وقتی به پول فکر نکردم، پولدار شدم

گفت‌وگو با استادکار منبت‌کاری

وقتی به پول فکر نکردم، پولدار شدم

فاطمه علی اصغر

 
 
از دریا و جنگل کنده بودند. آمدند تهران دنبال کار و زندگی. دنبال پیشرفت. میدان شوش ساکن شدند. پدر کارگری می‌کرد. روزها می‌گذشت و اوضاع وفق مراد نمی‌شد. سیزده سالش بود که بار دیگر راه سرزمین مادری را پیش گرفتند و رفتند رشت. همان‌جا بود که درسش را خواند و منبت‌کاری آموخت، از این استادکار و آن استادکار. بیشتر کارگری می‌کرد تا هنرآموزی. کارها همه سفارشی بودند، تنها برای لقمه‌ای نان. محمد قد می‌کشید و بزرگ‌تر می‌شد. دلش می‌خواست ازدواج کند، هیچ‌کدام از این درآمدها کفافش را نمی‌داد. برای همین رفت دنبال صنعت. دنبال جوشکاری و شیشه‌کاری. در شرکت‌های مختلف مشغول به کار شد. دوباره عزم تهران کرد. این بار جاده ساوه. باز کارگری. باز جوشکاری. باز کارهایی که راضی‌اش نمی‌کرد. باز دوباره همان رویه‌ای که همیشه تکرار کرده بود. روحش خسته و غمگین بود اما به خاطر مشکلات مالی چاره‌ای نداشت. بار دیگر راهی رشت شد. در رشت ابتدا رستورانی زد که چندان نگرفت و بازده مالی خوبی نداشت. در تمام این مدت برای خودش کارهای منبت‌کاری انجام می‌داد. بالاخره دست از همه کارها کشید و رفت سراغ کاری که باید می‌کرد: منبت‌کاری. خیلی زود در این هنر فراموش‌شده کارش گرفت. کارگاهش را بزرگ‌تر کرد. مغازه‌اش را راه انداخت. حالا در حال راه انداختن کارگاهی دیگر است. پنج شش استادکار با او کار می‌کنند. بیش از 15 کارآموز دارد. می‌گوید برای همه این‌ها می‌تواند کار درست کند. نشان ملی دریافت کرده و در نمایشگاه صنایع‌دستی امسال واقع در مصلا، خوش درخشیده. مردم کارهایش را دوست داشتند. او روزبه‌روز احساس بهتری در زندگی دارد. به نمایشگاه‌های خارج از کشور می‌اندیشد. به راه‌اندازی کارگاه‌های بزرگ برای جوانان. به خاطر عشق به کارش توانست تمام سختی‌ها را پشت سر بگذارد. محمد قاسمی، امروز یکی از چهره‌های شاخص منبت‌کاری در ایران است.
 
