نگاه
ژاک قضاوقدری شده بودم!
امین عبادی
مثل فوت جادوگری است. تنها تصور کنید آن چیزی را که میخواهید، به دست میآورید. این برای من مزخرفترین حرفی بود که در زندگی شنیده بودم، اما انگار هربار که به بنبست میرسیدم، هربار که پناه به قرصهای آرامشبخش میبردم، هربار که میخواستم فالم را در کف فنجان ببینم، چیزی در درونم نهیب میزد. باید تصور کنی. نمیدانم ده سال پیش وقتی 20 سالم بود چگونه بودم. آن روزها تصورات قویتری داشتم انگار. خودم را تصور میکردم که در دانشگاه امیرکبیر رتبه برتر را کسب کردهام. چقدر روزگار شیرینی بود. برای رسیدن به این آرزو خیلی تلاش کردم اما روزهای بعد سختتر شد. همیشه روزهای بعد از به هدف رسیدن سختتر است انگار و من نمیدانستم. چقدر زمان برد تا اینها را بفهمم؟ نمیدانم. اما سالهای بعد را مثل ژاک قضاوقدری تصور کردم. واقعیت این است که تسلیم سرنوشت شده بودم. فکر میکردم خب که چی؟ حتی به دستاوردهای کوچک زندگی دل خوش نمیکردم. دروغگوی بزرگی شده بودم و حتی خودم را دوست نداشتم. دلم میخواست کاری کنم اما فکر میکردم نه! باید تسلیم بود، باید اجازه داد سرنوشت هرکاری میخواهد بکند. این تفکر زندگی روزمرهام را مختل کرده بود. این آدم تسلیم همانی نبود که من میخواستم: «معیاری برای تعیین کیفیت باشید. اغلب افراد عادت ندارند عالی باشند، ولی شما میتوانید بهترین باشید.» چرا در آن لحظات پوچی و خلسه به این جمله درست فکر نکردم. من قرار بود معیار چه چیزی باشم؟ باور نمیکردم که توماس ادیسون هم روزگاری مثل من داشته. «من هیچوقت شکست نخوردم، فقط 10 هزار راه پیدا کردم که به هدف نمیرسید.» تنها میتوانستم یک کار کنم، اینکه در کاری که دارم بهترین باشم. بعد بگذارم مرگ آرامآرام برسد. چراکه اگر انتظارش را میکشیدم، میآمد و اگر انتظارش را نمیکشیدم باز هم میآمد. بهترین راه این بود که زندگی کنم!
باید یاد میگرفتم که «شانس با تلاش ارتباط مستقیمی دارد. هرچقدر بیشتر تلاش کنید خوششانستر خواهید بود.» این مسئله به جابهجایی فکری و شکستن حلقه شرطیشده فکر نیاز داشت. راست میگفت ری کراک، رئیس افسانهای مکدونالد. او سالهای سال در زندگیاش تلاش کرده بود. در همین زمان است که من اصلا خودم را کنار میگذارم تا ری کراک بگوید. چون هرچه زندگیاش را مرور کردم دیدم از من زحمت بیشتری کشیده و تلاش بیشتری کرده است.
«کراک در سال ۱۹۲۰ در شرکت «لیلی تولیپ» که لیوان و فنجان میساخت کاری به دست آورد. او برنامه فشردهای برای خود در نظر گرفته بود. همه روز از ساعت هفت صبح کیفی به دست میگرفت پر از نمونههای لیوان کاغذی، آنگاه در پی بازاریابی و گرفتن سفارشهای جدید، پیادهروهای شیکاگو را با گامهایی استوار زیر پا میگذاشت. در حوالی ساعت پنج بعدازظهر که اغلب مردم از کار برمیگشتند تا پس از کار و تلاش روزانه استراحت کنند، ری به ایستگاه رادیو شیکاگو میرفت تا بهعنوان یک پیانیست رسمی در جمع نوازندگان پیانو بنوازد. کار، طولانی و فشرده بود اما او بیامان و خستگیناپذیر تلاش میکرد. کراک از نظر جسمی مثل بیشتر مردم بود، اما آموخته بود که استقامت و پایداری را در خود بپروراند. در همان سال ری کراک بر حسب اتفاق با ارل پرنیس، مهندسی که چند بستنیفروشی در نقاط گوناگون شهر با نام «قصر پرنیس» دایر کرده بود و کراک لیوانهای بستنیفروشیهای او را تامین میکرد ملاقات کرد. پرنیس برای ساخت دستگاه مخلوطکن ششگردونه و چندمنظوره مقدماتی را فراهم کرد و به کراک پیشنهاد کرد نمایندگی انحصاری فروش آن را در سراسر کشور به عهده بگیرد و سود حاصل را بهتساوی قسمت کند. درنتیجه در سال ۱۹۴۸ موفق شد رکورد فروش مخلوطکن را به ۸ هزار دستگاه برساند، اما این هنوز نخستین قدم بود. دو نفر از مشتریان کراک برادران مکدونالد بودند. ری در سفری به لسآنجلس موفق شد رستوران مکدونالد را از نزدیک ببیند. او وقتی کیفیت خط تولید همبرگر، نظافت و سرعت سرویسدهی آنها را دید بهشدت تحت تاثیر قرار گرفت. او معتقد بود که حیف است چنین امکاناتی محدود به یک نقطه باشد. کراک با طرحی که از پیش آماده کرده بود نزد برادران مکدونالد شتافت تا پیشنهاد تاسیس رستورانهای مشابهی را در سراسر کشور بدهد. این طرح سود دوجانبهای داشت: از سویی درآمد برادران مکدونالد را افزایش میداد و از سوی دیگر اگر کراک میتوانست فروش مخلوطکنهای خود را به حداکثر برساند، طبق قرارداد 9/1 درصد از درآمد همه رستورانها به کراک تعلق میگرفت که ۵ درصد آن مبلغ را میبایست به برادران مکدونالد میپرداخت. او میگوید: «نظافت دستشویی، توالت و کف سالن را هرگز عار نمیدانم.» میبینید؟ او زحمت زیادی کشیده، پس حق دارد شانس بیاورد. من اما چه کردهام، جز سکوتهای پیاپی؟ برای همین هم تصمیم گرفتم حداقلها را رها نکنم چون به حداکثرها نمیرسم! به نظرم حس موفقیت از خود موفقیت مهمتر است.
ارسال دیدگاه
تیتر خبرها




