زیر پوست شهر-71
گمشده شهر ما
نسرین ظهیری
سرما مقابل در نانوایی سنگکی بدوبدو میکند. سوز هوا میرود قاتى هوای گرم از تنور درآمده و بخار میشود و از دهانه نانوایی میریزد بیرون. نان سنگک آویزان جلوی مغازه انگار صبح نشده یخ زده. صف جلو نمیرود. انگار دستهای پرشتاب شاطر و شاگرد از زور سرما کند شده باشد. آقاهدایت با یاشار، نوه پنجسالهاش، در صف یخ زده. آقا هدایت سالهاست بازنشسته شده و پاییز و زمستانها از نوه دختریاش نگهداری میکند. دخترش معلم کلاس دوم ابتدایی مدرسه هاجر سر کوچه است. یاشار اوتیسم دارد. این را همه همسایهها میدانند. هروقت با پدربزرگش در صف میآید، میچسبد به پاهای پدربزرگ و خودش را مچاله میکند. یاشار در خودش زندگی میکند. نگاهش را به نگاه هیچکس گره نمیزند. چشمهایش انگار دنیای خودش را نگاه میکند. آقاهدایت در جواب آذرخانم که معترض شده چرا یاشار را در سرما آورده بیرون، میگوید: «نگاه کردم دیدم نانمان تمام شده. بچه صبحانه باید میخورد، مجبور شدم توی سرما این بچه را بیاورم نانوایی.» یاشار همچنان پاهای پیرمرد را فشار میدهد. آذرخانم میگوید: «من که شنیدهام تازگیها آمپول هورمون عشق میزنند به اینجور بچهها حال و احوالشان بهتر میشود.» یاشار آمپول را انگار میشناسد، برمیگردد و با نگاهش میدود توی صورت آذرخانم. آقاهدایت نمیداند چه بگوید. انگار میداند اما نمیخواهد بگوید. نیملبخند تلخی را قاتى میکند با کمی شانه بالا انداختن، حرف اما همچنان بیخ گلویش گیر میکند. کسی از ته صف سوز سرما را با دستهایش میروبد از جلو صورتش و میگوید: «اگه میتوانند یه کم از این هورمون عشق را بزنند به این جوانها، بروند عاشق بشوند ازدواج کنند. از بس به پسرم گفتهام برو سروسامون بگیر و گوش نکرده، دیگه
کلافه شدهام.»
سرما یاشار را مچاله کرده. نمیشود یاشار را حدس زد. انگار در دنیای دور دوری گرگمبههوا بازی میکند. صف جلو میرود. پدربزرگ یاشار همچنان حرف بیخ گلو مانده با دستش به یاشار دلگرمی میدهد. آذرخانم پته چادرش را میریزد روی یاشار. آقای جلوتری لابد دارد به هورمون عشق فکر میکند. شاطر حرف آخر را میزند: «پس هورمون عشق مردم کم شده که اینجور خودخواه شدهاند. من جای شهرداری بودم صبح به صبح توی منبع آب تهرانیها یه بشکه هورمون عشق میریختم، خیلی کمبود داریم، کمبود هورمون عشق.»
ارسال دیدگاه
تیتر خبرها




