گفتوگو با پدر و پسر عکاس در آتلیهای که قدمت 65 ساله دارد
اینقدر عاشقی؟!
مرد میانسال دوازده قطعه عکس سهدرچهار را در دست میگیرد و به تحسین میگوید: «عجب عکسی شد! انگار برای هفت، هشت سال پیش است.» عکاس لبخندی میزند و میگوید: «کار خاصی نکردم. کمی لکهای صورت را گرفتم.» مرد راضی از نتیجه کار 10 دقیقهای، پول را میپردازد و میرود. اینجا آتلیه عکاسی سمپات قازاریان و پسرش، رافی است.
المیرا حسینی
روایت پسر: عکسم را خراب کردی!
رافی رو به من میکند و میگوید: «مردم ما دوست دارند در عکسهایشان زیباتر از چیزی باشند که واقعا هستند. دلشان میخواهد چین و چروکهای صورتشان کمتر شود.» بعد هم به خاطرهای مربوط به سه سال پیش اشاره میکند: «یک خانم عکاس فرانسوی آمده بود ایران و سری به آتلیه ما زد. خیلی حرفهای عکاسی مدلینگ انجام میداد و کارهایش عالی بود. همانجا اجازه گرفتم چند پرتره از او بگیرم. عکسها را گرفتم و رویشان کار کردم. چند روز بعد مترجمی که همراهش بود، آمد و عکسها را تحویل گرفت که به دست خانم عکاس برساند. چند وقت بعد، آن خانم برایم پیغام فرستاد که این عکس من نیست، روتوش شده و عکسم را خراب کردی. من کار خاصی نکرده بودم. فقط چون خانمی شصت ساله بود و چین و چروک داشت، چینهای صورتش را کم کرده بودم. او به من گفت من چروکهای صورتم را دوست دارم. این حرفش درس خوبی برای من بود و زاویه دیدم را باز کرد، ولی متاسفانه مردم این طور بیشتر دوست دارند.»
کاری که بدون علاقه ممکن نیست
مغازهای که در آن کار میکند، متعلق به پدرش است. خودش هم از دوران کودکی، تابستانها که مدرسه تعطیل بوده، به آتلیه میآمده و کار یاد میگرفته است. رافی میگوید: «از 12، 13 سالگی به شکل پارهوقت اینجا کار میکردم. خیلی این کار را دوست داشتم. کاردانی گرافیک دارم، دلم میخواست ادامه بدهم، ولی نشد. بعد هم رفتم سربازی و مشغول شدم. الان 36سال دارم و 14، 15سال است که بهصورت ثابت مشغول کار هستم.» او میگوید درآمد این کار با خرجهایش همخوانی ندارد و سود چندانی نصیبش نمیشود. بنابراین تنها چیزی که او را به کار وصل میکند، علاقهای است که از کودکی در او رشد کرده است: «در همین منطقه، شش آتلیه عکاسی تا همین چند سال پیش فعالیت میکردند، ولی در حال حاضر فقط آتلیه ما مانده است. صنفمان ضعیف است و حرفش بُرش ندارد. شما حساب کنید که ما مالیات پرداخت میکنیم، عوارض شهرداری میدهیم و پول آب و برق و گازمان بهعنوان واحد تجاری محاسبه میشود، ولی از آن طرف تالارها خودشان آتلیه میگذارند گوشه سالن و فیلمبردار دارند و کار عکاسی و فیلمبرداری عروسی انجام میدهند، بدون اینکه برای این کار مالیات و عوارض پرداخت کنند. مجوزی هم ندارند، اما صنف نتوانسته جلو آنها بایستد شاید چون تالاردارها صنف قویتری دارند.» عکاسی در محل به همین جا هم ختم نمیشود: «فقط آتلیهها نیستند. در مراکز پلیس+10 باکسهای