زیر پوست شهر-116
کارگران کوچههای سیب
نسرین ظهیری
سیبچینهای باغهای دماوند، کارشان تمام شده است. بچهها و زنها، مردهای جوان و پیرترها، پشت نیسان آبی سوار شدهاند و کوچههایی را که بوی سیب سرخ میدهند، میگذارند برای آفتاب و غروب نارنجیاش. میروند. آنها زنبیلهایشان را گذاشتهاند روی باربند نیسان. زنبیلهای آبی، پر از سیبهای قرمزاند؛ سیبهایی که پای درختیاند؛ کوچک و جامانده از قافله برداشتشدهها. کارگران سیبچین میخندند؛ عمیق و پهن؛ نمیدانم به چه. اما شوق و شور پایان یک روز خستهکننده، از میان خندهها پیداست. نیسان میایستد کنار در باغ بزرگی تا کارگران آن باغ را هم سوار کند. آدمهای پشت نیسان، فشردهتر میشوند. دختر جوانی دستش را میگذارد توی دست جوانی و از نیسان میرود بالا. ناگهان همان دم، کارگر جوان، دستهای فرسوده و خاکی و خشدار عروس جوانش را میبیند. دست میکشد روی دستها. میخواهد خستگی را همراه خاک و خل، پاک کند از روی پنجههایی که تازگیشان گمشده میان غبار. مرد جوان، چیزی میگوید و چیزی میشنود. از میان همهمه کارگران پرجنبوجوشی که میخواهند سوار وانت شوند، حرفها را میشنوم. مرد میگوید: « فقط تا روز عروسی میگذارم سیب بچینی؛ تا وقتی که پول جهیزیه جمع شود. بعد دیگر نمیگذارم دست به سیاهوسفید بزنی؛ نمیگذارم جوانیت را بریزی پای این درختهای سیب؛ خودم بیشتر کار میکنم.» دختر میخندد؛ پرملات و سبکسرانه، آغشته به شوق، بهاندازه و به زیبایی یک عروس جوان. میگوید: «غصهات نباشد. من این کار را دوست دارم. سیبچینی که کار نیست، خوشم میآید از بوی سیب تازه کندهشده از درخت. وقت سیب که بشود، اگر بتوانم باز هم حتما میآیم برای برداشت.» مرد که حالا پشت نیسان کنار نامزدش ایستاده، میپرسد: «مگر بوی سیب تازه کندهشده، چه فرقی دارد با بقیه سیبها؟ سیب، سیب است دیگر.» زن میگوید: «فرق دارد، فرق دارد.» بعد سیب سرخی را از توی زنبیلش برمیدارد و میگیرد زیر بینی یار: «بو کن! بو کن! سیبهای توی مغازه کجا این بو را میدهند؟» نیسان آبی از کوچههای سیب میگذرد. بوی سیب تازه چیدهشده، مینشیند روی حصارها، روی کوچه، روی آفتابی که دلش نمیآید غروب کند.
ارسال دیدگاه
تیتر خبرها




