رویاهایت را ببین

رویاهایت را ببین

کوچک‌تر که بودیم، نوبت به باز کردن حافظ که می‌رسید، از ما شروع می‌کردند. می‌گفتند بچه‌ها دلشان صاف است و حوصله‌شان سر می‌رود. برایمان می‌خواندند که «ستاره‌ای بدرخشید و ماه مجلس شد» و همین‌طور که ما محو داستان ستاره و ماه می‌شدیم برایمان تعبیر می‌کردند که «یعنی اگر درس‌هایت را به‌موقع بخوانی، می‌توانی آدم بزرگی شوی». برایمان می‌خواندند: «در کوی نیک‌نامی ما را گذر ندادند» و به جای آنکه برایمان بگویند حافظ چه می‌گوید؛ قربان‌صدقه‌مان می‌رفتند و می‌گفتند: «گر تو نمی‌پسندی تغییر ده قضا را» و ما فکر می‌کردیم این جهان که می‌بینیم قابلیت تغییر فراوان دارد. احساس قدرت می‌کردیم و تا خود صبح به این فکر می‌افتادیم که نکند باید جهان را زیرورو کنیم تا خودمان را به اثبات برسانیم. می‌خواندند: «همای اوج سعادت به دام ما افتد» و مادربزرگ برایمان تسبیح می‌چرخاند که خوشبخت می‌شوی، سپیدبخت می‌شوی. همین قربان‌صدقه‌ها بود که همیشه یلدا مصادف می‌شد با مهربانی و لبخند و خوراکی‌های خوشمزه. شام را به جای عصرانه به ما می‌دادند و کمی زودتر از همیشه سفره پهن می‌شد. سفره‌ای خیال‌انگیز که تا دمدمای خواب به ما فرصت خیال‌پردازی می‌داد. خیال می‌بافتیم که بزرگ می‌شویم و دنیا به کام ما می‌شود. این خیال‌بافی‌ها و رویاپردازی‌ها تا دم صبح با ما می‌ماند اما شادمانمان می‌کرد و امیدوار.
راستی آخرین‌بار کی رویاهایت را گره زدی به دیوار واقعیت؟ آخرین‌بار کی ذهنت را بال‌وپر دادی و گذاشتی تا دوردورهای جهان پیش برود؟ آخرین‌بار کی از قسط و وام و ترس‌های زندگی گذشتی و رسیدی به آنجا که انگار تو جهان را در اختیار داری و نه جهان تو را. می‌دانم دیگر کسی پابه‌پای غزل‌های حافظ قربان‌صدقه‌ات نمی‌رود و کسی از انارهای دانه‌کرده داخل کاسه در مشتت نمی‌ریزد. می‌دانم مشت نمی‌زنی به ظرف آجیل و فندق‌ها را جدا نمی‌کنی. می‌دانم این‌ها را، اما قدرت ذهن را، قدرت خیال و رویا را که از ما نگرفته‌اند. خودمان از یک جایی به بعد، صندوقچه رویا را قفل کردیم و حواسمان پرت سختی‌های زندگی شد. خودمان یادمان رفت که «پایان شب سیه سپید است». خودمان یادمان رفت که یلدا و زندگی یلدایی می‌تواند درس‌های عبرت‌آموز به ما بدهد و زندگی‌مان را غرق در نور کند.
شاید درد از آن است که دیگر نوبت غزل «رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند» به ما نمی‌افتد. اگر نشد، اگر فال امسال مژده بهار و پایان غم نبود، می‌شود با خط خوش آن را نوشت و چسباند یک گوشه‌ای. مثلا روی در یخچال، کنار لیست خریدهای ماهانه. روی جاکلیدی که انگار وظیفه‌اش این است که ما را از خانه به بیرون بفرستد. با خط خوش بنویسیم که «چنین نماند چنین نیز نخواهد ماند». بنویسیم و به خودمان بگوییم که درس یلدا همین رویابافی‌هاست که ما را به حقیقت نزدیک می‌کنند. بنویسیم تا یادمان بماند که جهان به کام ماست، اگر از نزدیک به آن نگاه کنیم. 
 
ارسال دیدگاه
ضمیمه
ضمیمه