در فصل سخت امتحانات چطور به زندگی امیدوار بمانیم؟
خوشیهای امتحانزده
آیدا آزاد
فصل امتحانات دانشگاهی است یک چندی، دستکم تا روزهای پایانی دیماه. بعد از آن هم که اضطراب کنکورهای رنگووارنگ از راه میرسد. درنتیجه آنهایی که تصمیم گرفتهاند مسیر درس و دانشگاه را در زندگی طی کنند، چند ماه آینده را درگیر درس خواهند بود. ممکن است نسبت به عکسالعمل اطرافیانشان حساستر باشند، از اتفاقهای زندگیشان سریعتر شاکی شوند و در محدودهای از فاز اضطراب و ناامیدی قدم بگذارند که خودشان هم نمیدانند چرا و چطور قرار است با آن کنار بیایند. آیا منطقی است که در چنین موقعیت خطرناکی، ما از شادمانی صحبت کنیم؟ مثلا پیشنهاد بدهیم که به کودک درونتان پروبال دهید و پیشنهاد مهمانی دوستانتان را بپذیرید یا به سفر رفتن با خانواده تن بدهید؟ پیشنهاد بدهیم از هر برنامه شادمانهای استقبال کنید و زمان مناسب برای درس خواندن را به کارهای دیگر اختصاص دهید؟ درست است که ما در این صفحه بارها و بارها سعی کردهایم به دل شادمانیهای روزمره بزنیم و بگوییم که زندگی آنقدرها که فکرش را میکنید سخت نیست، اما در موقعیتی شبیه به امتحانات نمیشود از شادمانی صحبت کرد و اضطراب امتحانات را نادیده گرفت.
چشمها را باید شست
جور دیگر دیدن در دوره امتحانات، به این سادگیها که فکرش را میکنید نیست. استادهای دانشگاه هرکدام با یک سلیقه سر راهتان قرار دارند، بعضیهایشان میتوانند شما را تا سر حد جنون برسانند و بعضی دیگر جوری آسان برخورد میکنند که خودش استرسزاست. مثلا چه میگویید به استادی که به شما گفته: «ا... کار میکنی؟ باشه، مسئلهای نیست، من موقع تصحیح برگهات حواسم را جمع میکنم، اما تو حتما باید تحقیق مفصل و جانانهای تحویل بدهی.» احساس نمیکنید قصد شوخی با شما را دارد؟ تازه بعضی از استادها هستند که پای حرفهایشان نمیایستند، نه آنکه عامدانه بخواهند شما را آزار دهند، یادشان میرود چه قولی به دانشجوهایشان دادهاند. باورتان نمیشود؟ اما همین دو ترم پیش، یکی از اساتید گفته بود: «از فصل 5 و 7 امتحان نمیگیرم»، اما سر جلسه امتحان دو سوال 4نمرهای از این دو فصل گذاشته بود جلوی چشم دانشجوهایش. بعد که به او گفتند: «خودتان گفتید این دو فصل را نخوانید.» گفته بود: «اصلا خاطرم نیست.» یکی دیگر از اساتید را هم میشناسم که ترم پیش با آموزش دانشگاه دعوایش شد و سوال طراحی نکرد. دست به دامن یکی از همکارهایش شدند که «برای دانشجوها سوال طرح کن»، طراحی سوال از یک استاد دیگر و اشک و آه دانشجوها بهسادگی میتوانند جمله معناداری بسازند. درست میگویید از این اتفاقها زیاد میافتد، از این اتفاقها که انگار دست طبیعت در کار است تا نمره نگیری، مدرک نگیری، جهان تحصیلی به کام تو نباشد. ما هم در چنین موقعیتی نمک روی زخم میپاشیم و پیشنهاد میدهیم چشمهایتان را بشویید و جور دیگر ببینید.
چطور ببینیم
یکی از اساتید روانشناسی سر کلاس به دانشجوهایش گفته بود: «این استرسهایی که میکشید، بهترین خاطرههای زندگیتان میشوند.» اما چه کسی باور میکند چنین جملهای را؟ که مثلا استرس بکشید و خاطره بسازید. مثلا با استاد دانشگاهی که برگههایش را تا سه ماه بعد تصحیح نمیکند، چه خاطرهای بهجز اضطراب میتوانید بسازید؟ با وضعیت بغرنج سه امتحان در یک روز که آخر سر تنها سوالی که برایتان باقی میگذارد این است که «من زنده میمانم؟». خب درحقیقت در این مطلب تنها چیزی که میخواهیم بر آن تاکید کنیم، همین است؛ اینکه در انتهای تمام این اتفاقات شما زنده میمانید. همین زنده ماندن هم باعث میشود اوضاع آنقدر که به چشم شما پیچیده و درهم میآید نباشد. میتوانید امیدوار باشید که بحرانهای امتحانی مشکلی حلنشدنی نیستند و بالاخره تمام میشوند و از سر راه شما کنار میروند. این استرسها و اضطرابها، این وحشت از حذف ترم و حذف درس و مشروطی، یک جایی به پایان میرسند و شما میمانید و خاطرههایی که نمیدانید با آنها چه کار کنید. همینطور روی دستتان میمانند و تبدیل به نقل روزانهتان میشوند. از آن خاطرهها که احتمالا تمام دانشجوهای بعد از شما بارها آن را از زبان شما شنیدهاند و شما هم دست خودتان نیست، این خاطرهها را به زبان میآورید.
شما تنها نیستید
در موقعیتی شبیه به امتحانات، اما یک اتفاق خوشایند به کمک شما میآید؛ احساس اینکه تنها نیستید. احساس اینکه کسانی شبیه به شما هستند که با درس و امتحان درگیرند و استادهای دانشگاهشان رفتارهای عجیبوغریب دارند. همین احساس باعث میشود به ادامه راه امیدوار باشید. مثلا در یکی از روزهای دیماه، یکی از آن روزها که دانشجوهای تمام جهان در حال امتحان دادن هستند، یکی از صفحههای خندان که به زبان انگلیسی است، عکس دانشجویی در شب امتحان را رو کرد. دانشجویی که دوروبرش را با کتابهای دانشگاهی شلوغ کرده اما با خودش میگوید: «این حجم از درس برای یک شب زیاد نیست؟» و نگاهش به سردر سینماست که تازهترین فیلم جنگ ستارگان را اکران کرده است. میبینید؟ در تمام کشورهای جهان دانشجوهایی پیدا میشوند شبیه به شما، با استرس شما، که دقیقا به همان چیزی فکر میکنند که شما فکر میکنید. حالا کمی اینطرفتر یا آنطرفتر. یا یکی دیگر از صفحات مجازی که عکس آن دوست همیشه ناامید گالیور را گذاشته بود که میگوید: «من میدونم، من این ترم مشروط میشم، میدونم، این درس هیچوقت تموم نمیشه.» میبینید؟ اینها احتمالا جملاتی است که تمام دانشجوها در تمام نقاط جهان میتوانند با آن همذاتپنداری کنند و میتوانند با خواندن آن لبخند بزنند. اما همین شباهت، همین جملات یکسان و همین موضع مشخص استرسزا میتواند به کمک شما بیاید تا در شرایط امتحانزده به خودتان دلداری بدهید که تنها نیستید و از این تنها نبودن نهایت شادمانی را ببرید. شاید کتاب 120 صفحهای شما آسانتر از کتاب 60 صفحهای دوست شما باشد، پس همیشه امید را در دستور کار خود قرار دهید.
ارسال دیدگاه
تیتر خبرها




