غروب ماه روزه

زیر پوست شهر-48

غروب ماه روزه

نسرین ظهیری

می‌گوید: «عصرهای ماه رمضان را خیلی دوست دارم. هرم گرما که خوابید و تب هوا که پایین آمد راه می‌افتم توی پیاده‌روهای محله امیریه خیابان فرهنگ. دم‌دمای افطار حالم منقلب می‌شود. شادی عمیقی می‌آید و گوشه قلبم می‌نشیند. همسایه‌ها و هم‌محله‌ای‌ها را اینجا می‌شناسم. آن‌ها هم کم‌کم از خانه می‌زنند بیرون. سفره افطار همین‌طور خشک‌وخالی نمی‌شود، آشی می‌خواهد و حلیمی، سبزی‌خوردن می‌خواهد و زولبیا و بامیه. دیده‌اید که دم افطار پیاده‌روها شلوغ می‌شود.» این‌ها حرف‌های پیرمرد بازنشسته همسایه نیست. امیرحسین است که نشسته روی سکوی کنار حلیم‌فروشی اکبرآقای خیابان بشیریه و کیف غروب رمضانی‌اش را می‌برد. لب‌هایش را روزه برده اما چشم‌هایش تروتازه و زنده‌اند. صدایش جان ندارد اما پا می‌شود و می‌رود توی صف حلیم‌فروشی. امیرحسین انگار هفده‌ساله است. چند سال است که روزه می‌گیرد. می‌گوید آمده برای پدربزرگش حلیم بخرد و ببرد با هم افطار کنند. 
«پدربزرگم تنهاست. مادربزرگم عمرش را داده به شما. تا آن بنده خدا بود سفره افطار پیرمرد روبه‌راه بود. خودشان مستقل زندگی می‌کردند، اما حالا پدربزرگم تنها شده. هرروز دوبار می‌روم بهش سر می‌زنم و کارهایش را سروسامان می‌دهم و برایش سفره می‌اندازم. گاهی که خانه شلوغ می‌شود می‌روم خانه پدربزرگم درس می‌خوانم.» امیرحسین خوش‌صحبت است. تودار و کناره‌گیر نیست. همین است که سر چند ثانیه با بچه‌های داخل صف حلیم دوست می‌شود و گرم می‌گیرد. دوستش که از راه می‌رسد گل از گلش می‌شکفد. با هم اختلاط می‌کنند و گرم می‌گیرند. دوستش اصرار می‌کند که افطاری با بچه‌ها بروند بیرون، اما امیرحسین می‌گوید نه! قاطع و یک‌کلام. از دوستش اصرار و از او انکار. می‌گوید: «بدون ‌پدربزرگم افطار نمی‌کنم. پیرمرد چشمش به در است تا من برایش حلیم ببرم. خودم باید چایی‌نباتش را هم بزنم.» دوست امیرحسین راهش را می‌گیرد و می‌رود. نوبت امیرحسین است. حلیم می‌ریزد و دارچین و روغن. هوا را بوی دارچین برمی‌دارد. همین‌طور خوشحال می‌رود. سرش را بالا می‌گیرد و آسمان بی‌خورشید را ورانداز می‌کند. صدای اذان موذن‌زاده از مهدیه تهران بلند می‌شود. امیرحسین انگار امروز هم دارد با غروب یک روز ماه رمضانی حال می‌کند.
ارسال دیدگاه
ضمیمه
ضمیمه