دلکوک
حتی در سیاهچالهها هم راه فراری هست
نازنین متیننیا
دقیقا در این لحظهای که این یادداشت نوشته میشود، هیچ چیز در جهان اطراف من، سر جای خودش نیست. همهچیز بههم ریخته و در این بههمریختگی، من شبیه آدمی که در قایقی ناامن نشسته و با تکان موجها به اطراف پرت میشود، به اطراف پرت میشوم. اگر بپرسید چرا اینطور شده، جواب میدهم که گاهی اینطور میشود. گاهی به واسطه اتفاقها و آدمهای اطراف، زندگی دستخوش بحرانها و ناخوشیهایی میشود که تو را اینطور ناامن و ناخوش و بداحوال میکند. این جواب را میدهم و بعد تلاش میکنم که راهی پیدا کنم. راهی که روی همین قایق ناامن پر از تکان، لحظهای آرامش پیدا کنم. لحظهای که بتواند تغییری مثبت ایجاد کند و کمی فقط کمی برای تحمل و صبر زمان بخرم. معمولا هم موفق میشوم. آن لحظههای ناب را میبلعم و بعد، تکانها آرامتر میشوند یا حداقل توان من کمی بیشتر میشود و تکانها را آرام میبینیم. حالا چرا اینها را تعریف میکنم؟ چون دقیقا در همین روزها و با همین فلسفه دلخوشکنکی من، یکنفر دیگر هم در جهان پیدا شده، که شبیه من فکر میکند و شبیه من، همیشه میداند که راه فراری هست. آن یک نفر استیون هاوکینگ است، بزرگترین دانشمند زمانه ما که روی ویلچر مینشیند و حتی نمیتواند حرف بزند. هاوکینگ بزرگ، بیماری نادری دارد که همه هوش و توانایی او را محدود به یک ویلچر و رباتی کرده که به جای او حرف میزند، اما با همه این مرارتها و محدودیتها، همچنان نظریه میدهد و فکر میکند و تاثیرگذار است. هاوکینگ در آستانه سالگرد تولدش، در تازهترین سخنرانی خود، جملهای گفته که همان نقطه امید همیشگی ماست. دانشمند فیلسوف ما معتقد است: «حتی در سیاهچالهها هم راه فرار است و هیچکس هیچوقت نباید فکر کند که همهچیز تمام شده و ناامید شود.» از من بپرسید، میگویم ترکیب این جمله با شرایط هاوکینگ، قطعیترین نظریهای است که این دانشمند ارائه داده. آدمی که روزی روزگاری روی دو پای خود راه میرفت و قرار بود نابغه جهان تازه باشد، با یک بیماری به روزگاری رسیده که صدایش هم صدای یک ربات است. اما زندگی هنوز برای هاوکینگ ادامه دارد و همان راه فرار حتی در سیاهچاله است که باعث شده همچنان دنیای فیزیک، نظریههای تازه او را داشته باشد و زندگی با هاوکینگ ادامه یابد. میدانید اگر هاوکینگ ادامه نمیداد، اگر تن میداد به معلولیت ناخوشایند و میخوابید روی یک تخت تا روزگار بگذرد و زمان مرگش فرابرسد، نه جهان از آنچه نابغهای مثل او تقدیمش کرده استفاده میکرد و نه نشانهای برای نقطه امیدها باقی میماند. هاوکینگ درست میگوید، «همیشه راهی هست، حتی در یک سیاهچاله». فقط این ما هستیم که باید بپذیریم که همیشه راهی هست. ما آدمهایی که چه بخواهیم و چه نخواهیم، ناخوشی و بحران بخشی از زندگی ما شده و هیچ راه فراری هم از آنها نداریم. اما همین اعتقاد به راه و مسیری که ما را رها میکند، نجات میدهد و به آرامش میرساند، تنها نسخه درست روزگار ناخوشی و بحران است. اعتقادی که داشتن آن سخت و طاقتفرساست. گاهی مشکلات کاری با ما میکنند که حتی انتظار برای رسیدن راه فرار هم سخت است، تحملی عظیم میخواهد، اما همین است. نمیشود بهراحتی بیخیال زندگی شد، نمیشود آرامش و مفید بودن و مظاهر زندگی و زنده بودن را فراموش کرد و تنها به بهانه سختیها و تکانهای همان موجهایی که میآیند و میروند، بیخیال زندگی شد، پارو را رها کرد و خواست که همهچیز تمام شود. نه زندگی شایسته چنین رفتار ناامیدانهای است و نه ما که تنها همین یک فرصت را داریم. همیشه راهی هست، راهی که شبیه به خود ما پیدا میشود تا آرامش برگردد و زنده بودن، مفهوم حقیقی ما شود. همیشه راهی هست و این ما هستیم که باید باور کنیم که میگذرد روزگار تلختر از زهر و بار دگر روزگار، چون شکر میآید.




