پشت میله‌ها  آواز می‌خوانند

پشت میله‌ها آواز می‌خوانند

عباس را در مغازه تأسیساتی محله نمی‌توانی پیدا کنی. البته که اگر سراغش را بگیری می‌گویند برو تأسیساتی سپهری. وقتی می‌روی آقای سپهری می‌گوید: «رفته تا همین کوچه بالا سرکار، الان میاد.»
اهالی محل کارش را قبول دارند. آقای سپهری که از قدیم سیم‌کش بوده است، با خنده تعریف می‌کند: «این کارای جدید مثل آیفون تصویری و دوربین مداربسته و اینا دیگه برای ما پیرمردا سخته. عباس می‌ره، سه‌سوته کارو درمیاره. منم می‌شینم اینجا چایی می‌خورم.»
بعد هم می‌گوید: «بچه خوبیه.»
پیرمرد خوش‌مشربی است. عباس را پنج‌سالی می‌شود استخدام کرده است. در واقع یکی از کاسب‌های محل که در خیابان اصلی مبل‌فروشی دارد او را به آقای سپهری معرفی کرده است. بعد از اینکه در یکی از مراسم‌های گلریزان بازاری‌ها اسم عباس درآمده و بدهی‌اش صاف شده است. اما کی به یک سابقه‌دار کار می‌دهد؟
آقای سپهری به ضمانت همان مرد خیّر قبول کرده عباس بیاید و شاگردی‌اش را بکند. او می‌گوید: «باباشو می‌شناختم. مرد بی‌آزاری بود. کارمند بود اما بنده خدا زود مرد. بعدشم زن و بچه‌اش از این محل رفتن تا اینکه از این‌ور و اون‌ور شنیدیم عباس، پسر کوچیکه مرحوم کلاهبرداری کرده.»
عباس که می‌رسد صحبتش را قطع می‌کند. من هم خودم را معرفی می‌کنم. توضیح می‌دهم که اسم و رسمش را از خیریه گرفته‌ام. گفته‌اند کارهای گرافیکی آنجا را می‌کند.
عباس می‌گوید: «اینم گفتن که خودم حبس کشیده‌ام؟»
صادقانه می‌گویم که اصلاً برای همین آمده‌ام. می‌گوید: «هیچی در بساط نداشتیم. فکر کردم اگه بخوام همین‌طوری دست روی دست بذارم تا آخر عمر باید هشتم گرو نهم باشه. این بود که با دو تا از دوستام رفتیم تو کار کیف و کفش. من که سرمایه اولیه نداشتم، چک دادم. بعد هم که کارمون نگرفت و مثل همه اونایی که چک بی‌محل می‌کشن، اسمم شد کلاهبردار و گرفتنم.»
عباس ادامه می‌دهد: «زندان خیلی بدی‌ها داشت، خیلی. یک ساعت زندان اندازه یک سال می‌گذره. مخصوصاً که بدونی اون بیرون دستت به جایی بند نیست اما من یه چیزی تو زندان دیدم که هیچ‌وقت یادم نمی‌ره. اوایل که رفته بودم هِر رو از بِر تشخیص نمی‌دادم. نه از برو و بیای اونجا خبر داشتم و نه می‌دونستم مرام و مسلک زندونی‌ها چیه. تا اینکه یه روز غروب نشسته بودم تو بند که دیدم صدای آواز میاد. دلم خیلی گرفته بود. پاشدم رفتم سراغ صدا. دیدم زندانی‌ها یکی رو دوره کردن و دارن براش می‌خونن. فهمیدم حکم آزادیش اومده. بعضی‌ها گریه می‌کردن، بعضی‌ها تندتند ماچش می‌کردن. بعدم یه پارچه پهن کردن کف سالن و هرکی هرچی تو توانش بود ریخت تو کیسه. بیشتر اسکناس بود. پارچه رو نشمرده مچاله کردن و زدن زیر بغل طرف. تو بند ما هرکس می‌خواست آزاد بشه گلریزون می‌کردن که می‌ره بیرون پیش زن و بچه‌اش، دست خالی نباشه.»
عباس کمی احساساتی شده است و ادامه می‌دهد: «من خودم با گلریزون بازاری‌ها اومدم بیرون. چک‌هام پاس شد. بعدم معرفیم کردن به همین آقا سپهری برای کار. اون روز تو زندان به خودم قول دادم اگه یه وقت آزاد شدم، این مرام رو با خودم بیارم بیرون. اینه که الان خودم بانی گلریزون می‌شم. وقتی خبر می‌رسه یکی آزاد شده، آدم حسابی‌هایی رو که می‌شناسم جمع می‌کنم. یه پارچه پهن می‌کنیم و گلریزون می‌کنیم. بالاخره کسی که میاد بیرون اگه آدم درستی باشه، فرصت می‌خواد تا راهشو پیدا کنه.»
درباره خیریه هم از او می‌پرسم و توضیح می‌دهد: «آره دیگه. ما رو آزاد کردن. منم ولشون نکردم. یه خورده فنی سرم می‌شه. هروقت کاری چیزی دارن زنگ می‌زنن می‌رم. باعث می‌شه یادم نره خودمم اگه این بیرونم یه عده دست به دست هم دادن تا گره کارم باز شه.»
ارسال دیدگاه
ضمیمه
ضمیمه