عکس فوری گذاشتهاند، اداره گذرنامه هم همین طور. الان برای کارتهای ملی جدید هم خودشان عکس میگیرند. صنف دنبال این قضیه رفت، ولی کاری از پیش نبرد. خب همه اینها به کار ما لطمه میزند و تعداد مشتریها را کم میکند. فکر میکنم در تهران چیزی حدود 200 هزار عکاسی جوازدار وجود داشته باشد، ولی با این اوضاع یکییکی کارشان را تعطیل میکنند و میروند. شاید اگر پدرم در این صنف نبود، اصلا وارد این کار نمیشدم. یکجورهایی آلوده این کار شدهام. هزینهها خیلی بالاست. شما در همین منطقه اگر بخواهید یک واحد تجاری بخرید، زیر یک میلیارد تومان نیست. اگر هم بخواهید اجاره کنید، باید حدود 100میلیون تومان پول پیش بدهید و شش، هفت میلیون تومان اجاره. سود کار آنقدر نیست که اگر کسی چنین جایی را اجاره کرد، بتواند این مقدار از اجاره را پرداخت کند. ما مغازه برای خودمان است و خوشبختانه این هزینه را نداریم.» مشکلات عکاسها از بابت هزینهها تنها به مورد اجاره مکان مناسب ختم نمیشود. به گفته رافی، عکاسی از مشاغلی است که افزایش نرخ دلار تاثیر زیادی روی هزینههای آن میگذارد: «ببینید هم وسایل کار، گران هستند و باید دائم بهروز شوند، هم تمام این محصولات از خارج از کشور وارد میشوند و هیچکدام تولید داخلی ندارند، برای همین افزایش قیمت دلار خیلی روی آنها تاثیر میگذارد. از چاپگر و دوربین بگیرید تا کاغذ و دارو. این صنعت دست چند کشور بیشتر نیست؛ آمریکا، ژاپن، آلمان و انگلیس. حتی لنز بعضی دوربینهای ژاپنی را کشورهای دیگری تولید میکنند. این صنعت خیلی پیشرفته است و به این راحتی نمیشود تولید داخلی داشت. بهخصوص لابراتوارها خیلی از افزایش هزینهها مینالند. یک زمانی که اصلا کاغذ گیر نمیآمد. احتکار کرده بودند و حتی کاغذ گران هم در بازار نبود که بخریم. کاغذ هم نباشد، چاپی وجود ندارد.» او به روزهایی اشاره میکند که در مغازه عکاسی که پدرش در آن شاگردی میکرده، وسایل روی پشتبام بوده و با نور آفتاب عکس میگرفتند و اگر هوا ابری میشده، عکاسی را تعطیل میکردند، اما در حال حاضر عصر دیجیتال است. رافی قدم گذاشتن در عصر دیجیتال را نه سراسر حُسن میداند، نه کاملا عیب: «عرصه دیجیتال باعث شده در این هنر تحولات زیادی پدید آید. خوبیاش این است که کیفیت کار خیلی بالاتر رفته و استفاده از فلاش و دوربین دیجیتال بسیار سادهتر است. نرمافزارهایی آمدهاند و چاپگرها و پرینترهای جدید، باعث آسانترشدن کارمان شدهاند. اما از آن طرف هم تعداد مشتریها را کم کرده است و درآمدمان نسبت به زمان آنالوگ کاهش یافته. مثلا در آن زمان مشتری میآمد و فیلم و باتری و لوازم جانبی میخرید. بعد هم همان فیلم را برای ظهور میآورد. الان هم عکس برای چاپ میآورند ولی خیلی کمتر. مثلا با دوربین گوشی دوهزار عکس گرفته و 50، 60 تا را انتخاب میکند که چاپ شود. چون قیمتها هم بالا رفته، مردم کمتر سراغ چاپ عکس میروند.»