 کودکی و کارگری
«دوران کودکی‌ام را تهران بودم. پدرم سخت کار می‌کرد. با این حال سیزده‌ساله بودم که دوباره آمدیم رشت. پانزده شانزده سالم بود که به کار منبت‌کاری علاقه‌مند شدم. در مغازه کوچکی کارم را با یک استادکار شروع کردم. کار بازاری زیاد برایمان می‌آمد اما نمی‌دانم دلیلش چه بود که یواش‌یواش درآمدش آمد پایین. شش هفت سالی هم کارگری می‌کردم. بعد به خاطر اینکه می‌خواستم ازدواج کنم و نیاز به درآمد بیشتر داشتم، آمدم دوباره تهران و شروع به کارگری کردم. جوشکاری و شیشه‌گری. با این حال نمی‌توانستم منبت‌کاری را فراموش کنم. همان زمان بود که فهمیدم کارهای صنعتی به روحیه من نمی‌خورد. دوباره آمدم رشت.» محمدقاسمی بار دیگر عزمش را جزم می‌کند و می‌آید رشت: «وقتی آمدم اینجا، ابتدا رستورانی باز کردم اما چندان در این کار موفق نبودم. خیلی زود آن را بستم و فکر کردم بهترین کار این است که شغل مورد علاقه خودم را شروع کنم، یعنی همان منبت‌کاری.» زمانی که او منبت‌کاری، این هنر سنتی گیلانی، را آموخته بود، هنوز خیلی از کارگاه‌ها فعال بودند اما خیلی زود کارگاه‌ها از کار می‌افتند و این هنر رو به فراموشی می‌رود. قاسمی دست‌به‌کار می‌شود.
«وقتی کارم را شروع کردم، دیگر هیچ‌کس در این حرفه مشغول نبود. من دوباره منبت‌کاری را احیا کردم. برایم جالب بود که بازار هم طالب کارم شده بود. خیلی زود کارم گرفت و در نمایشگاه‌ قزوین نشان ملی دریافت کردم. در این سه چهار سال اخیر مغازه زدم. در نمایشگاه‌های بیرون استان شرکت کردم. دیدم مردم به‌شدت کارم را دوست دارند. کارم که گرفت خیلی از کسانی که کارشان را تعطیل کرده بودند، دوباره مشغول به کار شدند. در حال حاضر بیشتر از پنج شش استادکار با من همکاری می‌کنند. کارگاه بزرگ‌تری زدم و کارگاه دیگری هم در حال راه‌اندازی دارم.»
 آرزوها و کارگاه‌های بزرگ‌تر
محمد قاسمی با احیای منبت‌کاری سنتی گیلان توانست خیلی از افراد را مشغول به کار کند. حالا نزدیک به 15 کارآموز دارد. «کارآموزهایم توانستند مرحله مقدماتی را طی کنند. اگر بتوانم خوب پیش بروم یک گروه بزرگ راه می‌اندازم و با همه آن‌ها کار می‌کنم.» او خیلی‌ها را تشویق به کارهای هنری کرده و در این راه توانسته موفق باشد: «خیلی از بچه‌هایی که می‌شناسم معرق‌کارند تا منبت‌کار. هرکسی در حوزه کار خودش موفق است اما من خیلی‌ها را تشویق به منبت‌کاری کرده‌ام، با اینکه هیچ‌کس از ما حمایتی نکرد. مسئولان سازمان میراث فرهنگی و صنایع‌دستی کوچک‌ترین کمکی به ما نکردند.» با وجود بی‌مهری مسئولان، او به خاطر عشق به کارش و به خاطر ماندگاری خود یک‌تنه وارد میدان شده است: «بارها به شاگردانم گفته‌ام که ناامید نشوند. در هر شرایطی ادامه دهند. خیلی سخت است بدون حامی کار کردن اما ما باید رشد کنیم. این هنر حیف است فراموش شود. واقعا می‌شود کارهای هنری خوب و فوق‌العاده‌ای با چوب کرد.»
او درباره کارش می‌گوید که تمام کار دست است و بدون دستگاه انجام می‌شود. قاسمی خودش همه کارهای هنری را آموخته است. «به‌جز دستگاه برش، دستگاه دیگری نداریم. نقش‌ها را خودم می‌زنم. همه را از روی تجربه آموختم. استادکارهای من همه کارهای بازاری می‌کردند. من به دنبال کار هنری بودم. بنابراین نقش‌ها را بدون هیچ طرحی روی چوب پیاده می‌کنم.» رحل قرآن، گلدان، صندوقچه جواهرات، کاسه‌های چوبی، شکلات‌خوری‌های پایه‌دار و سینی‌های چوبی، جاکلیدی و... همه از کارهایی است که محمد قاسمی در کارگاهش تولید می‌کند. «کار ما تنها مختص گیلان است. بارها دیده‌ام که بسیاری از شهرهای اردبیل، یزد، اصفهان و... از کارهای ما استقبال کرده‌اند. این شهرها خودشان قطب صنایع‌دستی هستند، بااین‌حال طرح‌ها و نقش‌هایی که ما می‌زنیم را دوست دارند و این به من انرژی زیادی می‌دهد.»
او تمام تلاش خود را می‌کند تا از کارهای بازاری و تکراری فاصله بگیرد: «نوگرایی از مهم‌ترین روش‌های کاری من است. دیدن طرح‌های جدید و استفاده از افکار خودم همه باعث شد منبت‌کاری من مورد توجه قرار بگیرد. من این هنر را رشد دادم. تمام کارهایی که روی چوب انجام می‌دهم از ذهن و فکر خودم است. از طرح‌های تکراری و کپی‌کاری استفاده نمی‌کنم. همه این‌ها را به‌مرور زمان آموخته‌ام.» 
قاسمی استادکار خوبی است. او به شاگردانش توصیه می‌کند اگر می‌خواهند وارد این کار  شوند، حتما به آن علاقه‌مند باشند. وسط کار جا نزنند. به پول فکر نکنند. «تا زمانی که برای پول کار می‌کردم، هیچ ایده‌ای از خودم نداشتم، کارهایم معمولی و تکراری بود. اما از زمانی که برای دل خودم کار کردم، همه از ایده‌ها و کارهایم استقبال کردند. در نمایشگاه امسال در مصلا ما فروش خیلی خوبی داشتیم. مردم از ته دل راضی بودند و کارها را می‌خریدند. چانه نمی‌زدند. استقبال مردم خوشحالم می‌کرد.»
 
 تلاش بدون الگو
الگوی قاسمی چه کسی بوده که اینقدر مشتاقانه به احیای منبت‌کاری دست زده. «الگویی نداشتم. می‌خواستم تنها کاری را انجام دهم که به آن علاقه‌مند باشم. به چشم خود دیده بودم که زمانی صدها نفر از این صنعت سود می‌بردند اما متاسفانه زیاده‌خواهی و دور شدن از هنرهای سنتی مردم را از این کار دور کرد. زمانی بود که من حتی از کارهایم عکس نمی‌گرفتم. آن‌ها را دوست نداشتم اما امروز مردم هم به کارهای هنری علاقه‌مند شده‌اند. من کانال تلگرامی درست کردم. از کارهایم عکس می‌گیرم و سفارش‌های بسیاری دریافت می‌کنم.»
او تمام تلاش خود را می‌کند که این هنر رونق بگیرد: «به خیلی از جوانان اینجا گفتم که بیایید این هنر را یاد بگیرید. من به آن‌ها چوب و ابزار مجانی می‌دهم. در حالی که زمان ما باید خودمان چوب می‌خریدیم و پیش استاد می‌بردیم. من این روش را دوست نداشتم. الان بچه‌هایی که اینجا کار می‌کنند، دوست ندارند بروند خانه و به‌شدت به کار دل بسته‌اند.» آرزو دارد گروه موفقی در استان راه بیندازد تا در سراسر ایران کارهایش به چشم بیاید: «بیشتر از درآمدزایی به هنر فکر می‌کنم. زندگی من با هنر معنا دارد. تخصص من این است و دوست دارم بهترین کارهای هنری را ارائه دهم.»
ارسال دیدگاه
ضمیمه
ضمیمه