آن روی واقعی را پیدا کن

دل‌کوک

آن روی واقعی را پیدا کن

نازنین متین‌نیا

می‌گوید: «من از سوسک خوشم می‌آید.» زل می‌زند و دقیق نگاهم می‌کند تا مطمئن شود تعجب نکردم و حرفش را باور کردم. تعجب نکردم. می‌گویم: «چه خوب!» و خیالش را راحت می‌کنم که تعجب ندارد. مادرش ما را نگاه می‌کند. کمی بعد که دخترک نیست، توضیح می‌دهد: «نمی‌خواستم یاد بگیرد از سوسک بترسد. یادش دادم نترسد. اما حالا فهمیده اگر این جمله را به دیگران بگوید، خیلی‌ها تعجب می‌کنند و حتی دیده که خیلی‌ها از سوسک می‌ترسند. بازی می‌کند. این را مستقیم می‌گوید تا ببیند دیگران چه کار می‌کنند و چه واکنشی نشان می‌دهند.» دیگران جماعت عظیمی هستند که یا از سوسک می‌ترسند یا اگر نمی‌ترسند احتمالا از اینکه دختربچه‌ای 4ساله سوسک را جزو دوست‌داشتنی‌های زندگی‌اش معرفی می‌کند، غافلگیر می‌شوند و تعجب می‌کنند. دخترک به واسطه نکته تربیتی مادرش یاد گرفته نترسد و دوست داشته باشد، اما دیگرانی در اطرافش با واکنش‌های مختلف راهی دیگر برای آموزه‌های او باز می‌گذارند؛ راهی که باز هم به ‌نوعی واکنش و آموخته دیگر ختم می‌شود.
زندگی همه ما شبیه زندگی این دخترک دوست‌داشتنی است. همه ما آموخته‌هایی داریم که یا به واسطه پدر و مادر به ما رسیده یا واکنش‌های اجتماعی اطراف. همه ما در اولین‌های زندگی تجربه‌ای ناب و منحصربه‌فرد نداریم. همیشه یا پدر و مادری است که به ما بگوید چه چیز خوب است و چه چیز بد یا آدم‌هایی که با رفتار و گفتارشان این تاثیر را بر ما می‌گذارند که در انتخاب‌هایمان تغییر دهیم و حتی از درونی‌ترین و شخصی‌ترین دریافت‌ها هم تاثیر بگیریم. خواسته یا نخواسته، نیاز طبیعی اجتماعی ما همراه با نیاز به تربیت و آموزش، باعث می‌شود ما از ذات اصلی خود دور شویم؛ از آن چیزی که بی‌واسطه حضور پدر و مادر یا دیگران، می‌خواهیم و خود را تعریف می‌کنیم. آموزه‌ها یکی دوتا هم نیستند. بسیار بسیار زیادند و در موارد کلی مثل رعایت اخلاق و رفتارهای اجتماعی، اگر صحیح و درست باشند خیلی هم خوب هستند. اما وقتی به جزئیات ختم می‌شوند، وقتی به این مرحله می‌رسیم که مثلا متوجه می‌شویم «از سوسک می‌ترسیم چون اولین‌بار مادر یا پدرمان به محض دیدن آن جیغ کشیده.» دیگر نمی‌شود این خود را واقعی و بی‌تاثیرپذیری پذیرفت. درواقع ما آدم‌هایی هستیم با مجموعه‌ای از اولین تجربه‌ها و اولین حس‌ها و اولین واکنش‌ها به کنش‌های بیرونی. در یک لحظه ساده می‌توانست اتفاق‌های مختلفی رخ دهد و نظر ما درباره آن لحظه را هزاران بار متفاوت کند. در یک لحظه کافی بود تا اتفاقی جز آنچه رخ داده، پیش بیاید تا ما آدم‌های دیگری شویم؛ آدم‌هایی با تجربه‌های متفاوت، خواست‌های متفاوت و درک و دریافت متفاوت. درواقع تجزیه‌وتحلیل شرایط بیرونی، روی خود درونی ما تاثیر می‌گذارد تا آن را بدون آنکه متوجه باشیم بپذیریم و حتی فکر کنیم که این‌طور تعریف می‌شویم.
ما حواسمان نیست و فهرستی از دوست داشتن‌ها و دوست‌ نداشتن‌ها در ما ضبط و ثبت می‌شود و ما با همین فهرست زندگی را می‌گذرانیم و گاهی اوقات حتی سعی نمی‌کنیم واقعیت اصلی را پیدا کنیم و ببینیم واقعا از چه چیز خوشمان می‌آید و از چه چیز نه. اگر به این دریافت برسیم که همه ‌چیز الزاما نباید شبیه آن چیزی باشد که ما باور کردیم و پذیرفتیم، شرایط سخت‌تر هم می‌شود. چون پذیرفتن این ماجرا که خیلی از باورها، خوش آمدن‌ها و خوش نیامدن‌ها از آن ما نیست، سخت است. تغییر هم سخت‌تر. اما این شرایط، سخت‌تر از این نیست که ندانیم که هستیم و چرا این‌طور هستیم و خود واقعی ما چه بوده. حالت اول زحمت و دردسر دارد و حالت دوم خطر یک‌عمر زندگی در ناآگاهی. لحظه انتخاب میان این دو، شاید یکی از تنها لحظه‌های واقعی زندگی ما باشد. لحظه‌ای که بی‌واسطه به هرآنچه در زندگی ما بوده، خودمان انتخاب می‌کنیم که کدام راه را برویم و کدام آدم را پیدا کنیم؛ آدم واقعی هستیم یا آنی که دیگران از ما ساخته‌اند.
ارسال دیدگاه
ضمیمه
ضمیمه