نیستند که ساده و سرراست بگویند غذای مورد نظر چقدر نمک و فلفل نیاز دارد و تو را خلاص کنند از فکر کردن به همه جزئیات. اصلا انگار برای آدم‌آهنی‌ها و زندگی آهنی‌ها نوشته شده باشند، می‌خواهند که تو آهنی و بی‌توجه به همه جزئیات و شاد باشی. یک‌جور اداری دستور می‌دهند و اگر دستورات را اجرا نکنی، شاد هم نمی‌شوی. همین است که من به نتیجه نمی‌رسم، به نتیجه‌ای محکم که وقتی شاد نیستم، یادداشتی درباره خوشی و شادمانی بنویسم. هیچ آدم دیگری هم این‌طور به نتیجه نمی‌رسد، چون زندگی اداره و کارمندی نیست که صبح‌به‌صبح در دوربین ورود و خروج کارکنانش لبخند بزنی و شب‌به‌شب با خوشحالی و خلاصی دوباره لبخند بزنی. زندگی طعمی متغیر و متفاوت دارد. زندگی شبیه یک کیسه بادام است که یک‌وقت‌هایی شیرین‌ترین‌ها را قسمتت می‌کند و یک‌وقت‌هایی هم آنقدر تلخ، که هیچ چاره‌ای جز بستن راه نفس و قورت دادن تمام تلخی نداری. من با همه این گم‌گشتگی میان خودم و شادی، تنها یک‌چیز را خیلی خوب می‌دانم و به آن اطمینان دارم؛ این کیسه بادام جذاب‌تر از همه چیز است و حالا ایرادی ندارد یک‌وقت‌هایی تلخ‌هایش قسمتت شود، بعدی حتما طعمی شیرین دارد.

ارسال دیدگاه
ضمیمه
ضمیمه