اوقات فراغت بچه کارمندها چطور میگذرد؟
نوستالژی تمامنشدنی
نگار مفید
دهه ۶۰ بود، ظهر یک روز تابستانی که انگار گرمایش اینقدر به چشم نمیآمد. آن موقعها تابستان خنکتر بود یا به چشم بازیگوش کودکانه ما گرما اثر نداشت، هنوز هم معلوم نیست و کسی نمیداند. آن موقعها اما به ما اجازه نمیدادند ظهر تابستان در خیابان باشیم. ظهرهای کسالتبار را باید زیر باد کولر و لابهلای لحاف و متکا میگذراندیم و خودمان را به خواب میزدیم تا اجازه بازی عصرانه را بگیریم. نباید شلوغبازی درمیآوردیم یا خانه را به هم میریختیم، نباید جیکمان درمیآمد تا مبادا عصرهای توی حیاط را از ما دریغ کنند. عصرها اما دنیایی داشت، غلت خوردن در خاک باغچه با شلوارکهایی که زانوهای کبودمان را نشان میداد و وروجک بودنمان لو میرفت. آن موقعها نمیدانستیم از روی همین زانوهای کبود و خاکی بودن سرتاپایمان آدمبزرگها و همسایهها میفهمند وروجک هستیم و میتوانیم از دیوار راست بالا برویم. آن موقعها به شکل وهمناکی حس میکردیم که آدمبزرگها قدرت کشف وروجک بودن بچهها را دارند. حتی به این نتیجه رسیده بودیم که شاید در حیاط بزرگ دوربین کار گذاشتهاند و میفهمند ما به دنبال کشف گنج نامعلوم حیاطپشتی را متر میکنیم و ممکن است جای گنج را پیدا کنند. در آن حیاط بزرگ دوره کودکی هم گنج پیدا میکردیم، هم آببازی حال و هوایی داشت و هم تصادف بین دوچرخههایمان ما را به دنیایی دیگر میبرد. بازیها هم دخترانه-پسرانه داشت و دعوا میشد. توپ فوتبال میآمد در محدوده بازی دخترها. سنگ لیلی میرفت در محدوده بازی پسرها. راهکار آدمبزرگها این بود که بازیهای مشترک را ترویج کنند. برای همین ما «زو» زیاد بازی کردیم یا «گردو شکستم» یا حتی آن بازی... اسمش چه بود که باید قدم فیلی برمیداشتی یا قدم مورچهای؟ وای به روزی که برادرم سر خط میایستاد و فرمان میداد. نوبت من همیشه یک قدم مورچهای بود. همان موقعها یک بار یکی از دخترها با برادرم دعوا کرد که داری ظلم میکنی و دعوایشان شد. نه در حد حرف و بیمحلی. در دوران بچگی کمترین دعوا گیسکشی و کتککاری بود. این شد که دعوا راه افتاد و پدر و مادرها آمدند به حیاط. به این نتیجه رسیدند که حتی بازیهای مشترک هم دردی را درمان نمیکند. فردایش روز اعتصاب بود. عصر هیچکس اجازه نداشت برود حیاط. هیچکدام از پدر و مادرها راضی نشدند، هیچ دوچرخهای آن روز از انباری بیرون نیامد و هیچ توپی از جایش تکان نخورد. تلویزیون؟ دلت خوش است! یک برنامه کودک داشت که اگر وسطش قطع نمیشد و آنتن تکان نمیخورد، یک ساعت طول میکشید. برای همین اگر اجازه ورود به حیاط را پیدا نمیکردی، باید با بزرگترین دشمن فرضی آن دوران، یعنی خواهر یا برادرت، کنار میآمدی. سر اسباببازیها میجنگیدی، سر مدادهای رنگی میجنگیدی، سر کتابهای قصه هم. کلا آن روزهای دهه ۶۰ روزهای جنگ بود.
