آرزوهای شاگرد کبابی

هادی، کارگر نوجوانی که نان‌آور خانه است

آرزوهای شاگرد کبابی

به‌سختی کیسه پیاز را روی زمین می‌کشد و آن را داخل مغازه کبابی می‌برد. اسمش هادی است و با دیدن غریبه‌ها گاهی لبخند می‌زند. با چاقوی بزرگی مشغول پوست کندن و خرد کردن پیازها می‌شود. چشم‌هایش پر از اشک است و دائم بینی‌اش را بالا می‌کشد. یازده‌ساله است و یک سال می‌شود در این مغازه کار می‌کند. هرروز از یکی از محله‌های پایین‌شهر به اینجا می‌آید تا بتواند باری از دوش مادرش بردارد. هادی تا کلاس سوم ابتدایی درس خوانده و پدرش به علت اعتیاد به مواد نمی‌تواند خرج او را بدهد. به خاطر همین از چهارسالگی از این مغازه به آن مغازه می‌رود و سخت کار می‌کند تا هزینه‌های خودش و گاهی خانواده‌اش را تامین کند. او کارگر روزمزد است و برای روزی 12 ساعت کار 30 هزار تومان حقوق می‌گیرد. با این حقوق کم باز هم خوشحال است که بالاخره جایی کار پیدا کرده. می‌گوید: «ظهرها وقتی بچه‌هایی را می‌بینم که مدرسه می‌روند دلم می‌خواهد کنارشان باشم. مدرسه بروم و شادی کنم. اما مادرم گفته چند سال دیگر وقتی وضع زندگی‌مان بهتر شد می‌توانم برای ادامه تحصیلم به مدارس شبانه بروم.» آرزوی هادی داشتن یک دوچرخه است تا هرروز مجبور نباشد مسیر طولانی خانه تا مغازه را پیاده‌روی کند. می‌گوید: «اینجا باید پیازها را بشویم و تکه‌تکه کنم. ظرف‌ها را بشویم و وقتی مشتری‌ها از مغازه بیرون می‌روند ظرف‌های روی میزها را جمع کنم و به آشپزخانه ببرم.» هادی این‌ها را می‌گوید و زل می‌زند به پیازهای توی کیسه. یکی‌یکی آرزوهایش را به یاد می‌آورد و لبخندش عمیق‌تر می‌شود. ناگهان صاحب کبابی صدایش می‌زند و همه تصویرهایی که در ذهنش ساخته از بین می‌رود.
 
ارسال دیدگاه
ضمیمه
ضمیمه