ساختمان نیمهکاره-20
اوستااکبر؛ که بیمه را جدی میگرفت
مسعود مشایخی
چند سال پیش در اکثر ساختمانهایی که کار میکردم میدیدمش. همه کار میکرد، از جابهجا کردن و باربری گرفته تا آجر روی آجر گذاشتن و سیمانکاری. خلاصه همهکاره و آچارفرانسه ساختمان بود. اسمش اکبر بود و همه اوستا اکبر صدایش میکردند. مرد جاافتاده و خوشرویی بود و با همه بچهها رابطه دوستانهای داشت. به قول معروف همه قبولش داشتند. خیلی وقت بود ندیده بودمش. از بچهها شنیدم که مدتی است دیسک کمر گرفته و قادر به کار کردن نیست. این چند روز که تعطیل بود به خانه آمدم. رفتم نانوایی نان بگیرم که اکبر آقا یا همان اوستا اکبر را دیدم. از دیدنش خیلی خوشحال شدم و کلی با هم اختلاط کردیم. کمی پیرتر شده بود، اما در عوض تمیز و مرتب بود. چون ما عادت کرده بودیم اوستا اکبر را حین کار و در لباس کار ببینیم. از احوالش پرسیدم و اینکه چگونه روزگار میگذراند؟ از معدود دوستانی بود که گلهای از روزگار نمیکرد و راضی بود به رضای پروردگار. میگفت: «خیلی سال پیش، برای یکی از دوستانم کار میکردم که بیمهام کرد. بنده خدا خیلی راهنماییام کرد تا بتوانم بیمهام را مرتب بپردازم. سالها یا خودم بیمه را پرداختم یا کارفرماهایی که برایشان کار میکردم.» از روزهای درد و رنج ناشی از کار گفت. اینکه اعضای بدنش دیگر طاقت کارهای سخت ساختمانی را نداشتهاند و کمردرد زمینگیرش کرده. اوستا اکبر میگفت همان پول بیمهای که سالها با هزار مشقت پرداخت کرده بود به دادش رسیده و الان توانسته خودش را بازنشسته کند و مستمریبگیر شود. از زندگیاش راضی بود و میگفت: «بعد از سروسامان دادن بچهها با همسرم زندگی خوب و آرامی داریم و حقوق بازنشستگی برایمان کفایت میکند.» خوشحال بودم که حداقل یکی از دوستان کارگرم عاقبتش به خیر شده و از زندگی دوران پیری راضی است. بعد از خداحافظی از اوستا اکبر به این فکر افتادم که هرچه زودتر کار بیمهام را درست کنم و مرتب هرماه آن را بپردازم تا شاید در روزگار پیری کمکحالم باشد.
دیروز در ساختمان در حین کار دو مهمان جوان داشتیم. دو ناظر جوان که برای ارزیابی و تایید کار ساختمان به اینجا آمده بودند. حاجعلی تا ظهر همراه آنها بود تا از کل ساختمان بازدید کردند. آخر سر هم چند ایراد گرفتند و اعصاب حاجعلی را به هم ریختند. من که در جریان کامل کارها و نقشهها بودم خوب میفهمیدم که ایرادی که گرفتهاند چندان وارد نیست و هرچه گفتم گوش مهندسان جوان بدهکار نبود. گفتند قسمتی از کار براساس نقشه پیش نرفته و باید اصلاح شود. در صورتی که ناظران محترم قبلی دستور آن را داده بودند. خلاصه حاجعلی هم کلی عصبانی شد و همراهشان رفت. عصر وقتی برگشت هنوز از بابت اتفاقات صبح دلخور بود و میگفت طبق گفته ناظران جوان، باید قسمتی از ساختمان اصلاح شود. کار من دوچندان میشد ولی ناچار باید آن را انجام میدادیم. به حاجعلی گفتم این مهندسان جوان کمتجربهاند و به قولی کلهشان بوی قورمهسبزی میدهد و خیلی طول میکشد باتجربه شوند. امروز سراسر مشغول اصلاح و عیبگیری بودیم. بچهها خیلی کمک کردند تا کارها زودتر تمام شود، چون ناظران جوان ساختمان ما امروز دوباره برای بازدید و تایید کار میآمدند. از ظهر گذشته بود که آمدند و خوشبختانه کار را تایید کردند. بعد از رفتن آنها همگی نفس راحتی کشیدیم. بچهها خوشحال بودند که با تایید کار بهاحتمال زیاد قسط ساختمان را آزاد میکنند و حاجعلی میتواند حقوق و دستمزد عقبافتادهشان را بدهد. امروز که با شتاب کار میکردیم خبری از صبحانه و جمع شدن نبود تا سوژه مناسبی برای سوال از بچهها پیدا کنم. نکته قابلذکر فقط افتادن گوشی گرانقیمت دوستم حسن از سقف ساختمان بود که اعصابش را بههمریخته بود و تمام روز عزای گوشیاش را گرفته بود. حاجعلی که قول داد آن را تعمیر کند خیال حسن کمی راحت شد. کار ما در این ساختمان تقریبا تمام شده و باید به اتفاق عدهای از دوستان به محل کار جدید برویم. دوباره اسبابکشی و دردسرهای آن شروع شده، ولی خوشبختانه اینبار وسایل زیادی با خودمان نمیبریم و زحمت زیادی نداریم.
ارسال دیدگاه
تیتر خبرها




