زیر پوست شهر-151
مش حسن یک گاو داشت
نسرین ظهیری
گاو، فیلم گاو. توی تلویزیون مبلی سیاه و سفید و برفکی. مردی در هیبت گاو، فرو رفته و توی چشمهایش خشم گاوی مضطرب نشسته بود. نگاه مرد غریب مینمود. با دهان کفآلود، علف میجوید و ماغ میکشید و مدام میگفت من مشحسن نیستم، من گاو مشحسنم. اولین و دورترین تصویر از تلویزیون، این مرد گاونما بود، در آستانه شش، هفت سالگی. این طور بود که آن روزها ما همه گاو شدیم. ماغ میکشیدیم و کله جلو میراندیم: «من مشحسن نیستم، من گاو مشحسنم.»
غمِ مردِ گاو از دست داده برایمان باورپذیر بود. گاو همه زندگی او بود و حالا همه زندگیاش مرده بود. روزگار، نجیب و معصوم میچرخید. دنیا برایمان ساده بود. جهان را تحلیل نمیکردیم. جهان را زندگی میکردیم. مشحسن توی فیلم نبود. مشحسن بخشی از زندگیمان بود. بخشی از وجودمان، باور میکردیم که عشق مردی به گاوش آنقدر پیش برود که با گاوش یکی شود .
نمیدانستیم زندگی توی فیلم، راست نیست. گفتم که ما هم گاو زندگی خودمان را داشتیم. منتظر میماندیم تا تلویزیون باز هم مرد و گاوش را نشان دهد. سایه مرد و گاو از همان ابتدای فیلم در هم فرو میرفت و ما دلمان میخواست مشحسن دوباره گاو شود.
بازی میکردیم توی کوچههای دور. یک روز اسد شده بود مشحسن، چشمهای درشتی داشت، باب گاوشدن. وسط کوچه سرش را کرده بود توی گونی یونجه و میجوید. چشمهایش سرخ مثل کاسه خون، قرار گذاشته بود که نصف گونی را بجود. گفته بود خوردن علف کاری ندارد.
گفته بود میخواهد مثل مردِ توی فیلم، علف بخورد. پسرها دم میدادند. اسد جوگیر شده بود و یونجه میجوید. حجت، جوان بالابلند همسایه سر رسید. نگاهش اسد را غافلگیر کرد. گونی یونجه را برداشت و نشست کنار دیوار کوچه و توضیح داد که مشحسن توی فیلم واقعا یونجه نمیخورد. تعریف کرد که فیلمها واقعی نیستند، از سینما گفت، از بازیگری. حجت را ناباورانه نگاه میکردیم. او درهای جهان را یکی یکی برایمان باز کرد. حجت دستمان را گرفته بود و با خودش میبرد آن طرف کوچه، آن طرف شهر. آن سوی دنیا.
حجت که رفت، مشحسن هم گاوش را برداشت و از ذهنمان رفت. حجت پا گذاشته بود روی گاو درونمان. اما ما همچنان دلمان گاوشدن میخواست.
ارسال دیدگاه
تیتر خبرها




