صبح صادق ندمد، تا شب یلدا نرود

شادمانی‌های شب یلدایی کانون گرم خانواده را از دست ندهید

صبح صادق ندمد، تا شب یلدا نرود

نگار مفید

 
 
 
 
وقتی از شب یلدا حرف می‌زنیم، از تمام روزهای روشن پیش‌رو صحبت می‌کنیم. از روزهایی که زندگی برایمان سختی‌هایی داشت و امروز آن‌ها را پشت سر گذاشته‌ایم. وقتی از شب یلدا حرف می‌زنیم، از هزار آرزوی خاص و ویژه می‌گوییم که ربط و ارتباطی مستقیم با شادمانی و نشاط، با نورانی بودن زندگی و روحیه‌مان دارند. وقتی از شب یلدا حرف می‌زنیم، از دنیایی می‌گوییم که انگار ما را در خود جای داده است و شادمانی‌اش را نیز از ما دریغ نکرده است. برخلاف شب‌ها و روزهای دیگر که انگار جهان چیزی جز غم برایمان ندارد. در شب یلداست که باورمان می‌شود، حتی بلندترین شب سال هم به پایان می‌رسد و این را اگر نشانه‌ای از محبت جهان نگیریم، از چه چیزی می‌توانیم بدانیم؟
 
 نقش قرمز بر فرش سفید
دانه‌های انار، هندوانه رسیده و تازه، آجیل‌های قدونیم‌قد، همگی رنگ قرمز را جوری به دنیای برف‌گرفته زمستان هدیه می‌دهند که دیگر سفیدی چشم را نمی‌زند. به امروز و دیروز نگاه نکنید که برف برنامه‌ای برای سفیدپوش کردن شهر ندارد و هرروز از سال هم که باشد هندوانه در میوه‌فروشی‌ها پیدا می‌شود. دوربین را بچرخانید به سمت آن دور دورها، زمانی که از اول مهرماه تا پایان اسفندماه برف می‌بارید روی سر شهر و پیدا کردن هندوانه مصیبت بزرگی بود. آدابی داشت برای خودش شب یلدا. برنامه‌ای برای دورهم نشستن و معاشرت و گپ زدن. برای داستان‌خوانی و فال حافظ. فرصتی بود که کوچک‌ترها از روی دست بزرگ‌ترهایشان خواندن غزل‌های حافظ را تقلب کنند و بزرگ‌ترها برای کوچک‌ترها از پریان و داستان‌هایشان بگویند. ده روز بعدتر از شب یلدا، هم‌وطنان مسیحی‌مان دوباره نقش قرمز می‌اندازند روی برف سنگین و سال نو را جشن می‌گیرند. انگار هر آداب و آیینی برای خودش این نقش قرمز بر فرش سفید را دارد. انگار تنها راه جنگیدن با سفیدی برف، این است که قرمز میوه‌ها و رنگ درختان را به زندگی بیاوری و تمام سنت‌ها و آیین‌هایی را که می‌شناسی دوره کنی تا باورت شود که این وقت از سال، وقت آرزو کردن است و وقت رسیدن به آرزوهای محال. این وقت از سال، وقتی است که گاهی سنت‌هایش سخت می‌شوند. مثل قدیم‌ها که نیست. اگر شب یلدا تا صبح بیدار می‌ماندی به حرف و صحبت و آجیل و هندوانه، فردا صبح می‌توانستی دیرتر کار و زندگی را شروع کنی. این سال‌ها دیگر از این خبرها نیست. باید ساعت 7:30 صبح سر کار باشی، کارت بزنی و کار را آغاز کنی. الان می‌دانی که نمی‌شود کار را لنگ گذاشت و جواب مشتری بخت‌برگشته را باید داد.
 