آن موقعها مدام برق میرفت. در حیاط میماندیم تا پدر و مادرها با شمعهای روشن بیایند و ما را از راهپله ببرند بالا. یک بار هنوز هوا تاریک نشده بود، ما گفتیم همین جا میمانیم. هوا که تاریک شد، شروع کردیم به ترسیدن و وای از آن صدای آژیر قرمز که به صورت محوی شنیدیم. آمدند و ما را زدند زیر بغلشان و بردند به پناهگاه. دعوایمان هم کردند که وقتی میگوییم بیایید خانه برای همین چیزهاست. ما که خودمان به اندازه یک تیم فوتبال بودیم، به صف ایستاده بودیم تا پدر و مادرها نوبتی ما را دعوا کنند. وقتی به خیر گذشت که عمو از بیرون آمد، ما به تمام شوهرخالهها و شوهرعمهها و مردهای همسایه و مردهای فامیل میگفتیم عمو. مثل یک قهرمان واقعی. نان تازه و داغ را گذاشت روی زمین و پنیر را هم از داخل کیسه درآورد. گرسنگی عصرهای تابستان، لذت آن وعده غذای دزدکی که نه ناهار بود و نه شام. یک روز هم آن یکی عمو وارد حیاط شد، نه برق رفته بود، نه صدای محو آژیر میآمد و نه قرار بود کسی ما را دعوا کند. پیراشکی در دست وارد حیاط شد. رفته بود پیراشکی خسروی که همان نزدیکیها بود و به تعداد بچههای حیاط پیراشکی خریده بود. یک روز دیگر بابا رفته بود و بستنی خریده بود. یک روز دیگر خاله رفته بود تا سر کوچه و نان داغ آورد توی حیاط. ما بچهها مثل مور و ملخ دوروبرشان میپلکیدیم و منتظر تا دستمان به پیراشکی و بستنی و نان برسد. روزهای بچگی که به این سادگیها نبود، هر روز تابستان که کسی با تو دعوا نمیکرد، روزهای خوشی بود.
ما بچههای آپارتماننشینی بودیم با پدر و مادرهای کارمند که صبح به صبح از خانه بیرون میرفتند و بچهها را میسپردند به همدیگر تا به خیابان نروند یا بیغذا نمانند یا دست به اجاق گاز نزنند. روز هیجانانگیز تابستان وقتی آغاز میشد که بچههای خاله، خاله واقعی میآمدند تهران. یا وقتی که ما میرفتیم اهواز، یا وقتی که میرفتیم رشت، یا وقتی میرفتیم اصفهان. میرفتیم جایی که همبازیهایمان اجازه داشتند در خیابان بازی کنند یا میگذاشتند ما از عرض خیابان رد شویم. وقتی در خانه ویلایی بازی میکردیم و میتوانستیم با دمپایی برویم به حیاط. ما بچههای آپارتماننشین با کفشهای کتانی ۵۰ تومانی در حیاط بازی میکردیم تا انگشتهای پایمان خراب نشود و در راهپله دمپایی باعث نشود پایمان پیچ بخورد. بعد میتوانستیم برویم در خیابان بازی کنیم. بوی خاک خیسخورده بپیچد در دماغمان و مورچهها از سر و کولمان بالا بروند. اما خب فرق داشت دیگر. در خیابان که بازی میکنی، باید شلوار بپوشی که سخت بود و باید بلوزهای بلند میپوشیدیم. در حیاط میگذاشتند شلوارک پایمان باشد و با همان بلوزهای خانگی میرفتیم به حیاط. با این حال لذتی داشت بازی کردن در خیابان که سختیهای لباس پوشیدن به چشممان نمیآمد. در قواعد بازیها و جرزنیها هم که تغییری ایجاد نمیشد. دوچرخهها میخورد به جدول و چپ میکرد، توپ بازی هفتسنگ میخورد به توپ فوتبال و درمیرفت از دستمان یا قهرمان اصلی کسی بود که میرفت زنگ خانه همسایه را میزد و توپ را پس میگرفت. دیگر مثل خانه هم نبود که دخترها و پسرها با هم یارکشی کنند و یک نیمچه فوتبالی بازی کنیم. در خیابان بحث حیثیتی میشد، پسرها فوتبال بازی میکردند و دخترها لیلی. مهمترین فرق آنجا بود که برای پیدا کردن گنج در کوچهپسکوچهها دستمان بازتر بود و بحث جنسیتی هم راه نمیافتاد. پیدا کردن گنج که دخترانه پسرانه ندارد. مثل چهار دست و پا راه رفتن وسط باغ برای پیدا کردن لانه مورچهها. برای ما تفاوت چندانی نداشت، اما سر زانوهای پاره شلوارهایمان بعد از مدتی باعث شد برایمان لباس بازی در نظر بگیرند تا هر روز یک دست لباسمان را خراب نکنیم، آن هم لباسهای تروتمیزمان را که آورده بودند سفر. اما روزهای پایانی مرداد، وقتی که حتی بحث خرید کتاب و دفترهای مدرسه هم راه نیفتاده بود، بهترین زمان زندگی بود. وقتی که هنوز بحث این نبود که «مانتوی مدرسهشان کوچک شده یا اندازه است؟»، «کیف مدرسهشان پاره شده یا میتوانند از آن استفاده کنند؟» آن روزها، اوقات فراغت به معنای واقعیاش درِ خانهمان را میزد و شادمان میشدیم از فرصت بیخیالی که تابستان به ما هدیه داده بود.
ارسال دیدگاه




