به خاطر آب

زیر پوست شهر-9

به خاطر آب

نسرین ظهیری

کارگرهای اداره برق آسفالت کوچه میرکمالی، پایین‌تر از میدان منیریه، را کنده‌اند. کابل‌های برق را عوض و حالا گودال‌ها را پر کرده‌اند. گودال‌ها پر شده‌اند، اما باد همچنان با خاک‌های جلوی در خانه‌ها بازی می‌کند. حسین‌آقا، کارمند بازنشسته ثبت احوال، هر روز حدود ساعت هشت‌و‌نیم از کنار دیوار کوچه رد می‌شود، تا پارک‌شهر پیاده می‌رود و برمی‌گردد. حسین‌آقا بدون اینکه راهش را کج کند اغلب از زیر درختچه‌های توت کنار دیوار رد می‌شود و با برگ‌ها و شاخه‌هایی که به صورتش می‌خورد معاشرت می‌کند. چند روزی که آسفالت کوچه کنده شده بود مجبور شد راه خود را عوض کند و از زیر سایه کنار دیوار آن طرفی عصازنان برود تا برسد سر کوچه. اما چند روز است حاج‌حسین وسط کوچه صدایش را می‌برد بالا و با خانم میانسال همسایه بگومگو می‌کند. گودال‌ها پر شده‌اند و خانم همسایه هر روز شلنگ آب پرفشار را می‌گیرد روی آسفالت‌های جلو در حیاط خانه تا از شر ته‌مانده خاک‌ها خلاص شود. سه روز است حاج‌حسین مدام تذکر می‌دهد که «آب نیست! با جارو خاک‌ها را کنار بزن.» خانم همسایه ادعا می‌کند با جارو ته‌ خاک‌ها جارو نمی‌شود و زندگی‌اش را خاک برداشته. جاروجنجال اما کار به جایی نمی‌برد و حاج‌حسین با چشم‌های دردآمده و دست‌های لرزان راه خود را می‌گیرد و باز هم فردا صبح روز از نو و روزی از نو. امروز روز چهارم است. صدای عصای پیرمرد نمی‌آید. آمبولانسی جلو در خانه حاج‌حسین ایستاده. پسرش می‌گوید پدرش سکته کرده و دارند می‌برندش بیمارستان. 
آمبولانس از جلو در خانه خانم همسایه رد می‌شود. زن شلنگ را آماده کرده تا کوچه را بشورد. چرخ‌های آمبولانس از روی خیسی کوچه رد می‌شود. زن به شلنگ نگاه نمی‌کند. خیره شده به چرخ‌های آمبولانس که در کوچه رد انداخته‌اند. زن می‌رود داخل حیاط. اندکی بعد آب شلنگِ افتاده روی آسفالت بند می‌آید. صدای جاروی خانم همسایه جای بحث و دعوای سه روز گذشته را گرفته است. 
ارسال دیدگاه
ضمیمه
ضمیمه