روایت پدر: ارباب توی خواب هم بیدار بود
سمپات قازاریان، صاحب اصلی آتلیه عکاسی، ده ساله بوده که به تهران میآید. اصلیت او به خمین و الیگودرز برمیگردد. او درباره آن سالها و روزهای شاگردی میگوید: «وقتی آمدیم تهران، رفتم دنبال کار. درسم را شبانه میخواندم و روزها هم شاگردی میکردم. بالاخره بعد از مدتی توانستم در عکاسی مردی از اقلیتهای مذهبی کار پیدا کنم. خوب بهخاطر دارم که وقتی از ناهار برمیگشت، مدتی را استراحت میکرد. یک رادیو داشت که صدایش را کم میکرد و بالای سرش میگذاشت. یک بار از خواب که بیدار شد، داشت برایم تعریف میکرد رادیو چه گفته است و چه اخباری داده. تعجب کردم و گفتم ارباب مگر شما خواب نبودید؟ او گفت آدم باید در خواب هم بیدار باشد. این حرفش خیلی روی من تاثیر گذاشت و الگویم شد.» ولی صاحبکار چندان خوش نداشت کار یاد او بدهد: «من آنجا پادو بودم و خیلی دوست داشتم کار عکاسی و روتوش یاد بگیرم. یک روز از او خواهش کردم به من هم کار روتوش را یاد بدهد. گفت مطمئنی میخواهی یاد بگیری. من هم گفتم بله. او رفت و دستهایش را شست. من خیلی خوشحال بودم و فکر میکردم موافقت کرده است. بعد دستهایش را با حوله پاک کرد و باز هم پرسید میخواهم روتوش یاد بگیرم یا نه. بله را که گفتم، یک سیلی محکم زد در گوشم. خیلی ناراحت شدم. آنجا یک کارگری بود که کارهای چاپ را انجام میداد. آمد و پرسید چرا من را زده. اربابم هم گفت: این بچه دو روز هم نیست از ولایت آمده، میخواهد پروفسور شود. آن کارگر هم ارمنی بود به اسم سروژ. یک روز به او گفتم میشود به من کار در تاریکخانه و ظهور یاد بدهد؟ او هم گفت یواشیواش یادم میدهد و راهنماییهای کج و کوله میکرد. اما یک روز که خیلی سر حال بود، به من گفت بیا تا کار را یادت بدهم. آنجا بود که کار با نگاتیو و ظهور عکس را یاد گرفتم. کمی هم روتوش یادم داد. عکسی را هم خودم چاپ کردم، اما به اربابم چیزی نگفتم.»
اولین تجربه: عکاسی از گدای مسکین
او درباره اولین تجربه عکاسیاش میگوید: «یک روز صاحب عکاسی برای ناهار داشت میرفت خانه. گفت حواسم را جمع کنم و نخوابم که یک موقع دزد نیاید. به خودم گفتم امروز روز عمل است. نتیجهاش یا خیر میشود یا شر. در را بستم و از عکاسی رفتم بیرون. یک گدای مسکینی را با لباس کهنه دیدم. از او پرسیدم که اجازه میدهد از او عکس بگیرم؟ او نگاهی به لباسهایش کرد و گفت پسر جان! منِ گدا عکس میخواهم چه کار کنم؟ گفتم عیبی ندارد، میخواهم یاد بگیرم. بردمش بالا در عکاسخانه و همان طور که سروژ یادم داده بود، عکس گرفتم. به او گفتم عکسش را میدهم به خودش. نخواست و رفت. در را قفل کردم و خیلی سریع رفتم آن را ظاهر کردم. هنوز عکس ثابت نشده بود که دلم طاقت نیاورد. آوردم بیرون که نگاهش کنم. انگار دنیا برای من بود. رفتم در را باز کنم که دیدم صاحب عکاسی پشت در است. همان طور که عکس در دستم بود، آن را مشت کردم و در جیبم گذاشتم. او فکر کرد دزدی کردهام. گفت عیبی ندارد. چقدر هست؟ یک قران، دو قران؟ بعد مشتم را بیرون آورد و عکس مچالهشده را در دستم دید. مطمئن بودم که عصبانی میشود و کتک میخورم. عکس را که دید، رنگ پس داد. گفت: یعنی تو اینقدر عاشقی و میخواهی کار یاد بگیری؟ سروژ آمد و برای او هم تعریف کرد و گفت ببین چه کرده. شروع کردند به خندیدن. بعد میخواست کتکم بزند که سروژ جلویش را گرفت. بعد از آن ماجرا، یکی از همکارانم که او هم پادوی مغازه عکاسی دیگری بود، وقتی فهمید دوست دارم روتوش یاد بگیرم، من را به یک روتوشکار معرفی کرد که کار یادم بدهد. اینطور شد که من کمی کار یاد گرفتم.»
