فقط 5 دقیقه بعد...!
آشنایی با تعویق
یکی از دوستانم مکانیزم تعویق را به من شناساند. گفت: «اصطلاحی در روانشناسی باب شده که ترجمه فارسیاش خیلی بدقلق است، میتوانیم بهش بگوییم تعویق. اینکه انجام کارهایت را به تعویق بیندازی و تا دقیقه 90 سراغشان نروی.» ما ساعتها در این باره صحبت کردیم، از ریزترین و جزئیترین اتفاقهایی که تعویق میآفرینند تا ریشههای روانشناسیاش. البته این حرفها و صحبتها مربوط به چند ماه پیش است، اما چرا امروز یادشان افتادم؟ به خاطر پایان ماه رمضان و عیدفطر. بسیاری از ما، اهالی کوچه تعویق، عادت داریم کارهایمان را به زمانی دیگر موکول کنیم و احتمال فراوانی وجود دارد که عیدفطر آن زمان جادویی باشد. اینکه به خودمان بیاییم و بگوییم که میخواهم رژیم لاغری بگیرم و ماه رمضان زمان مناسبی برای شروع آن نیست. یا میخواهم پروژهای تحقیقی را شروع کنم و بهتر است بعد از ماه رمضان دست به کار شوم. ماه رمضان و عید فطر میتوانند بزرگترین تله ما باشند، به نظرمان هم منطقی میآید که ماه رمضان زمان مناسبی برای انجام برخی کارها نیست. مثلا کدام آدم عاقلی را میشناسید که در این تابستان گرم و طاقتفرسا، با زبان روزه به فکر مرتب کردن باغچه جلوی خانه باشد و حوصله به خرج دهد و یکبار که نه، بلکه چند مرتبه خودش را به نزدیکترین گلفروشی نزدیک خانه برساند. چند نفر را میشناسید که حوصله داشته باشند در چنین روزهایی خودشان را برای خرید نان تازه به نانوایی برسانند، به این خاطر که برای افطار یا سحر نان تازه در سفره باشد؟ خب؟ باید بگوییم آدمهای زیادی چنین عادتهای عجیبی دارند و اگر به نظر شما چنین آدمهایی عجیب هستند، باید به شما تبریک بگوییم که یکی از فعالترین مکانیزمهای تعویق را در درون خود فعال کردهاید.
آن میمون دوستداشتنی
در برنامههای استندآپ «تد»، جایی که آدمهای مختلف از تجربههای زندگیشان صحبت میکنند و همین چندوقت پیش یکی از این برنامهها در کیش نیز برگزار شد، یک آقای نویسنده و بلاگری از تعویق صحبت کرد. توضیح داد که «در مغز هر انسان یک آدم مقید و بالغ وجود دارد که به زمانبندی پایبند است و برنامهریزی دقیقی دارد و به شما میگوید که اگر باید پروژهای را تا هفته آینده تحویل دهید، بهتر است هرروز بخشی از این کار را انجام دهید و پروژه را پیش ببرید تا روز آخر دچار مشکل نشوید.
اما در ذهن آدمهایی که مشکل تعویق دارند، در کنار این آدم دوستداشتنی، میمون جذاب و بازیگوشی هم هست که هیچ دلش نمیخواهد کارهای سخت انجام دهد و ترجیح میدهد دنبال کارهای ساده و جالب بگردد.» مثلا در اینترنت بچرخد و ویدئوهای بامزه از بچهگربهها ببیند، یا کانالهای تلویزیونی را بالا و پایین کند و ببیند چه خبر است یا حتی به یخچال سر بزند و ببیند از ده دقیقه پیش تا الان چه چیز جذاب و هیجانانگیزی به آن اضافه شده. این روزها هم که بازیهای کامپیوتری و بازیهایی که روی گوشیهای تلفنهمراهمان داریم، داستان را بغرنجتر کردهاند و تفریحهای میمونهای دوستداشتنی ذهن ما را بیشتر.
