پینه‌دستشان شناسنامه آنهاست

ساختمان نیمه‌کاره-42

پینه‌دستشان شناسنامه آنهاست

مسعود مشایخی

گاهی اوقات خدا خیلی زود حرف دل آدم‌ها را می‌شنود و جواب آن را می‌دهد. بعد از یادداشت قبلی که پر از گله و شکایت و ناامیدی بود، امروز ماشین‌های پر از مصالح و ابزار رسیدند و خیلی زود دست‌به‌کار شدیم. دوستانی مثل علی که به صورت روزمزد کار می‌کنند هم به ما اضافه شدند و خلاصه دوباره جنب‌وجوشی در ساختمان ما به راه افتاد. اواسط هفته بود که حاج‌علی با دست پر به ساختمان آمد و حقوق همه را داد و بچه‌ها از بی‌پولی خلاص شدند. همه می‌دانستیم که این شادی‌ها موقتی است و شاید تا چند روز دیگر دوباره به همان روزهای بد برگردیم اما همین خوشی‌های کوتاه و لحظه‌ای هم روحیه بچه‌ها را شاد کرده بود و امید به آینده را می‌شد در چهره تک‌تک دوستان دید؛ امیدی که آدمی بدون آن مرده متحرکی بیش نیست. 
ماه رمضان است و با وجود گرمی هوا و سختی کار، عده زیادی از دوستان با دهان روزه مشغول به کارند و این مشکلات هم نمی‌تواند آن‌ها را از انجام فرایض دینی بازدارد. بقیه دوستان هم که هرکدام به نوعی مشکل یا مریضی دارند و توان روزه گرفتن ندارند به احترام روزه‌داران مثل سابق بساط صبحانه را پهن نمی‌کنند. ظهر که وقت نماز می‌شود کار را تعطیل می‌کنیم و نماز ظهر و عصر را در همین ساختمان می‌خوانیم و کمی استراحت می‌کنیم. امروز دوستمان علی از برخورد کسی که چند روز قبل برایش کارگری می‌کرده نالان بود، می‌گفت آن فرد با اینکه آدم تحصیل‌کرده و موجهی بوده برخوردش با او اصلا خوب نبوده و یکسره با او بد حرف می‌زده. خود من هم با این نوع آدم‌ها بسیار برخورد کرده‌ام و در خیلی مواقع ناراحت شده و عکس‌العمل نشان داده‌ام. بعضی آدم‌ها با اینکه تحصیل‌کرده و باسواد هستند اما در برخورد و رفتار با مردم درست عمل نمی‌کنند. درواقع درک و شعور کالا نیست که بتوان آن را از فروشگاه خرید یا سفارش تولید آن را داد، بلکه باید در وجود خود آدم جوانه بزند و توسعه پیدا کند. به طور کلی تنها چیزی که باعث تفاوت آدم‌ها می‌شود میزان درک و شعور آن‌هاست، نه پول و منصب و مدرک آن‌ها. امیدعلی هم خاطره بسیار جالب و مرتبطی تعریف کرد. او که موسپید ساختمان محل کار ماست تعریف ‌کرد که پارسال برای انجام کاری به یکی از شهرهای کشور می‌رفته که در یکی از پست‌های بازرسی برای تفتیش و بازرسی از ماشین پیاده‌اش می‌کنند. می‌گفت: «مامور حاضر در آنجا از من درخواست مدارک شناسایی کرد و من مدارکم دم دستم نبود، به او گفتم من کارگر ساختمانی‌ام و مدرکم همین دست‌های پینه‌بسته‌ام است.» امیدعلی می‌گفت: «وقتی این را گفتم آن مامور دستانم را در دستش گرفت و بوسه‌ای بر دستانم زد و گفت، این دست‌های زحمتکش لایق بوسه هستند و چشمانش پر از اشک شد.» از شنیدن این اتفاق واقعا خوشحال شدم که هنوز در گوشه‌ای از این مملکت هستند کسانی که بدون در نظر گرفتن منصب و مقامشان، بدون خودخواهی و تکبر، احساسات پاک و ناب خود را به این زیبایی نشان می‌دهند. آدم‌هایی که به این سطح از درک و شعور رسیده‌اند که غرور خودشان را زیر پا می‌گذارند و بر دستان پینه‌بسته یک کارگر ساختمانی بوسه می‌زنند. کاری که شاید هیچ‌وقت از من و ما برنیاید.
دو روز قبل بود که محمد و الیاس که جوان‌ترین‌های ساختمان نیمه‌کاره ما هستند دوباره شیطنت و جوانی‌شان گل کرد و سر کار نیامدند و باعث شدند کار زیادی روی سر ما ریخته شود و همه عقب بیفتند. حاج‌علی هم که از غیبت ناموجه آن‌ها ناراحت شده بود تصمیم گرفت آن‌ها را اخراج کند. می‌گفت این دو چندمین‌بار است که کار را عقب انداخته‌اند و جدی‌جدی کار داشت به جاهای باریک کشیده می‌شد. بچه‌ها دست‌به‌کار شدند و وساطت کردند تا آن‌ها سر کار برگردند، البته با هزار شرط و تعهد. ما هم از فرصت استفاده کردیم و کلی کار اضافه روی دست آن‌ها گذاشتیم و گفتیم اگر اعتراض کنند حاج‌علی را خبر می‌کنیم. البته حاج‌علی بسیار مهربان است و هیچ‌وقت بچه‌ها را اخراج نمی‌کند و بیشتر می‌خواست آن‌ها را پابند کار کند.
ارسال دیدگاه
ضمیمه
ضمیمه