کودکان را برای کارآفرینی تربیت کنیم
نخستین شرکت من زمانی ایجاد شد که هفت سالم بود. روی تخت دراز کشیده بودم و با یک تلفن با سیم بلند به خشکشوییهای وینیپگ زنگ میزدم تا بدانم برای چوبلباسی چقدر به من دستمزد میدهند. مادرم به داخل اتاق آمد و گفت: «از کجا میخواهی چوبلباسی گیر بیاری که به خشکشوییها بفروشی؟» گفتم: «نگاهی به زیرزمین بندازیم، شاید آنجا باشد.» در زیرزمین قفسه را باز کرد، حدود هزار چوبلباسی آنجا بود. زمانی که به مادرم میگفتم برای بازی با بچهها میروم، درواقع در محله، خانهبهخانه از همسایهها چوبلباسی میگرفتم تا در زیرزمین بگذارمشان و بفروشم. من یاد گرفتم که حتی میشود با آدمها مذاکره کرد. فردی به من قیمت سه سنت پیشنهاد داد، در حالی که من او را برای سه و نیم سنت قانع کردم. در هفتسالگی میدانستم که میتوانم بخشی از یک سنت را هم بگیرم و افراد هم آن را میپردازند، اما چون در تعداد زیادی ضرب میشد، مقدار نهایی زیاد میشد.
پدرم من را واداشت تا کسی را ببینم که چیزهایی را به صورت عمده به من بفروشد، و در نهسالگی در شهر سدبری خانهبهخانه محافظ پلاک ماشین میفروختم. یکی از مشتریها را بهروشنی به یاد دارم، برای این مشتریها کارهای دیگری هم میکردم، مثلا روزنامه میفروختم. او هیچوقت از من روزنامه نمیخرید. اما من مصر بودم او را متقاعد به خرید کنم. او گفت: «خب، من نیاز ندارم.» گفتم: «اما شما دوتا ماشین دارید...» آن زمان نهساله بودم. گفتم: «شما دوتا ماشین دارید که محافظ پلاک ندارند.» او گفت: «میدانم.» گفتم: «یکی از پلاکها مچاله شده.» گفت: «بله، این ماشین همسرم است.» گفتم: «چطور است یکی را روی پلاک جلوی ماشین همسرتان آزمایش کنیم تا ببینیم دوام بیشتری دارد یا نه؟» میدانستم که دو ماشین دارد و هرکدام دو پلاک دارند. اگر نمیتوانستم چهار محافظ بفروشم، حداقل میتوانستم یکی بفروشم، این را در سن کم یاد گرفتم.
پدرم صاحب کارگاه تعمیرات ماشین و صنعت بود. انبوهی از قطعات ماشین در کارگاهش بود، همینطور مقادیری فلز برنج و مس قدیمی. از او پرسیدم با اینها چه کار میکند. گفت: «آنها را دور میریزد.» پرسیدم: «کسی حاضر نیست برای اینها پولی بدهد؟» گفت: «شاید.» به یاد داشته باشید من آن زمان دهساله بودم، یعنی 34 سال پیش در اینها فرصت میدیدم. میدیدم که در آشغال پول نهفته است. با دوچرخه آنها را از کارگاههای تعمیر ماشین جمع میکردم، یکشنبهها پدرم من را به مرکز بازیافت آهن میبرد و من آنها را میفروختم. عجیب اینکه 30 سال بعد، ما شرکت بازیافت زباله را تاسیس کردیم و از این راه هم درآمد کسب میکنیم.
ما به بچههایمان آموزش میدهیم و برای آنها بازی میخریم، اما چرا برای آنها بازیهایی را نیاوریم که اگر بچههایی کارآفرین هستند خصلتهایی را که برای کارآفرینی لازم است در آنها تقویت کند؟ چرا به آنها یاد ندهیم پول را هدر ندهند؟ به خاطر دارم در شهر بنف در آلبرتا به خاطر اینکه یک پنی را در خیابان انداختم مجبورم کردند وسط خیابان بروم و آن را بردارم. پدرم گفت: «من سخت کار میکنم تا پول درآورم؛ نمیخواهم یکبار دیگر ببینم که تو پول هدر میدهی.» و این درس تا امروز به یاد من مانده است.
پولتوجیبی عادتهای بدی را به بچهها یاد میدهد. پولتوجیبی به بچهها میآموزد که به شغل و استخدام شدن فکر کنند. کارآفرین در انتظار دریافت چک منظم نیست. پولتوجیبی کودکان را از سن پایین بهگونهای تربیت میکند که منتظر چک و پرداخت منظم باشند. اگر میخواهید کارآفرین تربیت کنید این روش درستی نیست. من دو فرزند هفت و نهساله دارم و به آنها یاد میدهم که اطراف خانه و حیاط به جستجوی وسایلی بروند که باید تعمیر شوند. بعد ما مذاکره میکنیم. با آنها در مورد اینکه برای چه کاری دستمزد بدهم مذاکره میکنم. بنابراین آنها دستمزد ثابت ندارند، بلکه فرصتهای بیشتری برای یافتن چیزهای بیشتر دارند، مهارت مذاکره کردن و مهارت یافتن فرصتها را هم یاد میگیرند.
برخی از ویژگیهای کارآفرینی که باید در بچهها تقویت شود از این قرار است: نتیجهگرایی، استمرار، رهبری، دروننگری، همبسته بودن، ارزشها. همه این ویژگیها را میتوان در کودکان دید و میتوان آنها را تقویت کرد.
ارسال دیدگاه
تیتر خبرها