سفر به ساری
بعد از سه سال موقعیت کار در ساری برایش پیش میآید که تجربه متفاوتی بوده و همین باعث میشود این کار را به شکلی حرفهایتر یاد بگیرد: «یک روز مرد جوان شیکپوشی آمد به عکاسخانه. او هم ارمنی بود. گفت از ساری آمدهام و میخواهم از تهران با خودم عکاس ببرم. این را که گفت، صاحبمغازه که ارمنی هم میدانست، خشمگین شد و به من گفت پسر، برو قهوهخانه، دو تا چای بگیر و بیاور. من هم رفتم. وقتی برگشتم، به من گفتند که برای کار ساعت چهار بروم مغازه یک همکار و صحبت کنم. رفتم و با آن مردی که از ساری آمده بود، حرف زدم. خیلی در تنگنا بودم و این کار برایم رویا بود. قرار شد چون در ساری کسی را ندارم، با خانواده آنها زندگی کنم. آن زمان که به ساری رفتم، در آن شهر ماشین نبود و خیابانها سنگفرش بود و مردم با درشکه اینطرف و آنطرف میرفتند.» ساعت هشت شب به ساری میرسند. سمپات نوجوان هنوز در فکر بوده که چطور از پس انجام مسئولیتهای تازهاش بربیاید، که به او یک کار فوری میسپارند: «تازه رسیده بودیم. همان دم در عکاسخانه، اوستا به من گفت که یک کار فوری دارد. هنوز نفس تازه نکرده بودم که باید عکسی را روتوش میکردم تا برود و چاپ شود. خیلی ناراحت شدم و نگران بودم. هرجور که بود، عکس را روتوش و اصلاح کردم. اوستا عکس را دید و گفت خیلی خوب است و برد چاپش کند. خیلی روزگار سختی بود. یک ماه و نیم به همین منوال گذشت و اوستا نفهمید که من خیلی از عکاسی و روتوش سر درنمیآورم. در کارم راه افتادم و سه سال آنجا ماندم. بعد دوباره به تهران آمدم.»
هیچ کاری بیزحمت شدنی نیست
پس از آنکه به تهران برمیگردد، با برادرش یک مغازه میخرند. اوایل چون کار نگرفته بود، خودش جای دیگری کار میکند، اما پس از مدتی به مغازه شخصیشان میرود و کارش میگیرد. کمی بعد همین مغازهای را میخرد که الان هم دارد: «کارمان گرفته بود و هر شب جمعه برای عکاسی تولد یا عروسی میرفتیم. آن زمان عروسیها مثل حالا که نبود. یادم است که سالهای سختی بود و من بسیار کار میکردم. خانهام نارمک بود و شش صبح حرکت میکردم و هفت مغازه بودم. اینجا را هم برادر سپهبد رزمآرا ساخته بود. دنبال مجوز هم رفتیم و کمکم کارها روبهراه شد. الان 65 سال است که با مجوزم اینجا کار میکنم.» برخلاف پسرش که خود را بیمه تامیناجتماعی کرده است، او بیمهای ندارد و میگوید آن روزها فکر دوران پیریاش را نمیکرده است. البته معتقد است با پول بازنشستگی هم در این گرانیها نمیشود کاری از پیش برد و زندگی چرخاند. اما با تمام این احوالات از راهی که آمده راضی است و میگوید: «راضی از خدا هستم. با همین کاری که داشتم، توانستم ازدواج کنم و چهار بچه دارم.»برای هر کاری باید زحمت فراوان کشید و کار بیزحمت نمیشود.»
ارسال دیدگاه
تیتر خبرها




