زیـر پـوسـت شـهـر
آن مرد شادمان رفت
نسرین ظهیری
رفتی پسر! حالا چطور رویم بشود بیایم اینجا و از رفتنت جمله ببافم. خودت بگو چطوری مرگت را، این مرگ نازک و رقیقت را بنویسم اینجا. همین جا که یک روز از زیبا زندگی کردنت نوشتم. همین جا که نوشته و تحلیلهای ورزشیات را خوشمزه مینوشتی. مهدی شادمانی! میشود روزها و روزها برایت گریه کرد و روضه خواند. برای نجابت عمیق و معصومیت مرغوبت. برای راه و رسمت وقتی روبهرو شدی با سرطان نامرد. برای امیدهایی که ما را به آن دلخوش کردی. برای قهرمان بودنت، برای پیگیری تحلیلهای فوتبالیات در اوج بیماری. تو روی تخت بیمارستان وقتی که حتی تکان خوردن برایت سخت بود، چنان مینوشنی گویی از همه خبرنگاران ورزشینویس سالمتر و زندهتری. خودت نوشته بودی که: «آقا به پیر، به پیغمبر زندگی جز به خنده و خوشیاش ارزش نداره. بخندی و بخندونی. مرگرو که دیدی اون موقع میفهمی، دیره. بیشتر بخندون، بیشتر بخند، خوش باش و سعی کن تو خوشی بقیه سهیم بشی.بهترین حسه و داشته آدم همینه. نصیحت نمیکنم، تجربهامرو میگم. #خدایا_شکرت.»میدانی مهدی شادمانی، بنده خوب خدا، ما حالا خندهمان نمیآید. از صبح علیالطلوع دلمان گریه میکند. قلبمان در اندوه نبودنت داغدار است. ما دلمان معجزه میخواست. نگاهمان به آسمان بود. نمیدانستیم معجزه خود تو بودی که با تمام ناتوانی، شده بودی خورشید امید، شده بودی آخرین برگ امید ما. با این همه، تو سهم بزرگی از زندگی را برداشتی، مرگ زورش به تو نرسید. مهدی عزیز تو زیبا زندگی کردی، زیبا نوشتی، زیبا بیمار شدی و زیبا رفتی. آنچنان که قهرمانها میمیرند. حالا ما ماندهایم و تمام گریههای نکردهمان. میماند روضهها و سوگواریها، از همانها که خودت دوست داشتی و وصیت کرده بودی. این روز اول محرمی زمزمه میکنیم و زار میزنیم که:
«ای اهل حرم میر و علمدار نیامد
علمدار نیامد، علمدار نیامد
سقای حرم سید و سالار نیامد
علمدار نیامد، علمدار نیامد»
ارسال دیدگاه




