عید آمد و ما...

طنز کارگری

عید آمد و ما...

عبدالله مقدمی

یادش بخیر، آن‌وقت‌ها که بچه‌تر بودیم شعرکی را بلد بودیم که اولش این‌طوری بود: «عید آمد و ما لختیم/ رفتیم به بابا گفتیم» خب راستش بخواهید همین دو تا جمله ما بچه‌های ساده دهه شصتی، سه صفحه سوتی داشت. نه قافیه داشت و نه حتی واقعیت. ما نه تنها لخت نبودیم، بلکه چنان لباس‌های گَل‌وگشادی تن‌مان می‌کردند که امروز با پارچه آن‌ها می‌توان دو‌تاونصفی پرده دوخت! بدترش این بود که وقتی بزرگ‌ترهای‌مان ما را برای خرید عید، بیرون می‌بردند، ما کلی بابت این اتفاق نادر ذوق‌مرگ می‌شدیم، اما در نهایت چه اتفاقی می‌افتاد؟ تقریبا هیچ! نصف لباس‌ها را از برادر و خواهرهای بزرگترمان به ارث می‌بردیم و نصف دیگر را هم که برایمان می‌خریدند، گشاد و بزرگ می‌خریدند تا هم خودمان بتوانیم سال‌ها بپوشیم‌شان و هم بعد از ما به برادر و خواهرهای کوچک‌تر ارث برسد!
چنین است رسم سرای خفن
گهی تن به کت، گهی کت به تن
خلاصه که این اوضاع عیدی ما بچه‌های دهه پنجاه و شصتی بود، اما اگر فکر می‌کنید این وضع درام در همین نقطه به پایان رسیده است، باید بگویم: «زهی خیال باطل» انگار به قول  یکی از مسئولان محترم مشکلات و بدبختی‌ها چسبیده‌اند به نسل ما و ول‌کن‌مان نیستند. وارد هر مرحله از زندگی‌مان می‌شویم، می‌بینیم جلوتر از ما رسیده‌اند و ته چشم‌شان یک «چطوری عمو»ی خاصی هست. اگر آن روزها همه ما بابا‌ومامان‌ذلیل بودیم، امروز هم شده‌ایم «بچه‌ذلیل» اگر تا دیروز جرئت نداشتیم جلو بزرگ‌ترها صدای‌مان در بیاید و بگوییم: «این لباس را دوست ندارم باباجان!» امروز هم جرئت نداریم جلو بچه‌های‌مان نطق بکشیم و بگوییم: «پول این لباس را ندارم باباجان!» یا بگوییم: «قیمت لباس‌های تو هوار درصد افزایش یافته و عدد عیدی ما فس‌درصد؛ رحم کن!» یا بگوییم: «بچه‌جان! اصلا این‌دفعه از من به تو «میو» بیا این عیدی را بگیر و برای خودت و باقی خانواده خرید کن. من هم به‌عنوان اشانتیون هیچی نمی‌خواهم.»
کف بازار همه بال و پرم بر باد است
فیش من دولتی و نرخ ز بیخ آزاد است
دخل اگر دخل من و خرج اگر خرج شماست
آنچه البته به‌جایی نرسد فریاد است
ارسال دیدگاه
ضمیمه
ضمیمه