زیر پوست شهر-26
پیچ پنجم کوچه سقاخانه
نسرین ظهیری
ماه انگور که میشد شفتالوها با آبوتاب میرسیدند. زیر نور خورشید میدرخشیدند و لامپهای زرد درخت شفتالو انگار روشن میشد. آقاجان دوروبر درخت میرفت و میآمد. نگاه عاشقانهای میکرد به میوههای تازهرسیده و آنها را ورانداز میکرد. پرندههای طمعکار را از دوروبر درخت میراند. زنبورها را دنبال میکرد تا مبادا روی میوههای جادوییاش خط بیندازند. ما شاخههای درخت انگور را پایین میکشیدیم و از درخت سیب بالا میرفتیم و به هلوهای قرمز رحم نمیکردیم، اما درخت شفتالو فرق میکرد. درخت شفتالو کنار حیاط را باید نادیده میگرفتیم.
آقاجان دوروبر درخت انقدر میپلکید تا ماه مدرسه میآمد. مهرماه، آفتاب بیرنگش را میریخت روی میوههای زرد پررنگ. آقاجان که سبد آبیرنگ بزرگ را میآورد میگذاشت زیر درخت، میدانستیم که فصل چیدن میوه درخت نظرکرده رسیده است.
آقاجان طی مراسم خاصی دانهدانه شفتالوها را میکند و آهسته و با طمانینه میگذاشت داخل سبد، انگار دارد مراسم بزرگداشت برگزار میکند. میوههای زبانبسته در دستهای آقاجان با احترام خاصی داخل سبد گذاشته میشدند. زیر لب گاهی قربانصدقه میوهها میرفت و ما را میخنداند.
مراسم چیدن میوه که تمام میشد، سبد را میگذاشت زیر شیر آب و آنها را میشست. بعد طی مراسم خاصی آنها را خشک میکرد. یک روز چاقوی لاغری را برمیداشت و دانهدانه میوهها را پوست میکرد. آنها را میشکافت و با فالهای گردوی تازهرسیده پر میکرد. با سوزن و نخ جوزقندهایش را به بند میکشید و بندها را آویزان گوشه حیاط میکرد تا خشک شوند. خشک شدن جوزقندها طول میکشید، اما ناخنک زدن به جوزقندها همچنان ممنوع بود.
جوزقندها میماندند تا شبچله میآمد. شبچله که میشد دستمال گلدوزیشدهای را پر از جوزقندهای شیرینش میکرد و راه میافتاد. پدربزرگ از کوچههای تنگ و باریک میگذشت. به پیچ پنجم محله سقاخانه که میرسید در میزد، دستمال پر از جوزقندها را کنار در میگذاشت و میرفت. هیچکس نمیفهمید که دستمال جوزقند را چه کسی برمیداشت. سوال کردن درباره خانه پیچ پنجم ممنوع بود. آقاجان به خانه که میرسید، سر سفره چلگی مینشست و از ته دل میخندید. راز آقاجان ماند تا وقت مرگش که همسایهها از زنی میگفتند که دورترها ایستاده بود و اشک میریخت. پیرزنی که ساکن محله سقاخانه بود.
ارسال دیدگاه
تیتر خبرها




