آخرین پاییز

زیر پوست شهر-22

آخرین پاییز

نسرین ظهیری

تاکسی جلوی بیمارستان ترمز می‌کند. مردی با انبوه پرونده‌های پزشکی خودش را می‌اندازد داخل تاکسی. انگار خود را به‌زحمت حرکت می‌دهد و دست‌وپایش از او فرمان نمی‌برند. پرونده‌ها را به‌زحمت در دستش جابه‌جا می‌کند. موهایش گرگ‌ومیش است و میش‌های چریده در موها به گرگ‌ها می‌چربد. مرد نگاه منگی دارد. خیره می‌شود به بیرون. انگار دارد تنها در جهان زندگی می‌کند و تنها راه می‌رود و تنها سوار تاکسی شده. پناه می‌برد به گوشه و خودش را می‌چسباند به پنجره تاکسی. گویی به دورهای در ذهنش پرت شده است. چشم‌هایش بارانی است. سرخ ‌رنگ عناب. راننده تاکسی به راننده‌ای که دور ممنوع زده غر می‌زند. حضور غریبانه مرد، نفس دو مسافر دیگر را حبس کرده. سکوت تاکسی نمی‌شکند. کسی حرفی برای گفتن ندارد. هیمنه غمگین مرد از حجم تاکسی فکسنی بیرون می‌زند و نشستن کنارش را سخت می‌کند. کسی نمی‌خواهد بداند قصه مرد را. اندوه کپه‌شده در چشم‌هایش می‌زند بیرون. صدای نامفهومی از بین لب‌های تفتیده‌اش لبریز می‌شود. «باید بهتر نگاه کنم این چنارهای ولی‌عصر را. این آخرین پاییزی است که می‌بینم. دکتر همین امروز بهم گفت.»
نم‌نم باران روی شیشه سر می‌خورد و می‌غلتد پایین. فضا سنگین‌تر می‌شود. هیچ‌کس جرئت نمی‌کند از بیماری مرد بپرسد. فرصت گفتن و جای گفتن تنگ است. حرف زدن شده است سخت‌ترین کار دنیا. جمله کوتاه مرد انگار همه را تا آخر خط برده است. راننده دیگر غر نمی‌زند. از داخل آینه مرد را می‌پاید و به خودش جرئت می‌دهد بگوید: «عمر دست خداست. دکترها که خدا نیستند.» نگاه مرد جان می‌گیرد. کلمات راننده جان‌افزایی است که مرد را از راه رفته بازمی‌گرداند. واژه‌ها می‌شود آبی بر آتش درون مرد. رنگ به چشم‌های مرده مرد بازمی‌گردد. صدای خش‌دارش در گلو می‌پیچد: «سرطان دارم. امروز بهم گفتند. باورم نمی‌شود. دیر متوجه شدم. کی از سرطان جان سالم بدر برده که من ببرم؟ چطور از پسش بربیایم؟»
مرد دیگر نمی‌گوید، واگویه می‌کند. انگار مخاطب ندارد. انگار دارد آدم‌های دوروبرش را انکار می‌کند. «پسرم اینجا نیست. من چه طوری زنگ بزنم و خبر مرگم را بدهم به پسرم که به امید من دارد توی غربت درس می‌خواند؟ چه بگویم؟ چطوری بگویم؟» فضا می‌شکند. مسافرها یکی‌یکی دلداری‌اش می‌دهند و هزار جور دلیل و برهان می‌آورند که آخر خط نیستی. از آدم‌های دوروبرشان می‌گویند. آدم‌هایی که بیماری را جواب کرده‌اند. مسافرها می‌گویند و می‌گویند. مرد حرف نمی‌زند. با چشم‌هایی که نور کم‌کم به آن‌ها بازمی‌گردد مسافران را نگاه می‌کند. در نگاهشان به دنبال باور می‌گردد. نم‌نم باران شده است رگبار. مرد پرونده‌هایش را جمع‌وجور می‌کند، می‌خواهد پیاده شود. تاکسی می‌ایستد. مردی که پیاده می‌شود همانی نیست که سوار شده بود. هیمنه درد و ترس و ناامیدی گریخته است. امید در جیب‌های مردی که می‌رود لب‌پر می‌زند.
ارسال دیدگاه
ضمیمه
ضمیمه