 به دنبال یلدا
سال گذشته بود دقیقا، دوست تازه‌عروس تصمیم گرفت در شب یلدا یک دورهمی کوچک برگزار کند تا خانه‌اش خانه شود. می‌دانید، انگار تا در خانه‌ات یک مهمانی نگیری، تا وقتی یک دورهمی ولو کوچک نداشته باشی، باورت نمی‌شود که خانه‌دار شده‌ای. گفت: «مهمانی یلدا.» عجیب بود برای ما که عادت داشتیم سال‌های طولانی در کنار خانواده باشیم و دیوان حافظ را یکی از بزرگ‌ترها برایمان باز کند و بخواند از رو. اما هیچ‌کس به ما نه نگفت وقتی خبر دادیم از تهران تا شمال را می‌کوبیم و می‌رویم تا در خانه دوستمان یلدای متفاوتی داشته باشیم. اتفاق خاصی هم نیفتاد، الا آنکه سفره یلدایش قرمز در قرمز، حتی با شمع‌های قرمزرنگ تزیین شده بود. دورهم نشستیم و از حافظ گفتیم و از حافظ شنیدیم و خندیدیم تا خود صبح به دنیا و هر آنچه در آن هست. دمدمای صبح، صدای خروس‌های روستا بود که به ما خبر داد وقتش رسیده تا بدن به رختخواب برسانیم برای چند دقیقه هم که شده. می‌دانید، متفاوت‌ترین یلدایی که ما گذراندیم، دور از شهر تهران و برخلاف تمام سنت‌های شهری بود. در دل روستایی بودیم که انگار آنجا آدم‌ها می‌توانند تا خروس‌خوان حرف بزنند و زمستان را به بازی بگیرند. البته شانس آوردیم که برف نبارید، شانس آوردیم که ماشین پنچر نشد، شانس آوردیم که دو روز مرخصی داشتیم که ما را از تهران فراری بدهد. به اینجا رسیدیم که بگویم گاهی می‌شود یلدا را به رسم سنت‌های قدیمی‌تر جشن گرفت و از این تفاوت به ذوق و شوق رسید. دوستم می‌خواست کرسی را هم راه بیندازد. یادم نمی‌آید چرا نشد. اما ایرادی هم نداشت، برای ما که خروس‌خوان شده زنگ ساعت، برای ما که طلوع آفتاب از پشت کوه‌ها را ندیده‌ایم مگر در عکس کارت‌پستال‌ها و برای ما که زندگی‌مان روی نوار تکرار می‌چرخد، باز کردن دیوان حافظ در حالی که صدای زوزه گرگ در پس‌زمینه است، به اندازه کافی هیجان‌انگیز و نونوار است.
 
 به سمت نور و نو شدن
می‌دانید، یلدا وقت نو شدن است، وقت رسیدن به نور. وقتی که تاب می‌آوری، ولو یک دقیقه بیشتر تا بزنی به دل تاریکی و نترسی از جهان. یلدا یعنی آرزوهای ناب به مقصد نور. یعنی دل دادن به دنیایی که می‌ترساندمان، اما ترسی که باید با آن روبه‌رو شوی. وقتی رودرروی ترس ایستادی، از آن گذشته‌ای. دیگر وجود ندارد. دیگر نمی‌تواند تو را به لرزه بیندازد. حالا گیرم خنده‌های یلدایی‌ات همراه با تازه‌ترین ویدیو از حیوانات خانگی باشد یا همراه با گروهی در تلگرام که می‌خواهند شعرهای یلدا را جمع‌آوری کنند و بخوانند از نو. اینکه بتوانی خودت را در هر چارچوبی سرحال نگه داری و آرزوهای جذاب و دوست‌داشتنی داشته باشی برای خودت و دیگران، رسم یلداست. رسمی که از میان نمی‌رود و تو را مجنون نمی‌کند. در هر فرصتی و با هر شرایطی، روبه‌رو می‌شوی با سیاهی و نمی‌ترسی از تاریکی. با این وقت و فرصت است که بهترین آرزوی شب یلدا این است؛ یلدایتان نورانی، زندگی‌تان پرنور. باشد که هر جمله آرزومندانه‌ای که با نور ساختید، به یاد ما هم بیفتید.
ارسال دیدگاه
ضمیمه
ضمیمه