ساختمان نیمهکاره-146
از کارگری تا کارفرمایی
مسعود مشایخی
جثه لاغری دارد. قیافهاش تکیده و گندمگون و به تیرگی میزند. لباسهایش گشاد و ناهمگون است. لباسهایی که در انتخاب آن حساسیت زیادی به خرج نمیدهد و رنگهای هیچکدام همخوانی ندارد. با این شرایط، نباید جذابیت چندانی داشته باشد. اما وقتی سوار ماشین خارجی و مدل بالایش میشود، تازه میفهمی که طرف پولدار است و با ماها فرق دارد. آقارحمت چه با ماشین و چه بدون آن، آدم قابل احترامی است. با آن همه مالومنال، هیچ غرور و تکبری در رفتار و حرف زدنش دیده نمیشود. از کله صبح که برای سرکشی از ساختمان در حال ساختش میآید، با پیر و جوان خوشوبش میکند. عصر که میشود، حقوحقوق همه را بهطور کامل پرداخت میکند و انعام و اضافهکار کارگرها را هیچوقت از یاد نمیبرد. همراه کارگران چایی و صبحانه میخورد و با این کارها حسابی در دل کارگرهای ساختمان جا باز کرده. شاید این ساختمان گوشهای از املاک و ثروتش باشد. به جز مغازه بزرگ طلافروشی، چندین خانه و مغازه دیگر هم دارد و بهقولمعروف پولش از پارو بالا میرود. اما آدم خاکی و بسیار فروتنی است. اکثر اوقات، به ساختمان میآمد و ساعتها، کارکردن کارگرها را تماشا میکرد. یک حس گنگ و نامفهوم در نگاه و چهرهاش داشت. رازی که یک روز، وقت صبحانه کارگری، برای ما برملا کرد. آقارحمت هم سالها قبل مثل ما کارگر ساختمانی بوده. از این ساختمان به آن ساختمان میرفته و بنایی میکرده. خاطرات زیادی از دوران کارکردن در ساختمانهای مختلف برایمان بازگو کرد. اینجا بود که دلیل خیره شدن به کار کارگرها را متوجه شدم. با نگاهکردن به کارگرها، یاد آن دورانش میافتاده و خاطرات قدیم برایش تداعی میشده. برایم خیلی جالب بود که آقارحمت، با اینکه الان آدم متمول و پولداری است، اما خیلی راحت از دوران کارگر بودنش حرف میزد. حالا میفهمم چرا اینقدر به کارگرها احترام میگذارد و حساب و کتابشان را پایان روز کاری، پرداخت میکند. رمز موفقیت آقارحمت همین فراموش نکردن گذشته سختاش است. اینکه روزگاری کجا بوده و الان به کجا رسیده. پلههای ترقی را یکییکی طی کرده. بعد از کارگری و بنایی، خودش پیمانکار ساختمان شده و پس از سالها کار و تلاش، سرمایهای جمع کرده و برای خودش مغازه طلافروشی راه انداخته و زندگی راحت و مرفهی بههم زده. زندگیای که با تلاش به دست آورده و بهخوبی قدرش را میداند. برخلاف آدمهای زیادی که به خاطر هرجومرج اقتصادی، زمینهای بیارزشش بهیکباره اوج گرفت و یکشبه پولدار شدند. افرادی که گذشتهشان را فراموش میکنند و تبدیل به کوه نخوت و تکبر میشوند. بهطوریکه وقتی سروکار ما به آنها میافتد،هیچکدام از کارگرها رغبتی برای انجام دادن کارهایشان ندارند.
ارسال دیدگاه
تیتر خبرها




