آوار اندوه ، حماسه‌ ایثار

روایت میدانی آتیه‌نو از روزی که پلاسکو فروریخت

آوار اندوه ، حماسه‌ ایثار

صولت فروتن

 
 
 
 
با خودم فکر می‌کنم که گزارشی درباره حادثه پلاسکو را چگونه آغاز کنم. فکر می‌کنم که از کدام دریچه و کدام زاویه وارد شوم که گُر نگیرم؛ بتوانم پیش بروم و آوارهای ذهنم را با کم‌ترین تلفات بردارم. مثل همین آتش‌نشان‌هایی که چند روز است به دل آتش زده‌اند. آتش گرفته‌، سوخته و زنده شده‌اند. درست مثل همین آدم هایی که چند روز است به درهای بسته و خیابان‌های بسته می‌زنند، بلکه ببینند آن جلوترها، نزدیک پلاسکو، زیر آن حجم انبوه از آوار و تیروتخته و گاوصندوق و انسان، چه خبر است. نیروهای امدادگری را می‌دیدند که می‌روند و می‌آیند و التماس می‌کنند که «آی مردم، کنار بروید... کنار بروید». اما این مردها و زن‌های حادثه‌دیده کجا بروند؟! انگار تنها کاری که بلدند این است که بمانند، نگاه کنند، فیلم و عکس بگیرند و بعدها درخاطره‌هایشان بگویند که وقتی پلاسکو فرونشست، ما آنجا ایستاده بودیم!
درست مثل همان ساختمان 17 طبقه‌ای که ناگهان درهم فرو ریخت. خبرهای اولیه می‌گفت: «ساعت 7:30 دقیقه صبح روز پنجشنبه، شعله‌های آتش به جان ساختمان 54 ساله پلاسکو افتاده است. از همان لحظات اولیه، طبق اعلام مراجع رسمی 200 آتش‌نشان از ایستگاه‌های مختلف آتش‌نشانی به‌سمت پلاسکو گسیل شده‌اند و عملیات اطفای حریق در میان هیاهو و هجوم مردم و برخی کسبه که دل‌شان نمی‌آمد پول، دارایی و ملک خود را رها کنند و بروند، آغاز شده است.»
اما آتش جانسوز، خاموش‌شدنی نبوده است؛ گزارشگر شبکه خبر درست از مقابل ساختمان پلاسکو گزارش می‌داد که به اینجا رسید: «ساختمان همین الان فرو ریخت؛ ساختمان همین الان فرو ریخت...».  اما واکنش‌های اطرافیان گزارشگر به‌همین سادگی نبود؛ فریادها بود که به گوش می رسید: «یا ابوالفضل... یا زهرا... اومد پایین... ریخت... واویلا...».
و از اینجا به بعد بهت، بحران و آتش انگار که کلماتی هم‌خانواده شدند و از اینجا به بعد خودم را زیر پل حافظ، تقاطع جمهوری می‌بینم؛ دیدم که مسیر را بسته‌اند و اجازه عبور مردم را نمی‌دهند. 
پنجشنبه 30 دی‌ماه 95، ساعت 12 ظهر است. ساختمان پلاسکو، آتش گرفته و بعد در خود فرورفته و حالا بسیاری از آن‌هایی که خبر را شنیده‌اند، آمده‌اند که هر کسی از ظن خود یار این فاجعه بشود. بعضی‌ها سربار شوند، بعضی‌ها سرباز و حافظ امنیت و نظم شوند. بعضی‌ها... نه خیلی‌ها آتش‌نشان‌اند و بعضی‌ها خبرنگار و عکاس. بعضی‌ها آمده‌اند که ببینند فرزندشان، پدرشان، فامیل‌شان و دوست‌شان کجای حادثه پلاسکو گیر کرده است. آن‌ها آمده‌اند که با چشم‌های خود خبردار شوند، تا شاید آرام بگیرند. یکی‌شان داد می‌زد: «بچه‌ام... بچه‌ام اونجاست؛ باید برم ببینمش. باید برم... ولم کنید...».
مامور انتظامی راه را بر او باز می‌کند. به این فکر می‌کنم که گاهی، چه مهربانیم ما. مامور انگار که مهربانی را در آن لحظه‌های التهاب در چشم‌های من هم می‌خواند. فرمان می‌دهد که: «خبرنگار! بیا برو...»
اما جمعیت، مانع از حرکت ترافیک خیابان‌اند انگار. با این حال و گرچه با زحمت، ماشین‌های آتش‌نشانی و آمبولانس‌ها راه خود را باز می‌کنند. بعضی‌ها هم فیلم و عکس می‌گیرند و حرکت می‌کنند. این‌ها توانسته‌اند خود را از موانع پیش رو عبور دهند و آمده‌اند. هرچه به پلاسکو نزدیکتر می‌شوم، از جمعیت عادی و تماشاگر و البته گریان و نگران کمتر می‌شود. هرچه هست، آتش‌نشان و مامور انتظامی است. هرچه هست، دود سفید و سیاه و فضایی بهت‌زده و غبارآلود و غمبار است.