اما یک نفر که تا این اندازه با تعویق عجین شده و حتی با استرسهای دقیقه نودیاش هم کنار آمده، چطور ممکن است مجبور به انجام کارهایش شود؟ مثلا اگر برنامهای دارید برای آنکه باغچه جلوی خانه را نظم بدهید و گلها و درختهایش را درست کنید، چه چیزی باعث میشود دست روی زانو بزنید و از جا بلند شوید؟ به گفته آن برنامه، در کنار آن آدم معتبر و میمون دوستداشتنی و بامزهاش، یک هیولای ترسناک هم وجود دارد که میمون را بدجور میترساند و به او ثابت میکند که باید کنار بکشد. این هیولای ترسناک کارش این است که فرمان ذهن را به دست آن آدم معتبر و برنامهریز دهد، اما این کار را با استرس و عصبانیت انجام میدهد و میگوید: «وقت نداریم»، «بدبخت شدیم»، «الان آبرویمان میرود»، «زندگیمان به فنا رفت».
مسئله اینجاست که این هیولای ترسناک در ذهن آدمهای اهل تعویق معمولا دیرتر از زمانی دست به کار میشود که در ذهن آدمهای دیگر. یعنی اگر به یک نفر بگویند شما هفته آینده باید 150 صفحه را بخوانید و امتحان بدهید، از همان لحظه هیولا دست به کار میشود و برنامهریزی میکند و کتابهای کمکی را هم تهیه میکند، اما در ذهن آدمهای اهل تعویق، این هیولا دقیقا سه روز پیش از امتحان متوجه میشود که برای این امتحان نیاز به کتابهای کمکی دارد و اگر فردای آن روز کتاب را تهیه کند، دقیقا 48 ساعت فرصت دارد تا 150 صفحه را امتحان بدهد. به همین خاطر معمولا در جلسه امتحان با هیچکس صحبت نمیکند از بس خسته است و حتی چشمهایش باز نمیشود.
دردسرهای یک اهل تعویق
مگر این آدمها دردسری هم دارند؟ به نظر میرسد زندگی شاد و رها و خالی از قیدوبندی را تجربه میکنند که کمتر کسی میتواند با آنها رقابت کند. به نظر میرسد شادترین آدمهای روی زمین هستند، غمی ندارند و درسهایشان را به جای یک هفته، در دو روز میخوانند و 5 روز دیگر را هم به تفریح گذراندهاند. اما درحقیقت، استرسی که این افراد تجربه میکنند، یارای برابری با هیچ شادمانی را در جهان ندارد. وقتی آن هیولای ترسناک وارد معرکه میشود، تا سه روز دست و پای آدم را میلرزاند و آنچنان سرکوفتهایی به آدم میزند که هیچکس و هیچچیز جلودارش نیست. معمولا هم دست میگذارد روی تجربههای پیشین. در این میان همهچیز بستگی به نتایج آن تجربهها دارد. اگر برای امتحان پیشین دوروزه درس خوانده باشند و نمره خوبی هم گرفته باشند، که بساط سوروسات میمون دوستداشتنی به راه است، اما اگر نتیجه امتحان پیشین بد و ناامیدکننده باشد، آن هیولا به این سادگیها دست از سرشان برنمیدارد. البته درنهایت او دست از سر شما برنمیدارد، یعنی اگر به او بگویید: «دفعه پیش که نمرهام خوب شد.» به شما میگوید: «یادت نیست دو شب نخوابیدی؟»، «یادت نیست گفتی دفعه بعد درست پیش میروم؟»، «مگر نگفتی برنامهریزی میکنم؟» اگر بخواهید میتوانید این مثالهای درسی را برای تمام اتفاقهای زندگیتان بازنویسی کنید، برای هر رابطهای که دلتان میخواهد درستش کنید، برای هر کار واجب و غیرواجبی که میخواهید انجامش دهید، برای هر وضعیتی که پای موفقیت و به سرانجام رساندن کارها در آن در میان است، در تمام این لحظات میتوانید به خودتان بگویید: «آیا من در حال به تعویق انداختن کاری هستم؟» نه آنکه هیچ تفریح و فعالیت سادهای نداشته باشید، نه، منظور این است که از خودتان بپرسید: «تماشای این فوتبال و رفتن به آن مهمانی و سرگرم شدن با ویدئوی گربهها مهمتر است، یا نوشتن رزومهای که باید سه روز پیش به اداره کارگزینی تحویل میدادم؟»
