دلکوک
نقطه آرامش، هدف اصلی
نازنین متیننیا
سلامت روان از آن دست کلمهها و واژههایی است که انگار فقط به درد روانپزشکها و روانشناسها میخورد و دیگران، یعنی همین مردم عادی که ما باشیم؛ نباید کاری به آن داشته باشیم و بگذاریم روانپزشکها و روانشناسها با آن سروکله بزنند و درگیرش باشند. اما اصلا اینطور نیست. سلامت روان تنها یک واژه علمی و پزشکی نیست که در زندگی روزمره ما لازم نباشد و بتوانیم به این راحتیها از کنارش بگذریم و آن را نبینیم. اصلا سلامت روان جزو یکی از اصول اولیه زندگی ماست و اگر نباشد، یکی از پایههای مهم زندگی لق میزند و خراب میشود. همین است که فارغ از هر روانشناس و روانپزشکی، باید به این کلمه، مفهومش و تمام آن چیزی که در دنیای واقعی تعریفش میکند، نگاه کنیم، بشناسیمش و برای داشتنش تلاش کنیم. در کتابها و مقالات تخصصی، سلامت روانی یک فرد اینطور مشخص میشود: «آدمی که توانمندیهای خود را بشناسد و توانایی مقابله با استرسهای روزمره را داشته باشد و به شکل مفید و موثری در جامعه مشارکت و فعالیت داشته باشد.» این جمله به خودی خود تنها یک تعریف روایی است و هیچ جزئیاتی ندارد. اما در تعریف خودمانی، جزئیات سلامت روان بیشتر مشخص میشود و بیشتر معلوم میشود که ما چقدر به آن نیازمندیم و چقدر باید از آن مراقبت کنیم. در تعریف خودمانی، سلامت روان آرامش و ثبات روحی و روانی و رفتاری است. یعنی فردی سلامت روان دارد که ما در زندگی روزمره خود اینطور تعریفش میکنیم: «آدم سالمی است، سریع ناراحت نمیشود، سریع عصبانی نمیشود، خشم و عصبانیتش را ناگهانی نشان نمیدهد، آرام و منطقی است و قدرت تجزیه و تحلیل درست اتفاقها، رفتارها و شرایط اطرافش را دارد و میتواند تصمیمهایی درست بگیرد و درنهایت هم شرایط زندگیاش، کارش، روابطش، مدام و مدام تغییر نمیکند و بالا و پایین نمیشود.» آدمی که سلامت روان دارد، آدمی معمولی است شبیه خودمان. نه آنقدر خوب است که شبیه برخی از این شخصیتهای مثبت افسانهای سریالهای تلویزیونی باشد و نه آنقدر آرام که صدایش درنیاید و نه آنقدر همیشه لبخندزن و شاد که هرکسی او را به خوشی و بیخیالی بشناسد. سلامت روانی باعث نمیشود که ناگهان همه مشکلها حل شوند و زندگی شبیه به یک معجزه باشد. سلامت روان شرایطی است که باعث میشود زندگی راحتتر و روانتر بگذرد و واکنشها به اتفاقها، مشکلات، بحرانها و حتی خوشیها و شادمانیها، واکنشهایی سالم، درست و بدون آسیب باشد. برای تمام اینها است که سلامت روان ما به اندازه سلامت جسم ما مهم است و باید به همان اندازه که مراقب جسم خود هستیم به روان خود هم فکر کنیم. سلامت روان ما را هیچکس بهجز خود ما تضمین نمیکند و البته هیچکس به جز خود ما هم نمیتواند به خطر بیندازدش. پزشکان متخصص، خانواده، دوستان و آشنایان، هیچ وظیفهای در مقابل سلامت روان ما ندارند و در عمل فقط میتوانند نقش یک کمککننده برای رسیدن ما به سلامت کامل را ادا کنند. محافظت از سلامت روان، رسالت اصلی ماست. هیچکس در این راه نمیتواند جایگزین مناسبی برای ما باشد و هیچکس هم به اندازه خود ما نمیتواند این واژه پراهمیت و مهم را وارد زندگی کند و از آن لذت ببرد و البته هیچکس هم به اندازه خود ما نمیتواند این سلامت را به خطر بیندازد یا آن را از ما بگیرد. برای همین است که باید در قدم اول درباره اهمیت سلامت روان بدانیم. بدانیم چقدر مهم است، بتوانیم نسبت به خود واقعی شناخت پیدا کنیم، نقطهضعفها و نقطهقوتها را شناسایی کنیم و بعد برای نقطهضعفها فکری کنیم و نقطه قوتها را درست هدایت کنیم. ما باید تعریف دقیق، واضح، کامل و بدون رودربایستی از خودمان داشته باشیم. برای رسیدن به چنین تعریفی، قدم اول دیدن خود واقعی است. از نقطهضعفها و نقطههای تاریک نباید ترسید و البته نباید به نقطههای قوت بیش از اندازه مغرور شد و اتکا کرد. قدمهای بعدی از همین شناخت و آگاهی میآید. اینکه وقتی به شناخت و آگاهی میرسی، میتوانی رفتارها و واکنشهای خودت را دقیق و درست ببینی، بررسی کنی و نسبت به آنها هم شناخت بیشتری به دست بیاوری و هم راحتتر تصحیحشان کنی. آگاهی از خود و کنترل واکنشها در رفتارهای بیرونی، مهمترین عامل برای همراه شدن با جامعهای است که در آن زندگی میکنیم و مهمترین عامل برای هماهنگی است. وقتی درون ما با محیط بیرونی به هماهنگی برسد، اتفاقهای ناراحتکننده و اتفاقهایی که باعث آزار و صدمه ما میشوند هم کمتر و کمتر میشوند و به آرامش حقیقی میرسیم.