آتش‌نشان جوانی را می‌بینم که سر به روی شانه‌ همکار مسن‌تر خود گذاشته و گریه می‌کند؛ یک گریه واقعی و دردناک. لباس ویژه‌اش را پوشیده که برود؛ گریه می‌کند و می‌گوید که فلانی و فلانی و فلانی توی ساختمان بودند: «همشون زیر آوار موندن...».
عده اندکی هستند که از او با موبایل‌هایشان فیلم و عکس می‌گیرند. او انگار کسی را نمی‌بیند؛ می‌رود و در غبار و دود، دیگر دیده نمی‌شود. او که به همراه همکاران خسته و نگرانش می‌رود، ماموران انتظامی نهیب می‌زنند؛ مردم را پس می‌زنند. به یکی از آن‌ها می‌گویم: «خبرنگارم...».
هل می‌دهد؛ دستش را محکم حواله تخت سینه‌ام می‌کند و فریاد می‌زند که: «خبرنگاری که خبرنگاری! برو عقب... مگه نمی‌بینی چه اوضاعیه؟!» حق با اوست؛ اوضاعی است.
بر‌می‌گردم... با خودم می‌گویم تازه آغاز قصه و غصه است. هرچه از مرکز حادثه دورتر می‌شوم، همهمه و پچ‌پچ مردم را بیشتر می‌شنوم. گوشه‌گوشه خیابان فردوسی به سمت جنوب، آتش‌نشان‌های خسته و غمگین کنار هم نشسته‌اند. دل و دماغ حرف زدن ندارند اما کار و وظیفه روی دوش‌شان است. تنها گاهی کلماتی بریده‌بریده از زبان‌شان می‌شنوم: «اصغر هم بود، علی هم گیر کرد... خدا رحم کنه... گفتم نباید برن... التماس کردم که برگرد...».
و مردم همچنان نگاه می‌کنند... از آن‌ها اصرار برای جلو رفتن و از ماموران التماس و گاهی تهدید برای عقب نشستن و رفتن به پشت نوارهای زردرنگی که مانع میان مردم و مسیر نزدیک شدن به محل حادثه است: «آقاجان برو عقب؛ تو رو به خدا برید عقب. جلو خبری نیست. هر چی بود دود شد رفت هوا! هوار شد اومد پایین... راه رو باز کنید آتیش‌نشانا بیان تو.» و البته مردم مزاحم و مضطرب و نگران، با دیدن ردیف آتش‌نشان‌های خستگی‌ناپذیر راه را برایشان باز می‌کردند. موبایلم که زنگ خورد، تازه به خودم آمدم که کاش چندتا فیلم و عکس هم با موبایل خودم می‌گرفتم؛ اما با خودم گفتم که این همه بچه‌های عکاس و تصویربردار اینجا هستند.
تلفن که قطع می‌شود از محل ساختمان فروریخته دور شده‌ام؛ اما همچنان این نیروهای آتش‌نشان هستند که جلو می‌روند. از خط ویژه خیابان جمهوری، دو اتوبوس شرکت واحد پر از سرباز تازه‌نفس به‌سمت چهارراه استانبول در حال حرکت است. 
خبرهای فضای مجازی را چک می‌کنم؛ تحلیل ها شروع شده است و یکی نوشته: ... باید استعفا بدهد. یکی نوشته: برادر، موضوع رو سیاسی نکن. دیگری خبر داده که ستاد بحران در محل حادثه تشکیل شده است. یکی خبر داده که 300 نفر زیر آوار موندن؛ بعد یک مقام رسمی آن را تکذیب کرده و گفته: فقط به اخبار رسمی توجه کنید؛ اخبار فضای مجازی مورد تایید نیست. و البته بیشماری نوشته‌اند: «آتش‌نشان دلاور، تو عشقی... تو خیلی مردی...»
شب دوباره به محل ساختمان پلاسکو بر‌می‌گردم. با زحمت فراوان و پس از یک ساعت این در و آن در زدن، درهای محوطه آتش‌گرفته و آوارشده پلاسکو به رویم باز می‌شود. مامور انتظامی می‌گوید: «فقط پنج دقیقه وقت داری! سریع برگرد...»
محل انجام عملیات امدادی را از هر طرفی که امکان ورود مردم عادی است، با فنس‌های مرتفع روپوشدار بسته‌اند. پشت در تنها ماموران امنیتی و انتظامی و امدادی و تعدادی خبرنگار و عکاس که بیشترشان مربوط به صداوسیما و رسانه‌های شهرداری هستند، حاضرند و از مردم عادی خبری نیست.
آن‌ها همچنان دورتر ازمحل حادثه منتظرند. داخل محوطه که می‌شوم، می‌بینم که نسبت به ساعت‌های اولیه وقوع آتش‌سوزی و ریزش ساختمان، تلاش‌ها منسجم‌تر شده اما عملیات به کندی پیش می‌رود. آتش‌نشان‌ها همچنان هستند. یک جرثقیل بزرگ، تازه به محوطه وارد شده است. دوربین‌های شبکه خبر و خبرگزاری صداوسیما هر مقام مسئولی را که می‌بینند به مصاحبه دعوت می‌کنند؛ یک نفر پشت دوربین شبکه خبر می‌گوید: «مردم عزیز به شایعه‌ها توجه نکنند.»
ارسال دیدگاه
ضمیمه
ضمیمه