چرا تعویق؟
معمولا آدمهای ایدهآلگرا دچار این مشکل میشوند و کارهایشان را به نوبت به تعویق میاندازند. هر اندازه که میزان ایدهآلگراییشان بیشتر باشد، احتمال بالاتری برای تعویق نیز وجود دارد. آنها منتظر زمان مناسب و مکان مناسب میمانند و همین انتظار باعث میشود وقت و مکان مناسب را از دست بدهند و ارادهشان نیز به لرزه بیفتد و حتی چهبسا ترس بیشتری به جانشان بیندازد. نمونه خانوادگیاش را بگذارید درباره یک مهمانی مثال بزنیم. شما میخواهید چند نفر را به خانهتان دعوت کنید، افرادی هستند که با آنها رودربایستی دارید و به همین خاطر مدام این پا و آن پا میکنید. یک روز به این خاطر که بچهها مدرسه دارند، یک روز دیگر به این خاطر که فریزر خالی است و نمیخواهید آبرویتان برود، روزی دیگر به این دلیل که نمیدانید چه بپزید، فردایش به این دلیل که اگر مهمانی طول بکشد، همسایهها ناراحت میشوند. هرروز و هر ساعت دلیل و بهانهای برای برپا نکردن این مهمانی به ذهنتان میرسد و شما نیز با آغوش باز آن را میپذیرید، تا اینکه چشم باز میکنید و میبینید از سه ماه پیش در حال برنامهریزی برای این مهمانی هستید و آن آبرو که میخواستید بر باد نرود، بهخودیخود وجود خارجی ندارد. پس مجبور میشوید پیش از آنکه مدرسهها دوباره باز شود، هرطور هست مهمانی را برگزار کنید.
سه شب نمیخوابید، از چند خرج اساسی خانه میزنید و برای مهمانی تدارک میبینید و بالاخره با هر جان کندنی که هست مهمانی را میگذرانید. اما مسئله اینجاست که نه به شما خوش گذشته و نه حتی استرس و اضطراب برگزاری مهمانی وقت نفس کشیدن و سر خاراندن به شما داده است. به همین خاطر پیشنهاد میدهیم که اگر در چنین شرایطی گیر افتادهاید، تنها راه و چارهای که دارید در پیش بگیرید و برنامهریزی را کنار بگذارید و از بخشهای سادهتر کار شروع کنید. وقتی کاری را بهاصطلاح زخمی میکنید، سادهتر میتوانید آن را به اتمام برسانید و با خیال راحتتری آن را ادامه میدهید.
اشاره به نزدیک
اگر فکر میکنید میتوانید با شوخی و خنده این مطلب را به اهالی کوچه تعویق نشان دهید و بگویید مسئلهات را ریشهیابی کردم، سخت در اشتباهید. باید مواظب باشید که اهالی این کوچه اصولا علاقهای به پذیرش این ماجرا ندارند. از طرف دیگر در آن برنامه راوی تاکید میکرد که ما، همهمان در درون خودمان دلیلی برای به تعویق انداختن کارهایمان داریم، حتی شما دوست عزیز که همیشه در ظاهر کارهایتان را بهموقع انجام میدهید. مثلا بهموقع به دانشگاه میروید، بهموقع پایاننامهتان را تحویل میدهید، بهموقع از جایتان بلند میشوید و نظم را به کارهایتان برمیگردانید، شما هم حتما در یک لحظه و یک موقعیت گیر این تعویق و مکانیزم فعالانهاش میافتید و باید بدانید که تنها کاری که از دستتان برمیآید این است که «فقط انجامش بده»!
ارسال دیدگاه




