پرنده‌های حراج

زیر پوست شهر-90

پرنده‌های حراج

نسرین ظهیری

کفترها را حراج کرده وسط حیاط. امیرصالح کاکلی و دم‌کوتاه و پرمدادی را به نصف قیمت گذاشته برای فروش. کبوترهای آشنای بچه‌های مجتمع. همه می‌دانند که جان این پسر به جان کبوترهایش بند است. کفترها داخل قفس بزرگ بال‌بال می‌زنند و دانه برمی‌چینند. بچه‌ها کبوترها را دوره کرده‌اند و سر قیمت چانه می‌زنند. امیرصالح، پسر آرام سرایدار مجتمع و صاحب کفترها، کوتاه بیا نیست. چشمش از روی پرنده‌هایش می‌پرد، انگار نمی‌خواهد این دم آخری نگاهش به نگاه کفترهایش گره بخورد و پشیمان شود. بچه‌ها اما کاری به این کارها ندارند. قیمت را کم‌وزیاد می‌کنند. از این میان سعید دلش را یک‌دل کرده و پول از جیبش بیرون آورده و می‌خواهد هرجور شده صاحب کبوترها شود. آقا غلام، سرایدار مجتمع، با سطلی در دست از همان بالای پله‌ها به امیرصالح نهیب می‌زند. لهجه آذری‌اش وقت حرف زدن فضا را دلچسب می‌کند. از آن کارگرها که کارش را جدی می‌گیرد و میان خودش و کارش فاصله‌ای نیست. حیاط و راه‌پله‌ها را تمیز می‌کند و هیچ‌وقت از کار زیاد نمی‌نالد، اما حالا از بالای پله‌ها دارد برای پسرش خط‌ونشان می‌کشد: «چرا این‌ها را زابه‌راه کردی؟ چه کار به این زبان‌بسته‌ها داری؟ مگر جایت را تنگ کرده‌اند؟ بردار بیار بالا این‌ها را! مگر همین تو نبودی که با هزار التماس این‌ها را خریدی؟ حالا چرا قید این‌ها را زده‌ای!» وقتی می‌بیند گوش پسر به این حرف‌ها بدهکار نیست، سطل و تی را می‌گذارد روی زمین و پله‌ها را دوتایکی می‌کند و هل می‌خورد سمت امیرصالح و گوشش را می‌پیچاند. امیرصالح فریاد می‌کند کم‌رنگ و کمی خجالت‌زده. آقا غلام ماجرا را جمع‌وجور می‌کند و قفس و گوش را برمی‌دارد و غرغرکنان می‌برد. چشم‌های غمگین امیرصالح دق می‌کند. سعید پدر و پسر را دنبال می‌کند و بعد پول‌ها را می‌چپاند در جیب‌هایش. امیدش ناامید می‌شود و ناامیدی را با حرف زدن می‌پراند: «بیچاره امیرصالح! می‌خواست ثواب کند کباب شد. می‌خواست کبوترهایش را بفروشد برای بابایش گوشی مدل جدید بخرد، از این‌ها که تلگرام دارد. من برای روز معلم می‌خواستم برای بابایم گوشی جدید بخرم. امیرصالح هم وقتی فهمید روز کارگر است، می‌خواست کبوترها را بفروشد و بابایش را خوشحال کند اما خب... نشد که بشه.» سعید می‌رود. باد بهار باقی‌مانده دانه‌های ارزن را با خودش می‌برد. بوی کبوترها و گل‌های یاس و محبت و مهربانی درهم می‌پیچد.
 
ارسال دیدگاه
ضمیمه
ضمیمه