زندگی سینمایی ‌ آقامجید

ساختمان نیمه‌کاره-16

زندگی سینمایی ‌ آقامجید

مسعود مشایخی

به لطف خدا و دعای دوستان حال محمد خوب شد و بعد از چند روز تحمل درد و دکتر رفتن حالش رو به بهبودی رفت و دیروز برگشت سر کار. همه بچه‌ها دیگر قدر محمد را می‌دانند؛ به آن‌ها ثابت شده که بدون محمد سخت خواهد گذشت. خصوصا الیاس که این چند روز یک‌تنه همه کارها را انجام می‌داد. 
امروز برایمان بار رسید. سنگ‌های تزیینی داخل ساختمان که رنگ‌های زیبایی هم دارند با یک کامیون به ساختمان آورده شدند. بچه‌ها مشغول خالی کردن سنگ‌ها شدند. راننده کامیون مجید نام داشت و آدم خوبی به نظر می‌آمد. به لطف آقا مجید و پیک‌نیکش صبحانه گرمی خوردیم و با تخم‌مرغ از خودمان پذیرایی کردیم. سر صبحانه یکی از بچه‌ها که با آقای راننده صمیمی شده بود از او درباره محل زندگی و خانواده‌اش سوال کرد. این سرآغاز داستان پرشور و پرفرازونشیب زندگی مجید بود. مجید می‌گفت پدرش چندان به کارهای سخت علاقه نداشته، با کیفی پر از ساعت از این شهر به آن شهر می‌گشته و با فروش آن‌ها روزگار می‌گذرانده. پدر مجید به هر شهری وارد می‌شده، چند ماهی آنجا می‌مانده و همانجا ازدواج می‌کرده. بعد از چند ماه یا سال از آن شهر کوچ می‌کرده و به شهری دیگر می‌رفته و دوباره آنجا تجدید فراش می‌کرده. خلاصه چندبار ازدواج کرده و هرجا یکی دو بچه دارد. پدر مجید در شهر مادر او ماندگار شده و مجید زیر سایه او بزرگ شده. دوستان ناباب باعث معتاد شدن مجید می‌شوند و بعد از دو سه سال مجید کارتن‌خواب می‌شود.
پدر که دیگر از پسر ناامید شده، دم مرگ برای پسرش از ازدواج‌های دیگرش پرده برمی‌دارد و می‌گوید خواهر و برادرهایش را پیدا کند. مجید با حالی خراب راهی یکی از بنادر جنوب کشور می‌شود و بعد از پرس‌وجوی فراوان موفق به پیدا کردن خواهر و برادرهای ناتنی‌اش می‌شود. برادرهایش که وضع مالی خوبی داشتند مجید را به مرکز ترک اعتیاد می‌برند و بعد از بازیابی سلامتش او را در شرکت‌های صادرات و واردات مشغول می‌کنند. مجید به‌یکباره از این رو به آن رو می‌شود. می‌گوید: «به لطف خدا و کمک برادرهایم یک کامیون خریده‌ام و با آن بار جابه‌جا می‌کنم و از زندگی و درآمدم راضی هستم.» داستان مجید به قول الیاس مثل فیلم‌ها جالب و پرهیجان بود. بعدازظهر بار کامیون مجید خالی شد و راهی شهرش شد. اما بچه‌ها تا غروب درباره سرگذشت مجید و عاقبت خوبش صحبت می‌کردند. کیان می‌گفت مجید خوش‌شانس بوده که توانسته برادرهای به آن خوبی‌اش را پیدا کند و سبب خیر خودش شود. به بچه‌ها می‌گفتم همه آدم‌هایی که گرفتار مواد مخدر می‌شوند به اندازه مجید خوش‌شانس نیستند که چنین آدم‌هایی سر راهشان قرار بگیرند و از منجلاب بیرونشان بیاورند. حسن یکی دیگر از دوستان هم درد دلش باز شد و از ماجرای معتاد شدنش و گرفتاری‌های اعتیاد برایمان گفت و اینکه عاقبت با کمک یکی از دوستانش با کلاس‌های ترک اعتیاد «ان‌ای» آشنا شده و به قول خودش الان دو سال پاکی دارد. 
کارمان در اینجا رو به پایان است. البته کار ساخت‌وساز نهایی آن ادامه دارد، اما کارهای سفت‌کاری ساختمان که بر عهده ما بود رو به اتمام است و باید ادامه کار را به دوستان جدید که احتمالا از شمال کشور می‌آیند بسپاریم و به کار بعدی که در شهری نزدیک‌تر به شهر خودمان است برویم.
ارسال دیدگاه
ضمیمه
ضمیمه